امان از فراموشی
صبح با یاد شما بیدار نمی‌شویم

امان از فراموشی

نویسنده : j_seyedi

بسم رب المهدی(عج)

مشکل ما فقط و فقط یک چیز است. یادمان می‌رود. فراموش کردیم، گم شدیم در این همه شلوغی. توقع داریم تا یک «یاالله» گفتیم، تمام زندگی‌مان بشود رنگ خدا.

یک لامپ را اگر به منبع برق وصل کنی می‌سوزد، می‌ترکد، ظرفیت ندارد. باید یک سیم باشد تا لامپ روشن شود. ما مستقیم خود خدا را می‌خواهیم. می‌خواهیم وقتی صدایش می‌کنیم خودمان جواب را بشنویم با همین گوش‌های آلوده و زمینی. یادمان می‌رود خدا اطاعت خودش را در گرو اطاعت رسول(ص) قرار داده. پیامبر(ص) به فرمان خدا اهل بیت(ع) را بعد از خودشان واسطه ارتباط ما با خدا قرار دادند. در دعای توسل خطاب به ائمه(ع)می‌خوانیم «فانکم وسیلتی الی الله».

یادمان می‌رود یک آقایی هست، یک مولایی هست که نعمت «وجود» را لحظه به لحظه از خدا می‌گیرد و بین همه موجودات عالم تقسیم می‌کند. یادمان می‌رود دردانه حضرت زهرا(س) با آن عظمتش خودش فرموده: ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی‌کنیم و یاد شما را فراموش نمی‌کنیم.

فراموش کردیم مولای‌مان چقدر مهربان است، چقدر دوست‌مان دارد، چقدر برای‌مان دعا می‌کند. حواس‌مان نیست چقدر راحت می‌توانیم با بزرگترین فرد عالم ارتباط برقرار کنیم. کافی است بگوییم «السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه»

همین کافی است تا هر روز صبح‌مان را با یاد مولا شروع کنیم و هر شب قبل از خواب، یک التماس دعا داشته باشیم و بگوییم آقاجان در نماز شب‌تان از من هم یاد کنید. توسل، توسل، توسل، هیچ انسان دیگری نمی‌تواند برای‌مان جای آقای‌مان را بگیرد.

 سه تا دوست را یک بار امام رضا(ع) دعوت کرده بودند. همش خواب می‌ماندند، صبح‌ها نمی‌رسیدند به نماز حرم. شب‌ها تا می‌رسیدن نماز تمام شده بود. یک بار که رفتند حرم و دیدند نماز تمام شده، زدند زیر گریه، یکی‌شان گفت: ما از همه حلالیت طلبیدیم جز امام زمان (عج)، یکی‌شان گفت: ما فقط به زنگ تلفن‌های‌مان دلخوش کرده بودیم و هر بار که می‌خوابیدیم فقط به امید زنگ تلفن بودیم و برای همین هر بار صدایش را بلندتر می‌کردیم. شب که رسیدند هتل دیگر گوشی‌های‌شان را تنظیم نکردند. به امام رضا(عج) و امام زمان (عج) سلام دادند و ازشدن کمک خواستند، صبح قبل اذان بیدارشدند. وقتی هم از مشهد برگشتند تا یک مدت نماز صبح‌شان را فقط با توسل شب قبل، درست وقت اذان بیدار می‌شدند.

نمی‌دانم بعدش چه شد که هر سه تای‌شان دیگر مجبور شدند با صدای زنگ گوشی بیدار شوند. شاید اخلاص‌شان رفت، شاید گناه کردند، شاید خیلی خیال‌شان راحت شده بود از این‌که صبح‌ها وقت اذان بیدارند و شاید دیگر توسل‌شان توسل یک آدم عاجز نبود. نمی‌دانم چه شد ولی آقا به اون سه تا دوست یاداوری کرد، توسل و توجه به بزرگترین و بهترین فرد عالم یک راه میانبر است. ما باید یاد آقا را در زندگی‌مان پر رنگ کنیم.

این موهبت الهی است، صبح چشم بگشایی و یادت بیاید آقایی داری آبی‌تر از آسمان، زلال‌تر از شبنم و روشن‌تر از صبح، اما، امان از فراموشی.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_y
ali_y
٩٣/٠٦/١٠
٢
١
سلام. انسان رو میگن از ریشه نسیان یعنی فراموشی اومده . خدا به همه ما کمک کنه
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٠
٢
١
چاکرتم علی جان...بسیار درست میگی
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/١٠
٢
١
بسیار زیبا.....
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٠
٢
١
چاکرتم...به شما که نمیرسه
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٦/١٠
١
١
متن خیلی قشنگی بود...
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٠
١
١
چاکرتم چراغعلی جان...
banu_n
banu_n
٩٣/٠٦/١٠
١
١
*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج* ممنون
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٠
١
١
اللهم عجل لولیک الفرج
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٦/١٠
١
١
عالی بود مر30
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٠
١
١
خواهش میکنم
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١١
١
١
واقعا درست میگین....خودم رو ميگم .... نقش امام زمان تو زندگیم چیه؟؟؟ ....ممنون از شما
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١١
٠
٢
خواهش میگنم...بله واقعا نقش امام زمان در زندگی هامون کم رنگ شده
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١١
١
١
التماس دعا
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١١
٠
١
محتاجیم به دعا...شما هم همینطور
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١١
١
١
اون مثال لامپش قشنگ بود....
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١١
١
١
چی بگم؟؟برداشت شما از این نوشته مثال لامپش بود؟؟
Niva
Niva
٩٣/٠٦/١١
٠
١
بسیار درست... واقعا باید روی توکل و توسل هامون کار کنیم :) ممنون
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١١
٠
١
خواهش میکنم
f_mohtaji
f_mohtaji
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
خوبیش اینه که اگه ما فراموش کاریم درعوضش اقامون اینقد بزرگه که کوتاهیامونو نبینه... اللهم عجل فرج مولانا.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات