عشق عمه خانم
این داستان کمی طولانی است

عشق عمه خانم

نویسنده : ati

عمه مامان و بابا برایم عجیب بود و مرموز. یک پیر زن تنها و از کار افتاده که یک دختر داشت به اسم منیره. هیچ وقت شوهرش و ندیده بودم، هیچ عکسی هم ازش در خونه نبود. برایم عجیب بود، چرا شوهر عمه نیست. هر وقت می‌رفتم خانه‌اش سعی می‌کردم یک عکسی از شوهرش پیداکنم. ولی فقط یک عکس بود که روی دیوار خودنمایی می‌کرد، عکس از یک جوان خوشتیپ و برازنده با لباس نظامی که زیر عکس نوشته بود، شهید علی خورشیدی.

فکر می‌کردم عکس پسر عمه باشد که شهید شده. یک روز که از خانه برمی‌گشتم، پرسیدم مامان پس چرا عمه عکس پسرش را زده به دیوار ولی عکسی از شوهرش نیست. این‌قدر ازش تنفر دارد که عکسش را گم وگور کرده؟ مامان گفت: پسر؟ کدوم پسر، عمه فقط یه دختر داره، اونم عکس شوهرشه که شهید شده و عمه بعد از اون ازدواج نکرده.

برایم جالب بود. شوهر عمه شهید شده، آن هم در جوانی‌هایش در جنگ. گفتم: مامان تو کدوم جنگ؟ مامانم گفت: جنگ جهانی...

یعنی عمه از جنگ جهانی تا الان تنها زندگی کرده، حتما نگذاشتند عروس بشود، طفلی عمه...

در همین فکر بودم؛ هر روز و هر روز که چه بد نگذاشتند عمه شوهر کند. تا این‌که یک روز داستان زندگی عمه را از او پرسیدم و گفتم چه بد که تنهایی، دلم سوخت دیدم مجبور شدید تنها بمانید و او گفت: کسی مجبورم نکرد. عشق مانع ازدواجم بود و وفاداریم تا آخر عمر. و برایم داستان زندگی‌اش و نقل کرد.

«زمان ما که مثل الان نبود، دخترا تا 30سالگی‌شونم هنوز مجردن، دختر رو زود شوهر می‌دادن. منم وقتی شوهر کردم 17سالم بود.» گفتم چقدر جوان. چه طوری ازدواج کردید. عمه در حالی که عکس شوهرش را نگامی کرد گفت: «باعشق. هنوزم مثل روز اول، همچی یادمه. توی همسایگی ما پسر جوانی با مادرش زندگی می‌کرد، پسر خوشتیپ و مودبی بود، همه دخترا آرزوشون بود، همسرش بشن. اون یکی از درجه‌دارهای ارتش بود. هر روز ماشین نظامی می‌برد و می‌آوردش. ابهتی داشت این رفت و آمدش توی کوچه. منم چند باری دیده بودمش، خیلی دلم می‌خواست اگه قرار کسی به خواستگاری من بیاد، این فرد علی باشه. مدتی گذشت  و من همش توی فکر ازدواج با اون بودم که یک روز مامانم خدابیامرز صدام زد و گفت. حشمت؛ قراره فردا شب برات خواستگار بیاد! آقاتم راضیه، منم راضیم. خیلی ناراحت شدم، با ناراحتی گفتم. مامان من شوهر نمی‌کنم. یعنی چی خواستگار بیاد، من هنوز 17سالمه. مامانم گفت یعنی رو حرف آقات حرف بیاری، خدا مرگم دختر، خجالت نمی‌کشی، از من گفتن فردا شب هاجر خانوم واسه پسرش میان خواستگاری. گفتم: همین که گفتم، شوهر بی... که یهو ساکت شدم. پرسیدم کی برای پسرش می‌خواد بیاد؟ هاجر خانم؟ هارجر خانم که می‌شه مامان علی. یعنی علی می‌خواد بیاد.

قند توی دلم آب شد و باخوشحالی گفتم علی قرار بیاد خواستگاری؟ جدی می‌گی؟ مامان با چشمای گرد شده نگام کرد و گفت: خوشم باشه، علی! انگار محرمشه! خجالت خوب چیزیه دختر، این‌قدر بی‌حیا. بله علی آقا قرار بیان. داد زدم آخ جون! کاش امشب میومدن! چرا فردا شب! مامان عصبانی شد وگفت: نه به اون شوهر نکردنت، نه به این خل بازیات، پاشو از جلو چشم دور شو، الان آقات میاد زشته ببینه دخترش این‌قدر خوشحال شده، دختر این‌قدر بی‌شرم، زمان ما دختر...

دیگه صدا مامان رو نمی‌شنیدم. حسابی توی رویا بودم. چشم دخترای محل درمی‌اومد وقتی می‌فهمیدن علی منو انتخاب کرده. وای من و علی با هم. توی آینه به خودم نگاه می‌کردم و تو افکار روز عروسی لبخند می‌زدم که مامان گفت: بسم الله... دختر دیونه شده. خاک عالم به سرم واسه چی لبخند می‌زنی؟ پاشو برو بخواب؛ صبح هزارتا کار داریم. دختر خل نبود که شد.

خوابیدم و تا صبح خواب عروسی دیدم. خواب خونه‌مون، خواب بچه‌ها، خواب علی... صبح با صدای مامانم بیدار شدم. حشمت؛ حشمت؛ دخترم پاشو؛ لنگه ظهره؛ پاشو هزارتا کار داریم. شب خواستگار میاد، هیچ کاری نکردیم. با شنیدن اسم خواستگار مثل فنر از جام پریدم. مامان یهو گفت وای دیونه این کارا رو نکن. هاجر خانم ببینه دیونه‌ای نمی‌گیرتت که هیچ، همه محلم پر می‌کنه. جا دیونه بازی پاشو خونه رو تمیز کن، بعدم آب حوض رو عوض کن و آخر سر حیاط رو آب بزن. پاشو که شب شد...

به سرعت همه کاراها را انجام دادم و منتظر شدم. خیلی زود شب شد، شاید هم من فک کردم زود شب شده. صدای زنگ در بلند شد. آقا جون رفت حیاط و بعد صدای علی و مادرش و خاله و دایی و عموش اومد. با کلی فک و فامیل اومدن خواستگاری. پشت در بودم و به حرفاشون گوش می‌دادم و قند توی دلم آب می‌شد. آقام موافقتش رو اعلام کرد و قرارها گذاشته شد. صدا آقامو شنیدم که گفت: ما واسه تهیه جهازش و آماده شدن برای عروسی 2 ماه وقت می‌خوایم و هاجر خانوم گفت: خواهش می‌کنم، هرچقدر که بخواین... خواستم بگم 2ماه؟ چه خبره. 4 تا تیکه لوازم که این همه وقت نمی‌خاد. ولی جلوی آقام جرات نداشتم. این دو ماه خیلی سخت گذشت. انگار اصلا نمی‌گذشت. علی رو چند باری دیدم. یه بار حرف زدیم. خیلی دوسش داشتم. اونم گفت خیلی دوستم داره و خودش از مادرش خواسته منو براش بگیره و مامانش راضی بوده.

هر جوری بود 2 ماه گذشت. تا اون شب موعود رسید. شب عروسی. عروسیم خیلی باشکوه بود. علی توی لباس دامادیش خوشتیپ‌تر ازهمیشه بود و من باز عاشقش شدم. عروسی تموم شد و به خونمون رفتیم. خوشحال بودم از این‌که با علی زیر یک سقفم. کلی برنامه داشتم برای زندگیم.

نزدیکای صبح بود که در زدن از خواب بلند شدم و در رو بازکردم. بفرمایید؟

- سلام خانوم جناب سروان تشریف دارن؟

- بله هستن ولی خوابن، الان چه وقته اومدنه، برو صبح بیا.

- نه خانوم باور بفرمائید امکانش نیست. یه پیام محرمانه براشون دارم. لطفا جناب سروان رو بیدار کنین.

از اون اصرار و از من انکار. که صدای علی اومد؟ حشمت؛ عزیزم چه خبره جلو در؟ سربازش قبل از این‌که من حرف بزنم، فوری گفت جناب سروان پیام محرمانه آوردم؟ علی پیام را گرفت. یک دفعه گفت وای خدای من، این خیلی وحشتناکه. من همین الان حاضر می‌شم و فورا به اتاق برگشت و مشغول لباس پوشیدن شد. با التماس گفتم علی کجا میری؟ چه خبره؟ چرالان؟ بذار صبح برو. علی درحالی که می‌رفت از در بیرون گفت. حشمت؛ عزیزم؛ نمی‌شه. باید برم. به ایران حمله کردن. باید برم. کشورم بهم نیاز داره. در اولین وقت که بشه باهات تماس می‌گیرم. حشمت برام دعاکن. سوارماشین شد و رفت و من ماندم تازه عروسی که هنوز شب عروسی‌اش سحر نشده دامادش رفت.

دو، سه ماهی منتظرش بودم. ازش خبری نبود. می‌رفتم و می‌آمدم. می‌گفتند با سربازش در شمال کشور با نیروهای روس درگیرند. در همین روزها بودکه فهمیدم از علی باردارم. بودن بچه‌اش بهم امید داد که علی برمی‌گرده و من متظر شدم. تا این که یک شب صدای ماشین نظامی اومد که جلوی در متوقف شد. باخوشحالی جیغ زدم علی اومد. به سرعت در رو بازکردم. اما از علی خبری نبود. چندتا نظامی داخل حیاط اومدن و بهم احترام گذاشتن. یکی‌شون کاغذی رو باز کرد و شروع به خواندن کرد. توی متنش اومده بود که سرباز فداکار وطن سروان علی خورشیدی در درگیری با نیروهای روس به درجه رفیع شهادت رسیده و اون‌ها به من و اون درود می‌فرستند.

پرچم کشور رو به همراه لوازم شخصی و اون نامه بهم دادن. باورم نمی‌شد. علی برای همیشه رفته بود و من فقط اون رو برای چند ساعت داشتم. حتی آن‌ها جنازه علی را برایم نیاورده بودند. گفتن نمی‌شده جنازه رو منتقل کرد، علی رو گذاشته و آمده بودن.

بعد از چند وقت دختر من و علی حاصل عشق و چند ساعت زندگی‌مون به دنیا آمد. و من تصمیم گرفتم تا آخر عمرم زندگی‌ام رو صرف بزرگ کردن یادگار عشقم بکنم. خواستگارای زیادی اومدن و رفتن، اما قلب من فقط مال علی بود، همون یک شب تا آخر عمرم من رو وفادار اون کرده بود و من منتظرم تا روزی دوباره به علی برسم»

برایم عجیب بود عمه حدودا 18سال داشت که بیوه شده بود و الان در 85 سالگی‌اش همچنان عاشق بود و وقتی از علی صحبت می‌کرد، چشم‌هایش می‌درخشید. متاسفانه عمه 5 سالی می‌شود که از بین ما رفته و من فکر می‌کنم الان او به علی رسیده و باعشقش خیلی خوشحال است.

روح هردوشان شاد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
atieh_se
atieh_se
٩٣/٠٥/٣٠
١
٠
چقدر این داستان رومانتیک بود!!!:-) اشکم در اومد.
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
اخههههه نازی!
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی ممنون
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی عزیزم ..ایم ساری
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٣٠
١
٠
سلام: خدا رحمتشان فرماید.متشکرم
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
سلام خدا رفتگان شمارو هم رحمت کند
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٥/٣٠
٢
٠
فقط چند نفر میدونن یه"ممنون"بعد یه متن طولانی نویسنده رو له له میکنه عین کتلت؛ خیلی ممنون...
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
خخخخخخخخخخخ شما حتما خیلی تجربه دارین!
m_sepehri
m_sepehri
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
شما الان ینی قصد کتلت کردن داشتین؟هه!پی ارزش نوشته رو درک نکردین...
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
کتلت نشدم .جا دیگه جبران می کنم براتون
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
خیلی ناز بود داستان عشقشون! من راستش اینجور داستانارو تو رمانو خوندم فک نمیکردم واقعیت داشته باشه..! دستت مرسی بابات نوشتن اتنا جون
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
قربونت مرسی
octopus
octopus
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
خیلی قشنگ بود... نسل عاشق های واقعی منقرض شده
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی ممکن منقرض نشده باشه ا
m_sepehri
m_sepehri
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
ای جونم...خیلی قشنگ بود آتنا...بغضم گرفته و اشک تو چشام جمع شده...حگایت عشقای امروزی حکایت کشک و دوغه...کاش تو این دوره زمونه هم عاشقای واقعی اینجوری وجود داشته باشن تا شعله عشق هیچوقت خاموش نشه...روحشون قرین نعمت های بهشتی باشه ان شاالله...خیلی خیلی خیلی ممنونم بابت مطلب فوق العادت:))))
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی از احساساتت
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
خیلی خیلی عالی بود.............چه عشق با شکوهی.......................ممنون
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
متشکرم
ali007
ali007
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
آخی چقد قشنگ بود.....چقد با احساس و عاشقانه بود یکی از بهترین داستان هایی بود که خونده بودم ....کاش ادامه میدادید داستان رو...واقعا ممنون:))
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
چه جوری داستان رو ادامه میدادن؟این یک خاطره است نه داستان خخخخ
ali007
ali007
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
همین که هس!!!!خخخخخخخ.....ادامه بدین یه چیزایی از خودتون در بیارن میشه داستان دیگه!!!!!!
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی شما لطف داری..خوب چی می نوشتم ..تو خاطره مردم دست ببرم ..ادامه میدادم تیتر می زدن این مطلب خیلی طولانی است.خخخخخخخخ
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٥/٣١
٢
٢
خدابیامرزتشون ... چقد وفادار بودن ... ماشالله چه زودم بچه دار شدن... یک تا نکته دیگه هم داشت که روم نشد بگم خخخ
b_chatrokh
b_chatrokh
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
:))) خخ
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
دیگه من نمی دونم چه زود بچه دار شدن یا دیر..خوب زیادم زود نیست اکثرا همین مقدار وقت بچه دار میشن ...والا..یه چی بگم می ترسم سانسو رشه کل نظر..و لی مرسی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
كاشكي مام همينجوري باشيم
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
کاشکی..خواستن توانسته حالا شما سعی تو بکن
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
خیلی قشنگ بود... خدا رحمتشون کنه..
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
خدارفتگان شمارو هم رحمت کنه
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
واقعا خیلی رمانتیک بود.. ادم هایی که نسلشون منقرض شده..
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
شاید هنوزم باشه همین گوشه کنار فقط ماازوجودشون بی خبریم
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
آخیششششششششششش..چ ناز
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی
s_a
s_a
٩٣/٠٥/٣١
١
٠
یعنی آخر عاشقانه بوداااااااااااااااااااااااااا خدا رحمتشون کنههههه... یعنی عشق ب این میگنااااااااااااااااا... نه به این عشقای الکیه این دوره زمونه :/ (اگه یکی بیاد دفاع کنه از عشقای این دوره زمونه جیغ میکشماااااااااااا......... قبول کنیم 80 درصد عشقای الان الکیه...)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
قبول (خخخ)
فائزه
فائزه
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
من قبول ندارم نظرتو !!یوهاهاهاهاها :))))
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی ازنظر ت عزیزم
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
روحشون شاد... ايشاا... مام همين قدر وفادار و عاشق باشيم:)
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
ممنون ایشالا
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/٣١
٠
٠
درباره ی هاجر خانوم بیشتر می نوشتی آتی! از مهربونیاش از لبخنداش از اهل دل بودنش
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
هاجر نداشتیم خب تو قصه دربارش چی مینویشم ..خخخ حشمت خانوم
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
اسم مادر علی آقا نبود مگه؟ (خخخ)
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
خخخخخخخ راست میگی حواس پرتی یه ...خب من چیزی ازش نمی دونستم که بگم..والا...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
پس ان شاء الله هاجرهای بعدی :دی
b_chatrokh
b_chatrokh
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
الهي خيلي احساساتي شدم كم كم داره اشكم در مياد :(( بسيار زيبا داستان واقعيتون اي بابا... هنگيدم ....
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
مرسی که خوندید
mis_jeran
mis_jeran
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
خیلی زیبابود!:)
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
ممنون
MRH2
MRH2
٩٣/٠٦/٠١
٠
٠
وفاداریشون خیلی خوب بوده ولی به نظر من آدم نباید تنها بمونه و در عین وفا داری به همسر سابقش ی زندگی جدید رو شروع کنه.
ati
ati
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
هرکس عقیدع خاص خودشو رو داره
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣