اندر حکایت پیرنا و راه‌های خودکشی
طنزیات

اندر حکایت پیرنا و راه‌های خودکشی

نویسنده : t.m

نقل است روزی پیرنا و خفن‌نا؛ ابوجارچی ابن جیم ابن خراسانی مشغول قدم زنی بود که مریدان خود را یافت درحالی که جامه‌ها می‌دریدند و نعره‌ها می‌کشیدند و جملگی تلف می‌شدند! پس شیخ بر آشفت و فریاد برآورد: این چه کاریست؟

یکی از مریدانه نیمه جان، لب به سخن گشود که یا شیخ؛ مطلع گشته‌ایم که حتی پارچه کفن نیز از چین و ماچین وارد می‌شود و در همین حال تلف شد !

شیخ که دیگر مریدی برایش نمانده بود، کنترل چینی خود را از جیب رداعش در آورد و فیلم را تا آن‌جایی که مریدان قصد جامه دریدن داشتند به عقب بازگرداند! مریدان که از این کرامت شیخ بس متعجب بودند؛ خاستند جامه‌ها بدرند که شیخ بر آشفت و نعره زد: جا دارد که همین‌جا با مسلسل تک‌تک‌تان را تکه تکه کنم؟ خجالت بکشید :|

تـــَـــقــّــی به توقــــّی می‌خورد با شتاب جامه‌ها می‌درند و نعره می‌زنند تا تلف شوید! این راه‌ها دیگر قدیمی شده است! اگر می‌خواهید پس از دیدن کرامات من؛ تلف شوید؛ راه‌های مدرن بهتری هم هست که دیگر این‌قدر آلودگی صوتی ایجاد نکنید.

اول این‌که بروید و سوار طیاره شوید 99 درصد تضمینی است و اگر با آن یک درصد شانس، زنده ماندید، سوار قطار شوید و اگر باز هم زنده ماندید، بروید و لبنیات پالم‌دار بخورید که پیشینیان بسی اشتباه گفته‌اند که شیر و ماست برای سلامتی مفید است و اگر باز هم زنده ماندید بنشینید و یک سال برای کنکور بخوانید، هم کمرتان زیر بار مخارجش می‌شکند و هم از استرسش می‌میرید و اگر بازهم نمردید؛ بروید و پشت نت بنشینید ...

و اگر باز هم از رو نرفتید و زنده ماندید، من نمی‌فهمم با این شانس بالا چرا می‌خواهید  بمیرید؟ بروید چای و روغن و برنج بگیرید و در قرعه کشی‌اش شرکت کنید و برنده شوید و کیفش را ببرید.

مریدان که جملگی اندر کف دهان خود غوطه‌ور شده بودند، به جای جامه دریدن و این چنین سنتی تلف شدن؛ بلیت طیاره و قطار گرفتند و ماست و دوغ خوردند و جملگی کنکور ثبت نام نمودند و در نت؛ مشغول سرچ کردن: همه چی آرومه ما چقدر خوشبختیم شدند...

خدایشان بیامرزد...

==============

پ.ن:وزیر محترم بهداشت! چرا اسم آن کارخانه‌هایی که از پالم استفاده می‌کنند را نمی‌گویید؟ چرا باید صبح‌ها سم بخوریم؟ عوارض ناشی از این مواد سمی را با کدام دفترچه بیمه و یارانه دولتی مداوا کنیم؟

پیشنهاد نوشت: این روزها بهتر است شیرمحلی بخرید و خودتان مایه بزنید100%سالم و استاندارد. اصلا می‌گویم حالا که خودمان می‌خواهیم لبنیات‌مان را تولید کنیم؛ چطور است برگردیم به همان دوران اسب و چاپار؟ به جای نت از چاپار استفاده می‌کنیم سرعتش هم بیشتر است؛ به جای هواپیما و قطار هم از اسب و شتر و الاغ! 100%هم تضمینی:|

این روزها کنکور دارم؛ و طبعا فقط باید بنشینم و درس بخوانم؛ ولی خیلی چیزها هست که نمی‌گذارد !

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rdsjmakh
rdsjmakh
٩٣/٠٥/٢٦
١
٠
با مزه بود. خصوصا پی نوشتش.ممنون
faride
faride
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
چقد قلم خوبی داری:))..دوسش داشتم....درمورد موضوعم حرفی ندارم چون دیگه خودم خسته شدم از اینکهر روز یه شاهکار و یه خبر بد از ایران عزیزمون میشنویم.....
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/٢٦
١
٠
ظنز تلخی بود !مامان من هر روز بایدشیر بخورن به خاطر کمبود کلسیم و تا قبل این جریان هر روز شیر پرچرب می خوردن الان من نگرانم:(
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٥/٢٦
١
٠
خب می تونید شیر کم چرب بخورید ...نه روغن پالم دارد و هم نیاز بدن شما را به آب تامیین می کند.... و اندر حکایت کنکورتان به نظرم اگر به جیم یا چیزهای دیگر اینترنتی معتاد شده اید....ترک آن مشکل است ولی می توانیید به عنوان جایزه قرار دهید مثل هر 6 ساعت مطالعه مفید30دقیقه اتصال به اینترنت....اگه به خودتان کلک نزنید واقعا مفیده...99درصد تضمینی...!!!!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
شما مطمئنین که شیر کم چرب پالم نداره؟! با اتفاق هایی که افتاده من تو این مملکت به هیچی اعتماد ندارم!
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
خوب بود .ممنون
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
رداعش چیه؟! ردا اش! :دی ... خاستند فکر کنم اینجا درست نیست، خواستند درسته. :دی
neyosha
neyosha
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
طنز خوبی بود متهی تلخ... واقعا ما ب اینا چی بگیم؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
سلام: امیدوارم که واردات پالم بطور کل ممنوع بشه ممنون
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
این روزا همه دنبال یه راه واسه کشتن ما هستن ، شما چطور ؟؟؟؟؟
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
:(
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
اون خیلی چیزها رو باید بگذاری کنار وگرنه مثل من مجبور میشی رشته ای که قبول میشی رو دوست داشته باشی.
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
خوشحالم که طنز رو هم امتحان کردید. همیشه طنز یکی از بهترین روش های نوشتن هر مفهومی هست
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات