ببالاخره در بند کشیدمت...
یک شکایت نامه علیه شاعر احساسی

ببالاخره در بند کشیدمت...

نویسنده : PDrAM

بالاخره در بند کشیدمت...!!!

هم دشمن غدری بودی هم رفیقی که باید قدرش را بهتر می دانستم. ولی باور کن نمی توانستم. سخت است آزاد گذاشتن کسی که نه جنگ با آن ممکن است و نه همراهی با آن؛ داشتی نابودم می کردی!

صادقانه بگویم با اینکه در بندت کرده ام هنوز هم اعتمادم را در بند خود نگه داشته ای. و باز هم صادقانه بگویم:«شاید هرگز رنگ آزادی را نبینی...!»

جای "شاعر احساسی "همیشه در بند است. دارم تقویم دلم را ورق می‌زنم، یادم نمی آید که به کسی بدی کرده باشم، یادم نمی آید به که دلی را شکسته باشم، حتی یادم نمی آید که به کسی که به من ضرری رسانده باشد ضرری رسانده باشم، و یا از او کینه‌ای در دل نگه داشته باشم، شاید فراموشکار شده باشم ولی یک چیز را فراموش نمی‌کنم، جای شاعر احساسی تا ابد در بند است.

دنیا جای شاعر احساسی نیست. مکانی که به هر کس محبت کنی، می گوید از من چه طمع داری؟! یا چه قصدی در سرداری؟! و یا چه سودی از اینکار به تو می رسد...؟! و ضرب المثلی که هنوز یک چیز آن را هنوز نفهمیدیم: «هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمی‌گیرد...»

باور بفرمایید که ما گربه نیستیم...

و در آخر اگر جوابی برای سوال شان پیدا نشد یا دیوانه و مجنون می‌پندارنت، و یا می گویند فرد احمقی است که باید از او نهایت سوء استفاده را بکنیم؛ و یا از تو دوری می‌کنند!

آری دوری...! زیرا انسان دشمن آن چیزی می شود که از آن چیزی نمی داند. از چیزی که نمی‌فهمد و درک نمی‌کند هراس دارد. حتی اگر آن چیز خود انسانیت باشد.

شاعر احساسی! تو را در بند کشیده ام تا بدانی که انسانیت مرده است، و دیگر از دستان شفابخش تو کاری بر نمی آید...!

شاید بگویی سنگدل شده ام؛ حتی دیگر به تو اجازه ندادم شعر بگویی؛ شعری که هیچ کس جز خودت وخودم به مفهوم پر دردش پی نمی برد، و کاغذ خیسش را لمس نمی‌کند.

شاعرانی که من می شناسم؛ برای رضایت مردم شعر می گویند، شعر هایی می گویند که مردم بپسندند. و یا پولی برای خرید آن پرداخت کنند. و اما شاعرانی که نمی‌شناسم وآنهایی که فکر می کنند آنها را می شناسند هم نمی شناسند. برای دل خودشان شعر می گویند. آنها هم تا به حال حتما شاعر احساسی خود را دربند انداخته اند. دیگر شعر برای شاعران نان نمی شود؛ توجه نمی شود. محبت نمی شود. عشق نمی شود. وصال نمی شود. باور بفرمایید که هیچ چیز نمی شود.

این صنف هنرمند زنده است تا وقتی که هنر زنده باشد و هنر را حتی در میان ما حتی سالگردی نیست....!

شاید واقعا سنگ دل شده ام. حتی وقتی دیگر نگذاشتم شعر بگویی، حرفی نزدی...! وقتی همه‌ی کاغذهای خیست را به آب سپردم. دمی بر نیاوردی...! در بندت کردم، آهی نکشیدی و اشکی نریختی...!

باور بفرمایید که من این همه سنگ دلی را از دنیا آموخته ام...! تصمیم خود را گرفته ام. دیگر تنها با عقل خود زندگی خواهم کرد! باور بفرمایید که پای چوبین برای شنا مفید تر است از زنجیر عشق و احساس پاک! من عمق این دریا را دیده ام؛ پر از جسدهایی است که هنوز اشک بر روی گونه های لاغرشان سر می خورد و پر از وسایل و چیز هایی است که انسان ها دور انداخته اند. چیزهایی که ساخت خود بشر است. و بشر بعد از اینکه از آنها استفاده کرده آنها را از خود دور کرده است. به این امید که شاید ندیدن آنها به او این اطمینان را بدهد که وجود ندارند...! چیزهایی که حتی هیچ تلاشی برای بازیافت آنها نشده است!

آنجا بود که زنجیر را از پای خود باز کردم، در حالی که هنوز به پای تو وصل بود، گفتم غرق می شوم ولی در دریایی که ارزش کسانی که در آن غرق می شود را بداند، و تا آن وقت تو در بندی

شاعر احساسی! تو را در کنار دیگر احساس های پاک رها کردم، و تو همچنان نه اشک می ریختی، نه ناله می زدی و نه حتی حرفی می زدی، تنها مانند کودکانی سرگشته با چشمان پر از ابهامت بدرقه ام می کردی، آخرین جمله ای که به تو گفتم این بود: «من بر می گردم»

زمانی که کسی جز من تو را درک کند و جز تو مرا، همراهی بیابم که او تو را بپذیرد و تو او را، خیالت راحت، من تا زمانی که با این پای چوبین به آن قلب دزدی که ضمانتش را کردی نرسم تو را آزاد نخواهم کرد؛

عقلم دارد دلسوزانه صدایم می زند. دیگر وقت ملاقات مجنون به پایان رسیده است. می گوید این کتابی که می نویسی خواننده ای ندارد. تا مقدمه اش کافی است. می گوید چند روز بیشتر به امتحان علوم پایه نمانده است. امتحان سخت و مهمی است. می گوید خیلی عقبی. داری نابود میشوی. از من می خواهد حواسم را متمرکز کنم بر روی کتابها. کتابهایی که انگار از کتاب زندگی خودم مهمتراند.کتابهایی که منابع آزمونند شاید قطرشان روی هم از قد و توان من هم بلندتر و بیشتر باشد، ولی از اراده‌ام هرگز. ولی عقلم نمی فهمد که دیگر نه احساسی هست برایم و نه حواسی!

انگار نه انگارکه یکی قلبم را دزدیده است و بی گناهی در زندان است!

محمد دیگر باید برود.

فعلا خداحافظ

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٩
١
http://www.tnares.net/wp-content/uploads/2014/05/Zendan-01-18334.jpg
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
عکسی بودکه واسه مطلب در نظر گرفته بودم....
neyosha
neyosha
٩٣/٠٦/٠٦
٢
٠
«هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمی‌گیرد...»... من نميدونم چي بگــم............ ؟ //// ولي ب نظرم شما خيلي قشنگ شعر ميگيد خيلي زيبا و قشنگ:) من اميد دارم كه يك روز شما رو تو اسامي شاعرا ببينم و كتابتونم ببينم:) موفق باشيد تو امتحان :)))
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
باور بفرمایید که ما گربه نیستیم.....///ممنون ومتشکرم ...پاسخ سوالتان را هم دادم تو تخته....موفق باشید و پاینده....
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
خیلی عالی بود....ان شاءالله موفق باشید. ....
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون از توجه شما.....دقیقا بگوید کی موفق باشه.....من..!!!؟؟ یا شاعر احساسی درونم..!!؟؟
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
شما در امتحان علوم پایه
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون.... :))))
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٦/٠٦
٣
٠
چ دل پری داری شما اون بنده خداروهم از بند بیارین بیرون گناه داره! سپاس
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
باور بفرمایید تقصیر خودشه...ما را از درس و مشق و زندگی انداخته.....یکم اونجا باشه...بهتره واسش...راستی در جواب نظراتتون گفتم واسه کامل شدن اسمتون چی کار کنید...انجام دادید ..!!؟؟ ثمری نداشت..!!؟؟
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٦/٠٨
٣
٠
من یه دفه عکس پروفایلمو عوض کردم بلایی به سرم اومد که دیگه توبه کار شدم اطلاعات کاربری رو عوض کنم! البته الان فرمایشتون اجرا شد ولی اکی نشد... بیخیال سعی میکنم کم کم بیام یا کمتر نظر بذارم که نفر اول نباشم (: ممنون
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
سلام...واسه عكستون مي تونيين آدرسش رو از ادمين بگيرين و دانلود كنين ودوباره همون رو آژلود كنين.....مثل اولش مي شه...يكم تغيير تو اسم كاربري تون اجرا كنيد مطمعن باشيد درست ميشه...مثلن بين خا و ص فاصله بندازين...اسم طولاني تر از شما هم جا شده اون بالا......دلسرد نشين...
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
اخه اونایی که اسمشون به صورت کامل نوشته میشه معمولا اسمشون انگلسیی هستش مثلا اقای سلیمان حسنی هم وقتی ابتدای لیست هستن اسم کاملشون نیس ممنون از راهنماییاتون ولی فعلنی خود به خود سر زدنم به سایت کم شده دیگه با اسم قشنگم(!) اون شکلی مواجه نمیشم!خخخخ
همتا
همتا
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
نعخیرم ://// بذارین شاعر احساس درونتون کار خودشو بکنه !
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ای بابا ...چرا همه از اون طرفداری میکنند...خخخ...بعد امتحان چشم....شاید آزادش کردم.....من حوصله ندارم تا امتحان علوم پایه بعدی صبر کنم....دیگه وقتشه شروع کنم.....انشاءالله شما هم موفق باشید....ممنون از توجه تان:)
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٠٦
٢
٠
محمد بسیار عالی بود......وبسیار پرمحتوا....
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
ممنون عزیز دلم.... واقعا انسان دشمن آن چیزی می شود که از آن چیزی نمی داند. از چیزی که نمی‌فهمد و درک نمی‌کند هراس دارد. حتی اگر آن چیز خود انسانیت باشد.حتی اگر آن چیز دین باشد خدا باشد.....ای کاش همه بشناسند چیزهایی که باید بشناسند....آرزوی سلامتی دارم واست. :)
mahboube_a
mahboube_a
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
به قول اون کتاب که الآن اسمشو یادم نمیاد : شاعر از محارم راز است،گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. "مدعی خواست که آید به تماشاگه راز/ دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد" بدونید قدر اون شاعر احساسی رو، گرچه که میدونید!
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
١
٠
سلام بر شما...(فک می کنم هر کتابی که بوده مربوط به شهید آوینی بوده است...شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم مُلک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز می گوید. حتی آن شاعران که زبان شیطانند، شعر خود را از آسمان دزدیده اند: و حَفِظنها مِن کُلِّ شَیطنٍ رَجیمٍ * اِلاّ مَنِ استَرَقَ السَّمعَ فَاَتبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد شاعران یا همنشین شاهدان تنگ دهان و باریک میان ملکوتند و رازدار قدیسان، یا همدم شیاطینند در فراموشخانه های عوالم وهم. شاعران همه « لسان الغیب » هستند و اگر خواجه را بدین لقب اختصاص داده اند نه از آن است که دیگر شعرا لسان الغیب نیستند، بل از آن است که این صفت در او به تمامیت و کمال رسیده است................)چشم قدرش را بیشتر می دانم.....ممنون از توجه شما...قلمتان مستدام
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٦
٠
٠
غافل از آنیم که بی مهری نمایان می شود.../ شرم باد روزی که غفلت ها فراوان می شود..../...برق را در خرمن مردم تماشا کرده ایم..../ وای از روزی که شیطان هم پشیمان می شود...../ بس چه بسیارند کسانی که فراموش کرده ایم..../روز محشر مدعی قرآن و ایمان می شود..../غافل از آنیم که نان ،ناموس و دین داریم از آن..../ رادمردی که امیدش خوردن نان می شود.../...این شعر رو بهد از دیدن عکس جانبازه گفتم...
blue girl
blue girl
٩٣/٠٦/٠٧
١
٠
بسیار هم عالی!موفق باشین!
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٧
٠
٠
ممنون از توجه شما...شما موفق باشید....
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٧
٠
٠
ممنون از توجه شما...شما موفق باشید....
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٧
٠
٠
شعرو تو تخته گفتم ....کاغذ نبود دور وبرم...گفتم بگذارم اینجا خیف نشه...خخخخ امشب که مستم ز باده عرفانی...../قافیه هام چه زیاد است مگر نمی دانی..../عجب تو رقص قشنگی کنی به باد سحر..../امان ز دست تو لاله عقب نمی مانی.../ نوازش گیسوانت چه لذتی دارد.../دو تار و همدم من در سرای ربانی ..../ پیاله را مطلب ،جام خسروان آور..../مگر ادب تو نداری بهار طوفانی!.../منی که بوسه زنم بر لبانت ای ساغر..../خمار نگه تو ندار در سرای ظلمانی.../بیا،برو،بنشین ،این چه طرز حرف زدن است..../غلام درگه خود را مگر تو میخوانی.؟؟./ زمانه گر ندهد فرصت چشیدن تو..../کشم به گور خودم رنج و آه تنهایی..../هر آنکه دیده تو را عقل خودفنا کرده.../شماتتم منما زاین شراب روحانی.../دوباره فرصت عشقت گرفته اند ازما.../ امان از ز جور زمانه ،امان ز نادانی -
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٠٧
٠
٠
بسیار زیبا
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٠٧
١
٠
محمد جان....حلال کن داداش....دلم واستون تنگ میشه....دارم میرم حوزه.....یاحق
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
برو به سلامت داداش...مارو بی خبر نذار ....از حوزه هم جیم را دریاب.....
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
جلالم گویدم دریاب حالم/نمی داند که ما هم بی امیدیم....///هزاران شنبه آمد جمعه هارا/ولی ما روی ماهش را ندیدیم
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٦/٠٨
١
٠
خیلی هم خوب . به نظرم یه مدت در بند باشه خوبه در عوض بعد امتحان علوم پایه حسابی صفا می کنه.:)موفق باشید.:)
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
: mohammad_A به به...چه عجب یک نفر هم طرفداری ما رو کرد.....خیلی ممنون...شنید که داعش جنازه ها واسیر ها را از بقیه می خره مثل این خبرنگار آمریکایی که شده پیراهن عثمان واسه آمریکا برای حمله به سوریه........یواش میگم ...یه پیشنهاد خوب دادن واسش ..چطوره ردش کنم بره.....نظرتون چیه...!!!؟؟؟خخح
خودم
خودم
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
پاسخ شما پایین رفته فک کنم....!
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
نهه ردش نکنید بره.بعدا دلتون براش تنگ می شه. :) تا وقتی داریدش هیچ وقت تنها نیستید.:)
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
به به...چه عجب یک نفر هم طرفداری ما رو کرد.....خیلی ممنون...شنید که داعش جنازه ها واسیر ها را از بقیه می خره مثل این خبرنگار آمریکایی که شده پیراهن عثمان واسه آمریکا برای حمله به سوریه........یواش میگم ...یه پیشنهاد خوب دادن واسش ..چطوره ردش کنم بره.....نظرتون چیه...!!!؟؟؟خخح
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٦/٠٨
١
٠
نههه:) نگهش دارید لازم می شه.:) وقتی نباشه تازه می فهمید تنهایی یعنی چی:( تا هست اما تنهایی ها یه همدم داره:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/٠٨
٣
٠
سلام محمد عزیز:شعر برای دل میگوئیددلها را صاحب میشود.اما کسانیکه برای نام ونان میگویندشاید چندصباحی کار بگیردولی دوامی ندارد.اما شماهم مرخصی داری ترخیصی نداری انشاءا... بعد ازامتحان بازمیگردی و ما از سروده های زیبایتان بهره مند میشویم.امیدکه در تمام آزمونهای زندگی موفق باشید.سپاسگزارم
MOHAMMAD_A
MOHAMMAD_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
منظورم توهین به شاعران دیگر نبود..نقطه قوتش آنجاییست....که کسی واقعا نمی تواند با خواندن چند شعر از یک شاعر بفهمد درون او چه می گذرد...آن بند منظورش این است که"چو رخت خویش بربستم ز دنیا،همه گفتند که با آشنا بود..../ ولیکن کس ندانست این مسافر،چه گفت و با که گفت و از کجا بود...) فک کنم از اقبال بود........ممنون ،شما هم موفق باشید......
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
سلام:انشاءا... که موفق باشید.
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
این شاعر احساسی گاهی اوقات انقدر برای زدن حرف هاش بی قراری می کنه که نگو ولی مجبور میشی جلوشو بگیری اما کی می دونه چی پیش میاد؟
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
٠
٠
هر چه پيش آيد خوش است.... ممنون از نظرتان!!!
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٠٨
٢
٠
امروز جمعه نیست ... " آقای " من ... قرار نیست که فقط غروبهای " پنجشنبه " تا غروب " جمعه " سراغت را بگیریم ... قرار نیست فقط " جمعه ها " انتظار " ظهورت " را بکشیم ... آری ... " شنبه " هم می شود از " دوریت " ناله سر داد ... " یکشنبه " هم می شود " انتظارت " را کشید ... " دوشنبه " هم می شود دنبال " گمشده " گشت ... " سه شنبه " هم می شود با " آقا " درد دل کرد ... " چهار شنبه " هم می شود به خاطر " آقا " گناه نکرد ... یا بن الحسن دوریت " درد " بی " درمان " است ای " پسر فاطمه " امروز " جمعه " نیست اما ... " دلم " برایت " تنگ " است السلام علیک یا ابا صالح المهدی ( عج ) 1+1= انتظار محمد ما دوستدارتیم داداش..
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٨
١
٠
بسيار زيبا...
ali007
ali007
٩٣/٠٦/٠٩
١
٠
محمدجان متنت خیلی گیرا و زیبا بود..........موفق باشی...ممنون:)
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
ممنن عزیزم....شوما هم موفق باشی.....
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤