معجزه محبت!
ماجرای یک عملیات بانکی

معجزه محبت!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

 تصمیم کبری گرفتم که به کارهای بانکی‌ام رسیدگی کنم. بعد از سرقت از کیفم، عابر بانک‌هایم هم رفتند و برنگشتند! و من به انتظارشان ماندم که برگردند ولی بر نگشتند دیگر! مجبور شدم علی رغم میل باطنی دنبال جایگزین برای‌شان بگردم...

وارد بانک شدم درحالی که گوشی دستم بود و داشتم با دوست آن طرف خط صحبت می‌کردم. دور میزی که باید کار من انجام می‌شد؛ شلوغ بود. از گرمای هوای بیرون به خنکای بانک پناه برده بودم و نزدیک میز نشستم تا که خلوت شود!

کارمند بانک مردی سی تا چهل ساله، موهای جو گندمی با قدی میانه؛ پیراهن سبز و کت و شلوار پوش؛ به سرعت کار آدم‌های اطراف میز را به انجام می‌رساند. حال خوبی نداشتم. کمی عصبی و دلخور بودم. اصلا حواسم به حضورم در بانک نبود که یک دفعه رو کرد به من و گفت: شما حرفات رو بیرون بزن! کمی شوکه شدم ولی تصمیم گرفتم که آرام برخورد کنم و تنها چیزی که گفتم این بود که: باشه چشم! خداحافظی کردم و من هم کنار بقیه ایستادم تا درخواست صدور مجدد کارت عابر بانکم را بدهم.

با همان کلافگی به حضار گفت که: برید بشینید نوبت‌تون بشه صداتون می‌کنم ! من باز هم ایستادم چون در واقع نوبتی نداشتم. چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم.

بعد از چند دقیقه‌ای کارمند بانک با لحن آرامتری نسبت به قبل گفت: شما کارتون چیه خانم…

گفتم: من کارت‌ام گم شده و می‌خواهم درخواست کارت بدم . 

با لحن دلسوزانه ای گفت: خب حداقل بگید فرم بدم پر کنید الکی واینستید!

فرم را پر کردم و منتظر شدم تا نوبتم شود. در این مدت حواسم به کارهای کارمند بانک بود. شاید ته دلم یک جورهایی از او به خاطر برخورد چند دقیقه پیشش دلخور بودم !در این چند دقیقه فهمیدم که امروز بانک خیلی شلوغ است و همکار ایشان نیامده است و گویی دست تنها بوده است. از جابه جا شدنش بین میزهای مختلف برای انجام کار مشتریان و صدور کارت می‌شد فهمید که کلافه است! این میان آدم‌هایی بودند که از طرف بانک با آن‌ها برای پرداخت قسط‌های معوق بانک تماس گرفته شده بود و به بانک مراجعه کرده بودند و مجبور بود جواب بعضی از آن‌ها را هم بدهد؛ گاهی هم تلفن زنگ می‌خورد!

من  صبر کردم تا صدایم بزند. از او رمزهای تلفن بانک و اینترنت بانک را هم درخواست کردم، چون موقع سرقت از کیفم آن‌ها نیز با کارتم سرقت شده بودند و هیچ کدام‌شان را به خاطر نداشتم.

به من گفت که این کاری که شما کردید پیرمردها پیرزن‌ها نمی‌کنند! من خندیدم و با آرامش گفتم: پیش اومده دیگه..

راستش تصمیم داشتم که آرامش خودم را در مقابل یک کارمند عصبی حفظ کنم. و کم‌کم متوجه شدم که این نوع برخورد من باعث شده که کارمند از برخورد تندش نسبت به من دست بردارد و با آرامش بیشتری رفتار کند.

کارم نسبت به بقیه افراد بیشتر طول کشید ولی با صبر کارم را به انجام رساند و با ملایمت از من خواست که رمز کارتی را که دریافت کرده‌ام عوض کنم! ماموریت با موفقیت انجام شد .

یادم آمد که موقع حضور ابتدایی در بانک با تلفن صحبت می‌کردم و شاید حواسم نبوده و صدایم بلندتر از حد معمول بوده باشد، به خاطر همین لازم دانستم و از کارمند بانک عذرخواهی کردم و ایشان به بنده گفتند: نه خواهش می‌کنم شما باید ببخشید…

احساس خوبی داشتم به خاطر اینکه علی رغم ناراحتی که درهنگام ورود به بانک داشتم از خودم عکس العمل نامناسبی نشان نداده بودم. راستش احساس میکردم که این معجزه مهربانی و صبر است . 

با خودم فکر می کردم گاهی ما ادم ها به کمی درک شدن از جانب طرف مقابل نیاز داریم...و چه بسا اگر کمی خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم دیگر خیلی از این اختلافات وبحث ها پیش نمی اید..

وقتی میخواستم بیرون بیایم فهمیدم کارمند مورد نظر رییس بانک است!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
امیدوارم هرچه زود تر کارای بانکیتون درست بشه! اگه دوباره اون رئیس بانک رو دیدی سلام مارو بهشون برسون!خخخ
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
اگر گذرم دوباره اونجا افتاد میگم بهش دختر خاص سلام رسونده :) خوبه ؟:)
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
عاره خوبه!
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
احسنت، خدا به ما هم از این صبرا عطا کنه.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
خدا به هممون صبر عطا کنه صبر خوبه :)
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
سلام ... صبر تلخه ولی میوه شیرینی داره
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
دقیقا همین طوره من بارها تجربه ش رو داشتم که با صبر کارام بهتر پیش رفته تا بحث!:)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
^_______________^
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
عجب نظر مبسوطی اقا عماد.. ممنون از نظرتون:)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
^____*
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
شما اینقدر آرومی اصلا مگه میشد که از خودت رفتار نامناسبی نشون بدی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
هاچ جانم واسه هر کسی پیش میاد که گاهی ارامشش رو از دست بده وعصبانی بشه..عصبانیت حداقل در مورد من یکی اصلا جواب نداده!:)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
:)
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/٢٨
٠
٠
خدارو شكر .... ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
خدا روشکر واسه این که دعوا نشد خخخخ:) ممنون از شما بابت نظرتون:)
blue girl
blue girl
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
خوبه!ولی صبر کردن کار هر کسی نیست!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
اره صبرکردن سخته ولی کارت رو بیشتر راه میندازه ..اون کارمنده اون روز واقعا کارش زیاد بود و عصبی بود..اگر باهاش عصبی برخورد میکردم نتیجه اش فقط یک بحث بی نتیجه میشد!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
سلام: برخورد درست و صبورانه نتیجه ای عالی دارد.متشکرم
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
اره واقعا این نتیجه رو بهش رسیدم.. صبر نتیجه خوبی داره :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
سلام:امیدوارم سلامت باشید.تصویرتان هم عالی است.
b_chatrokh
b_chatrokh
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
مطلب زيبايي بود مرسي :)) و اينكه پدر منم كارمند بانكه و خيلي قشنگ جواب بقيه رو ميده از نزديك ديدم كه ميگم و همينطور شنيدم منم دوس دارم شغل بابامو داشته باشم ...
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
رمزو و کارت بانکی رو باهم حمل می کنی؟:|هیـع:|
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
بنده خدا کارمنده هم اشاره کرد که پیرمرد پیرزنها هم از این کارها نمیکنن :)
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
کلا بنظرم کارمندای بانک‌ خیلی صبورن
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
بعضیاشونم بد بی اعصابن!! شما به پستت نخورده هنوز.
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
من بابای خودمو در نظر گرفتم
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
کلا بنظرم کارمندای بانک‌ خیلی صبورن
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٢٩
٠
٠
روی خوش بر هر اعصاب داغونی دواست :)
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
بانکیا کارشون پر مشغله است ولی خوب نباید عصبانیتشونو سر مردم خالی کنن....................شما چقدر صبورید واقعا صبر معجزه می کنه......................ممنون از مطلب زیباتون
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات