دیوارها...
حاصل چند روز زندگی روی پشت بام

دیوارها...

نویسنده : سحر نیکو عقیده

بنایی کردن و دستی به سر و گوش خانه کشیدن باعث شد که به مدت یک ماه به اتاق کوچک پشت بام اسباب کشی کنیم. سخت بود که که دیگر نمی‌توانستم در اتاق دوست داشتنی خودم کتابم را باز کنم و بخوانم و بنویسم. مدام باید به سارا می‌گفتم که صدای تلویزیون را کم کند. بلند بلند صحبت نکند. تمرکزم را به هم نزند.

همین چند روز قبل بود که توی اتاقم نشسته بودم و کارهای روزمره‌ام را انجام می‌دادم و هیچ فکرش را هم نمی‌کردم که یک دیوار فاصله بین من و خواهرم، مادرم، پدرم چقدر شکل و شمایل زندگی را تغییر می‌دهد. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم بعد از چند روز بودن کنار هم، در یک اتاق کوچک، خواهرم که تا به حال لای کتابی را به غیر از کتاب درسی‌اش بازنکرده بود، بدون آن که من چیزی بگویم، کتاب‌هایم را ورق بزند و بخواند. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که یک عاشقانه آرام را بلند بلند برای پدر و مادرم بخوانم و راجع به جمله‌هایش حرف بزنیم و به وجد بیاییم یا به جای این‌که هرکدام از ما چهار نفر که نمازمان را جداگانه در لابه‌بلای دیوارهای امن خودمان می‌خواندیم ،حالا نماز جماعت کوچکی را در چهارچوب یک اتاق کوچک تشکیل بدهیم و حس خوبش را بچشیم.

حالا با خودم فکر می کنم دیوارهای یک خانه می‌توانند فرسخ‌ها آدم‌ها را از هم دور کنند. اصلا شاید افزایش اختلافات خانوادگی، افزایش آمار طلاق و جدایی‌ها و... همه زیر سر دیوارهای یک خانه باشد.

 شب‌ها که روی زمین سفتِ پشت بام به آسمان بالای سرم خیره می‌شوم و گوشم را به صدای شهر می‌سپارم، گاهی صدای گریه زنی را از حیاط خانه کناری می‌شنوم یا صدای شادی و بوق ماشین‌های عروس کشانِ چند خیابان آن طرف‌تر را ... با خودم فکر می‌کنم که دیوارها تا چه حد می‌توانند گوش‌های آدم را کر کنند و چشم‌ها را کور. آدم‌ها را در خود مچاله کنند و از یکدیگر دور...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشتیذ . حس قشنگی داشت نوشتتون . ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
خیلی زیبا بود لذت بردم مرسی :)
faride
faride
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
چقد قشنگ به موضوعات اطرافت نگا میکنی:))...خیلی جالب بود.. متاسفانه هینطوره...خیلی دور شدیم از همدیگه...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود سحر جان :))) دیوارها تا چه حد می‌توانند گوش‌های آدم را کر کنند و چشم‌ها را کور. آدم‌ها را در خود مچاله کنند و از یکدیگر دور...... تشکرات بسیار (:
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
چه خوب نوشتين! دور بودن از خانواده مشكلات فردى به وجود مياره مثلا اينكه نتونى حرفاتو به مامانت بگى دوستم گاهى بابت اين موضوع افسرده ميشه ..... حالا من اينقد واسه مامانم پرحرفى ميكنم و همه حرفامو ميزنم كه از دستم كلافه ميشه خخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
یعنی شما بینتون دیوار ندارین؟! :دی
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
نه ديگه در اون حد هاچ ! خخخخخ اگه ما هم بنايى داشته باشيم ديگه مامانم از كلافه هم ميگذره پرتم ميكنه بيرون از خونه خخخ
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٢٦
٠
٠
عاره متاسفانه ولی ما اگه دیواری هم هس نمیذاریم زیاد کر و کورمون کنه! سپاس
سردار
سردار
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
خوب بود !
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١