آبشار کتابی!
تصاویری از یک المان شهری که با 5000 جلد کتاب ساخته شده است

آبشار کتابی!

نویسنده : m_khoramdin

آلیشیا مارتین هنرمندی اسپانیایی در سراسر اروپا به آبشارهای کتابش معروف است . اکنون او جدید ترین کارش را در کنار ساختمانی تاریخی در مادرید برپا کرده است . او برای کارش چهارچوبی با فلزات و توری فلزی می سازد وبعد چند هزار کتاب فرسوده را بر روی آن سوار می کند  آلیشیا در کار جدیدیش از 5000 جلد کتاب کهنه استفاده کرده است . کتاب ها به نحوی  کنار هم چیده شده اند که برگ های آن ها در باد تکان می خورد وصدای دلنشین برگ خوردن کتاب ها را یاد می آورند .

شگفتی ها1

---

شگفتی ها3

---

شگفتی ها4

---

شگفتی ها5

---

شگفتی ها6

---

شگفتی ها8

---

شگفتی ها9  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
کار جالبی بود...اما این حیفِ این همه کتابِ قابلِ خوندن:(
m_khoramdin
m_khoramdin
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
اگه درسی باشه چی؟ (: all-in-one.tk
Z_M
Z_M
٩٣/٠٥/٢٥
٠
٠
اگه درس باشه پس حقه شونه مخصوصا اگه فیزی ک باشه من خودم دستشو طلا می گیرم
neyosha
neyosha
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
وای چه جااااااااااااالب :))))) تشکرات (:
amin20
amin20
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
هی میگن کاغذ کمه !! اسراف !!
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
الله و اکبر
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٥/٢٣
١
٠
نمیشه این کتاب ها رو قرض بگیرم و بخونم ؟! *:) جالب بود ، ممنون ...
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٢٣
١
٠
چه جذاب................چه همه کتاب...................ممنون
وصال
وصال
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
پاره میشن که کتابا اینجوری :|
وصال
وصال
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
چه جوری اینجوری قرار گرفتن که نمیفتن ؟؟؟؟؟؟؟؟
سهره
سهره
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
وااااییییی......نه ..ً. این همه کتاب....آخه چرا
MILAD
MILAD
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
این همه کتابو از کجا و چه جوری جمع کرده بنده خدا،خخخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
درسياشو نميدن به من؟؟ پولي حتي؟؟
فائزه
فائزه
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
:دی جالب بود :) چه کارا که نمی کنن :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢٣
٠
٠
سلام: خدا شکر که کتابها فرسوده بوده اند.ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٦/٢٨
٠
٠
وا؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨