مردی كه لب نداشت!
خاطره بازی

مردی كه لب نداشت!

نویسنده : Negar_s

اين هم از آن شعرهايي كه عمو جان برای بنده مي‌خواند؛

یه مردی بود حسین‌قلی، چشاش سیا، لُپاش گُلی، غُصه و قرض و تب نداشت اما واسه خنده لب نداشت.

خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟ مهتابِ بی‌شب کی دیده؟ لب که نباشه خنده نیس، پَر نباشه پرنده نیس. 

شبای درازِ بی‌سحر، حسین‌قلی نِشِس پکر، تو رختخوابش دمرو تا بوقِ سگ اوهو اوهو. تمومِ دنیا جَم شدن، هِی راس شدن، هِی خم شدن، فرمایشا طبق طبق، همگی به دورش وَقّ و وقّ، بستن به نافش چپ و راس جوشونده‌ی ملاپیناس، دَم‌اش دادن جوون و پیر نصیحتای بی‌نظیر:

«حسین‌قلی غصه‌خورَک خنده نداری به درک! خنده که شادی نمی‌شه، عیشِ دومادی نمی‌شه. خنده‌ی لب پِشکِ خَره، خنده‌ی دل تاجِ سره، خنده‌ی لب خاک و گِله، خنده‌ی اصلی به دِله…»

حیف که وقتی خوابه دل، وز هوسی خرابه دل، وقتی که هوای دل پَسه، اسیرِ چنگِ هوسه، دلسوزی از قصه جداس، هرچی بگی بادِ هواس!

حسین‌قلی با اشک و آه، رف دَمِ باغچه لبِ چاه گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم مرده‌ی خُلقِ پاکتم! حسرتِ جونم رُ دیدی، لبتو امونت نمی‌دی؟ لبتو بِدِه خنده کنم یه عیشِ پاینده کنم.»

ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین‌قلی یاوه نگو، مگه تو خُلی؟ اگه لَبمو بِدَم به تو صبح، چه امونَت چه گرو، واسه‌یی که لب تَر بکنن چی‌چی تو سماور بکنن؟ «ضو» بگیرن «رَت» بگیرن، وضو بی‌طاهارت بگیرن؟ ظهر که می‌باس آب بکشن، بالای باهارخواب بکشن، یا شب میان آب ببرن سبو رُ به سرداب ببرن، سطلو که بالا کشیدن لبِ چاهو این‌جا ندیدن، کجا بذارن که جا باشه، لایقِ سطلِ ما باشه؟» دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه، گرچه یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی با اشک و آه، رَف لبِ حوضِ ماهیا گُف: «ــ باباحوضِ تَرتَری به آرزوم راه می‌بری؟ میدی که امانت ببرم، راهی به حاجت ببرم، لب‌تو روُ مَرد و مردونه با خودم یه ساعت ببرم؟» حوض‌ْبابا غصه‌دار شد، غم به دلش هَوار شد، گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی اگر نَخوام که همچی نشکنه قلبِ نازِت، غم نکنه درازِت. حوض که لبش نباشه، اوضاش به هم می‌پاشه، آبش می‌ره تو پِی‌گا، به‌کُل می‌رُمبه از جا.» دید که نه وال‌ّلا، حَقّه، فوقش یه خورده لَقّه.

حسین‌قلی اوهون‌اوهون رَف تو حیاط، به پُشتِ بون گُف: «ــ بیا و ثواب بکن یه خیرِ بی‌حساب بکن. آباد شِه خونِمونت، سالم بمونه جونت! با خُلقِ بی‌بائونه‌ت، لبِتو بده اَمونت، باش یه شیکم بخندم، غصه رُ بار ببندم، نشاطِ یامُف بکنم، کفشِ غمو چَن ساعتی جلوِ پاهاش جُف بکنم.» بون به صدا دراومد به اشک و آه دراومد: «حسین‌قلی، فدات شَم، وصله‌ی کفشِ پات شَم، می‌بینی چی کردی با ما، که خجلتیم سراپا؟ اگه لبِ من نباشه جا نُوْدونی‌م کجا شِه؟ بارون که شُرشُرو شِه، تو مُخِ دیفار فرو شِه، دیفار که نَم کشینِه، یِه‌هُوْ از پا نِشینه، هر بابایی میدونه، خونه که رو پاش نمونه، کارِ بونشم خرابه، پُلش اون ورِ آبه. دیگه چه بونی چه کَشکی؟ آب که نبود چه مَشکی؟» دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه، فوقش یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی، زار و زبون وِیْلِه‌زَنون، گریه‌کنون، لبش نبود خنده می‌خواس، شادی پاینده می‌خواس. پاشد و به بازارچه دوید، سفره و دستارچه خرید، مُچ‌پیچ و کولبار و سبد سبوچه و لولِنگ و نمد، دوید این سرِ بازار، دوید اون سرِ بازار، اول خدا رُ یاد کرد، سه تا سِکّه جدا کرد، آجیلِ کارگشا گرفت، از هم دیگه سَوا گرفت، که حاجتش روا بِشه، گِرَه‌ش ایشالا وا بشه، بعد سرِ کیسه واکرد، سکه‌ها رو جدا کرد، عرض به حضورِ سرورم، چی بخرم چی‌چی نخرم. خرید انواعِ چیزا، کیشمیشا و مَویزا، تا نخوری ندانی، حلوای تَن‌تَنانی، لواشک و مشغولاتی، آجیلای قاتی‌پاتی، اَرده و پادرازی، پنیرِ لقمه‌ْقاضی، خانُمایی که شومایین، آقایونی که شومایین. با هَف عصای شیش‌منی، با هف‌تا کفشِ آهنی، تو دشتِ نه آب نه علف، راهِشو کشید و رفت و رَف. هر جا نگاش کشیده شد، هیچ‌چی جز این دیده نشد. خشکه‌کلوخ و خار و خس، تپه و کوهِ لُخت و بس. قطارِ کوهای کبود، مثِ شترای تشنه بود.

«حسین‌قلی غصه‌خورک، خنده نداشتی به درک! خوشی بیخِ دندونت نبود، راهِ بیابونت چی بود؟ راهِ درازِ بی‌حیا، روز راه بیا، شب راه بیا، هف روز و شب بکوب‌بکوب، نه صُب خوابیدی، نه غروب. سفره‌ی بی‌نونو ببین، دشت و بیابونو ببین. کوزه‌ی خشکت سرِ راه، چشمِ سیات حلقه‌ی چاه. خوبه که امیدت به خداس وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسین‌قلی، تِلُوخورون گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون، خَسّه خَسّه پا می‌کشید، تا به لبِ دریا رسید. از همه چی وامونده بود، فقط‌م یه دریا مونده بود.

«ببین، دریای لَم‌لَم، فدای هیکلت شَم، نمی‌شه عِزتت کم، از اون لبِ درازوت، درازتر از دو بازوت، یه چیزی خِیرِ ما کُن، حسرتِ ما دوا کُن. لبی بِده اَمونت، دعا کنیم به جونت.»

«دلت خوشِه حسین‌قلی، سرِ پا نشسته چوتولی. فدای موی بورِت! کو عقلت، کو شعورِت؟ ضررای کارو جَم بزن، بساطِ ما رو هم نزن! مَچِّده و مناره‌ش یه دریاس و کناره‌ش. لبِشو بدم، کو ساحلش؟ کو جیگَرَکی‌ش، کو جاهلش؟ کو سایبونش، کو مشتریش؟ کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟ کو نازفروش و نازخرِش؟ کو عشوه‌یی‌ش، کو چِش‌چَرِش؟»

حسین‌قلی، حسرت به دل، یه پاش رو خاک، یه پاش تو گِل، دَساش از پاهاش درازتَرَک، برگشت خونه‌ش به حالِ سگ. دید سرِ کوچه راه‌به‌راه باغچه و حوض و بوم و چاه، هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن، می‌خونن و بشکن می‌زنن: «آی خنده خنده خنده رسیدی به عرضِ بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زَمونو دیدی؟ انارِ گُلگون می‌خندید؟ پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟ خنده زدن لب نمی‌خواد، داریه و دُمبَک نمی‌خواد. یه دل می‌خواد که شاد باشه، از بندِ غم آزاد باشه، یه بُر عروسِ غصه رُ به تَئنایی دوماد باشه! حسین‌قلی! حسین‌قلی! حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٦/٠٥
١
٠
به به عجب شعری. خدا بیامرزه احمد شاملو رو.
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
احمد شاملو؟:|
سهیل
سهیل
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
بله شما برادر زاده شاملو هستید عایا؟ :)
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
از عمو من بعيد نيستا حمد شاملو شع!
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
شعر زیبا....خوب است
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
:)
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
نسخه ی صوتی این شعر با صدای خود احمد شاملو خیلی عالیه.واقعا رفتم توی خاطره ها.دستتون درد نکنه.:)
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
عیول خب اگ زحمتی نیس لینکش رو بزارین ما هم لذت ببریم!!!
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
http://dl.audiolib.ir/Farsi%20Audio%20Book%206/Mardi%20Ke%20Lab%20Nadasht%20-%20Ahmad%20Shamlou.rar این هم لینک کامل دوست عزیز.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٠٥
٠
٠
ممنون از شعر ولی من هر چی فکر میکنم نظر مناسبی به ذهنم نمیاد انگار یک جا شنیدم.....
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
وات؟؟؟0_0 say again!!!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
عموت چجوری یه همچین شعری رو حفظ بوده؟؟؟؟؟؟ خیلی بعضی از کلماتش سخت بود .....ممنونم
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
عمو منه دیگه هنرمنده:)
mis_jeyran
mis_jeyran
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون خیلی زیبابود:)
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم من عاشق این شعرم😃
blue girl
blue girl
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
به به عجب شعری!مرسی از شما!
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
خواهش خانوم ابیییییی :دی
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون از عموی گرام!
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
من چی پسسسس؟
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
خخ اکی ممنون از نگار گرام!
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
خیلی عالی بود، لذت بردیم نگارخانومـــ:ـــ)ــــ زیاد
neyosha
neyosha
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
عه شما اومدين كه؟:)
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
بله دیگه، گفته بودم خوشحال نباشین که زود برمیگردم خخخ
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
بعععله:|
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/٠٧
٠
٠
سلام: خیلی قشنگ بود.سپاسگزارم
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم من از شما ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات