اگر دستم رسد بر چرخ گردون...
ماجرای خبرنگاری که این روزها چاقو تیز می‌کند

اگر دستم رسد بر چرخ گردون...

نویسنده : ایمان فروزان نیا

در محله ما پیرمردی قاچوتیز کن رفت و آمد می‌کند، یک پیرمرد که همیشه لباس مندرس به تن دارد و یک دستگاه چاقو تیز کنی قدیمی، روی دوشش انداخته و از سنگینی آن کج کج راه می‌رود و گاهی هم داد می‌زند، قاچو... قیچی... تیز می‌کنیم.

یک روز ظهر که از خانه به سر کار می‌رفتم، دیدم کنار شمشاد‌های حاشیه پیاده‌رو نشسته؛ چند تا روزنامه زیرش انداخته و مشغول استراحت بود. با خودم گفتم آخر این پیرمرد فرتوت چرا باید با این شرایط هنوز کار کند؟! مگر حقوق بازنشستگی ندارد؟ مگر بچه‌هایش مرده‌اند؟

خلاصه با این افکار کنارش نشستم و سلام کردم و سر صحبت باز شد.

 

کار و کاسبی کساد نیست!

اسمش سیف‌الله است. می‌گوید 80 سال را پر کرده. می‌پرسم عمو سختت نیست با این سن هنوز کار می‌کنی؟ بچه‌هایت کجا هستند؟ اصلا خانواده داری؟

«آره که دارم؛ بچه‌هایم همه‌شان آدم حسابی هستند. دخترم در شهرک صنعتی مدیر است، یک پسرم رفته خارج. من و زنم ماندیم با هم زندگی می‌کنیم. این کار هم کار اجدادی من است، آهنگر بودیم یک زمانی، خودم می‌خواهم که کار کنم.»

از کار و کاسبی‌اش راضی است و می‌گوید در روز 30 تا 40 هزار تومان درآمد دارد! از درآمدش تعجب می‌کنم، آخر خودش گفته نرخش برای تیز کردن هر چاقو یا قیچی 500 تومان است و این یعنی در روز باید 70 تا 80 قاچو را تیز کند. می‌پرسم یعنی امروز 70 تا چاقو تیز کردی؟ می‌خندد و می‌گوید: نه؛ مشتری‌های اصلی من مرغ فروش‌ها و قصاب‌ها هستند. بعضی وقت‌ها هم مردم می‌آیند برای تیز کردن چاقو و پول زیاد می‌دهند ولی بقیه‌اش را نمی‌گیرند. 

 

خبرنگار‌ها چاقو تیز کن می‌شوند!

قاچو تیز کن داستان ما می‌گوید در مشهد صاحب خانه است. البته خانه اش را 22 سال قبل، زمانی که از تهران به مشهد نقل مکان کرده با پول اندکی خریده؛ یک خانه نقلی در حوالی میدان امام حسین (ع).

می‌پرسم: «تو که درآمدت خوب است چرا لباس پاره می‌پوشی؟!» جواب می‌دهد: «دنیا ارزش این را ندارد که برایش لباس نو بپوشم؛ خودم هم حال و حوصله ندارم». فکر کنم یک جورهایی تاریک دنیا شده است، یا شاید هم فهمیده با این لباس‌ها کسی به کارش کار ندارد. می‌پرسم چطور است که من هر روز او را در این حوالی می‌بینم؟ یعنی تا به حال به پست ماموران سد معبر نخورده؟!

می‌خندد و می‌گوید: همه شان با من رفیق‌شده‌اند. آن‌قدر وسایل من را جمع کرده‌اند که نگو ولی این‌قدر این در و آن در زدم تا از خود شهردار نامه گرفتم که کسی دیگر به کارم کار نداشته باشد!

از او خواهش می‌کنم که اگر ناراحت نمی‌شود، ماجرای این‌ که چرا یک چشم ندارد را برایم بگوید و این شروعی می‌شود برای من که تازه بفهمم عمو سیف‌الله چه زندگی پرفراز و نشیبی داشته است. 

پدرش که در قزوین آهنگر بوده، با شروع جنگ جهانی اول، به ارتش می‌پیوندد و به تهران کوچ می‌کند. در زمان جنگ جهانی دوم و شیوع بیماری آبله، سیف الله که کودکی خردسال بوده، به خاطر این بیماری هر دو چشمش کور می‌شود. بعد‌ها دکترها موفق می‌شوند بینایی یک چشمش را به او برگردانند و یک چشمش را هم تخلیه می‌کنند. کمی بعدتر به مدرسه می‌رود، دو کلاس درس می‌خواند ولی به خاطر التهاب چشمش بی‌خیال درس می‌شود. خلاصه می‌گذرد و جوانی سیف‌الله مصادف می‌شود با شروع فعالیت روزنامه کیهان و اطلاعات در تهران. آگهی استخدام را می‌بیند و می‌رود با دو همان دو کلاس سوادش آزمون خبرنگاری می‌دهد و استخدام می‌شود.

این را که گفت من فکم افتاد کف آسفالت. گفتم عمو من هم خبرنگارم جون تو...

این را که گفتم دست کرد در ساکش و کلی کاغذ و عکس و کارت کشید بیرون. فهمیدم این هم صنف ما آن‌قدر هم نا شناس نیست. قبلا روزنامه شهرآرا با او مصاحبه کرده است. برایم جالب بود که تمام آن عکس‌های قدیمی و کارت خبرنگاری و حتی آن روزنامه که در آن با او مصاحبه کردند، همیشه در کیفش نگه می‌دارد و مدام با خودش این‌ور و آن‌ور می‌برد. انگار پیر که می‌شوی یک چیزهای دیگری برایت مهم می‌شود.

می‌گویم: خب چرا خبرنگاری را گذاشتی کنار؟! سری تکان می‌دهد و جواب می‌دهد: با شروع انقلاب، خشونت بالا گرفت. تحمل حوادث و کشت و کشتارها را نداشتم، بیخیال کار شدم و کمی بعد هم به مشهد آمدم و چاقو تیز کن شدم.

+ از دست دنیا عصبانی نیستی که این همه تو را بازی داده است؟

- هر چه سر آدم بیاید، کار خودش است؛ من راضی‌ام.

+ از چه چیزی راضی هستی؟ چه چیزی داری مگر؟

- من از اول هیچی نداشتم، الان هم هیچی ندارم. ولی در زندگی کارهای خوبی کردم، خانواده تشکیل دادم و در زمان جوانی کل ایران را گشتم و همین بس است دیگر.

بعد هم برای اثبات حرف‌هایش، شروع می‌کند به انگلیسی، عربی، اصفهانی، ترکی و کردی حرف زدن. من هم سریع گوشی‌ام را از جیب در می‌آورم و کمی از او فیلم می‌گیرم.

 

(برای دانلود فیلم با حجم 2و نیم مگا بایت روی عکس کلیک کنید)

کمی به آدم‌هایی که دور و برتان هستند فکر کنید، به آدم‌هایی که امروز در خیابان دیده‌اید! هر کدام از این افراد داستانی دارد، اصلا زندگی خود ما هم پر از داستان است. منتها داستان بعضی‌ها مثل قصه‌های هزار و یک شب است، از همان‌هایی که بعد از شنیدن‌شان، دهانت آن‌چنان باز می‌ماند که با جک ماشین هم نمی‌شود جمعش کرد.

 

===========

پ.ن: اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را میدهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آلوده در خون

(بابا طاهر)

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٨
٢
٠
گزارش جالب بود :) ممنون از شما جناب فروزان نیا..
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
نوش جان
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٥/٢٨
١
٠
کی فکرشو میکنه که پشت این چهره ها چه سرنوشت های عجیب و تلخ و شیرینی رقم خورده...خیلی خوب بود.ممنون
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
واقعا بازی های روزگار خیلی عجیبه
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
واقعا منم فكم واموند//
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
ولي جالب بودا اسمتونو يادش رفت خخ! ايمان بچه كوجايي؟/ خخخخخخخ
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
پیرمرد باحالی بود
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
عهه اختيار دارين باحالي از خودتونه!
s_a
s_a
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
چه جوونیاشون خوشتیپ بودناااااااااااا :)))))))))) ولی خیلی عجیب بود زندگیشوووووووووون O_O
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
خیلی پر فراز و نشیب
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
بروبچ راستش من از نوشتن این گزارش یک نیت پشت پرده هم داشتم. شما هم می‌تونید از آدمای دور و برتون، از اتفاقات، از مکان‌‌ها، گزارش بگیرید؛ دوربیناتون رو هم بر دارید و به گزارشتون چندتا عکس و فیلم اضافه کنید. ساده از کنار همه چیز رد نشیم :)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
هی به روم بیارین که دوربین ندارم خب؟! (خخخ)
admin
admin
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
آورین
Niva
Niva
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
:(( نگین دوربین که دلم کباب میشه..... تو آخرین سفر کلی عکس و فیلم گرفته بودم.. اصن به نیت جیم... هیییییییی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام
با توجه به اينكه ما خبرنگار نيستيم دو سوال زير مطرح مي شود
آيا ما اجازه داريم چنين كاري را بكنيم؟
آيا اين رفتار ما دخالت در زندگي ديگران نيست؟
maede
maede
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
حیفش!کاش خبرنگاری رو ادامه میدادن!واقعن تعجب میکنم و واسم سواله که واسه چی تو این سن و سال این همه به خودشون سختی میدن!!!
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
انگار لذت می‌برد از این سختی!
admin
admin
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
معولن سوژه های بسیار خوب اجتماعی در زیر پوست شهر هستند؛ چون وقتی معضلی یا سوژه ای بیاد به قسمت روی جامعه دیگه اون ارزش جذابیت اش از دست میره
ghazale
ghazale
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
عجب ! چقد باحال بود پیرمرده ! رفته از شهردار نامه گرفته ! خخخ بعد ما از کنارشن رد میشی چه چیزا ک با خودمون نمی گیم !
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
آره. واقعا معلوم نیست پشت هر آدمی چه قصه‌ای هست
amin20
amin20
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
گزارش جا لبی بود وقعا تعجب داره !
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
مرسی که خوندید
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
خیلی جالبه بشینی با یکی همکلام شی و بعد ببینی اون هم در گذشته همکارت بوده اما تلخه که سرنوشت یک خبرنگار بشه این ..
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
من که خودم رو آماده کردم، احتمالا نمکی چیزی بشم!
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
گزارش خوبی بود فقط اگه یکم رو املات هم کار کنی دیگه چاقو رو اشتباه نمی نویسی...
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
:| این دفعه مطلبت رو غلط گیری نمی‌کنم، ببینیم املای کی بهتره :P
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
ای بابا پس شمایی متنا رو اصلاح میکنی؛ این مطلب جدیدم یه "شما"زیادی داره تهش کی گذاشتش اونجا ؟؟
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
آره منم. من چه میدونم از کجا اومده ولی معمولا از در میان یا از پنجره
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
سلام: خیلی ممنون از کار بسیار درستی که انجام دادید.خیلی جالب بود.
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
لطف دارید :)
s_asadzadeh
s_asadzadeh
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
هعیییییییییییییییییییییییییییییییییییی تشکر میکنم خیلی دردناک بود ولییییییییییییییییییییییییییییییییییی عجب دنیایی شده ... فیلم رو هم نگاه کردم که باز ما رو تهدید نکنید به عدم انتشار مطلب بعله خخخخخخ یه چند دفعه ای دو سه نفر بودن کنارم که سرنوشتای جالب داشتن اما من خجات کشیدم ازشون بپرسم :((((
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
لطف کردید. اول یکم سر صحبت رو باز کردن سخته دیگه
Niva
Niva
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
چه جالب منم موقع تحصیل این آقا رو زیاد میدیدم .. یه بار وقتی دیدم 2 تا گوشی همراه داره خیلی تعجب کردم ... همیشه همین طوری راه میرفت.. گزارش جالبی بود.. حقا که خبرنگار هستین و کنجکاو :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
جدی دو تا گوشی داره. به من نگفت. مرسی
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٥/٢٩
١
٠
بالاخره چاقو یا قاچو؟:|... چرا همیشه فکر میکردم اینجور آدما آدمای بدبختی ان؟ در حالیکه خودشون کاملا راضی ن... چقدر عجیبه...
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
باران
باران
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
دلم براش سوخت...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٣٠
١
٠
با این سن ، با چاقو تیز کن دستی! واقعا من که از خودم خجالت میکشم این صحنه ها رو میبینم! گزارش خیلی جذابی بود، آدم باورش نمیشه یک آدم با پچه های تحصیل کرده، خودش بخواد که اینطوری زندگی کنه! چقدرم خوب عربی صحبت میکنه بنده خدا :))
octopus
octopus
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
آقای نادری؛ آیا بهتر نیست اول نویسنده هاتونو وادار کنید یه بار نوشته هاشونو ویرایش کنن بعد برید سراغ آشنایی با علائم نگارشی برای کاربران؟!!
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
نع بهتر نیست
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
:P
octopus
octopus
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
اگه مطمئن نبودم این پاسخ های دلبرانه فقط ممکنه از آقای فرزوان نیا بیان بشه حتماً شک می کردم که آقای نادری اشتباهی با اکانت جناب فرزوان نیا اومدن... آخه تا جایی که یادمه روی صحبتم با آقای نادری بود.
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
اون چاقو عمدا قاچو نوشته شده دوستان جان:D
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
نه بابا؟ راس میگی؟ چقد باهوووش واقعا خخ :))
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
اصلا من با این همه هوش و ذکاوت دارم حیف میشم، من یک مغز درنرفته ام الان:/
سلمام!
سلمام!
٩٣/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام خيلي دوس داشتم گزارشتونو آقاي فروزان نيا ..خيلي جالب بود واسم
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
چه جذاب.............آدم های خاص در مکان های معمولی......................ممنون
از دیار کرد
از دیار کرد
٩٤/١١/١٧
٠
٠
واقعا جالبو خواندنی بود و دستتون درد نکنه،مطمعنم الان این مرد کهن سال بیشتر از خودش راضی و وجدانش راحته تا افرادی که الان در قسمتدهای مختلف دولتی و غیر دولتی رئیس و روئسا هستند...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠