تو باش حتی اگر من نباشم!
از زبان یک مادر غزه به نوزادش

تو باش حتی اگر من نباشم!

نویسنده : همتا

سلام عزیز دلم؛

الان که این نامه را برایت می‌نویسم، هنوز کمی گنگم. هر کلمه را که می‌نویسم برمی‌گردم و نگاهت می‌کنم. اصلا انگار تمام وجودم چشم می‌شود و به تو زل می‌زند. شاید هنوز باورم نمی‌شود که تو الان در چند قدمی من، دراز کشیده‌ای و دست‌های قشنگ کوچکت را گرفته‌ای سمت آسمان. هنوز باورم نمی‌شود که لبخندت را می‌بینم. از من دوری! نمی‌توانم لمست کنم. نوازشت کنم. ولی همین نگاه هم مرا به اندازه کافی اغنا می‌کند. هر بار که نگاهت می‌کنم انگار تمام همهمه‌های این دور و بر از من دور می‌شود. نگاهم تمام ابهام فضا را پس می‌زند تا فقط تو را در قاب خودش جای بدهد. انگار که فقط من باشم و تو.

قشنگ من؛ اول از همه می‌خواهم از تو عذر خواهی کنم. می‌خواهم بگویم مرا ببخش! نمی‌دانم الان که پا گذاشتی توی این دنیا و داری به حجم همهمه‌های اطرافت نگاه می‌کنی با خودت چه فکری می‌کنی؟ شاید تعجب کرده باشی از این همه شلوغی.

قشنگ من؛ این‌جا دنیای ما آدم‌هاست. ببخش مرا اگر کمی شلوغ است. ببخش مرا اگر هر طرف را نگاه می‌کنی، می‌بینی چند نفر در سن و سال تو گوشه‌ای افتاده‌اند و لباس‌های‌شان خیس اشک و خون‌شان شده است. همان‌هایی که شاید قرار بود همبازی‌های آینده‌ات باشند و با تو در کوچه‌ها بدوند و با هم زمین بخورید و با هم بلند شوید.

مرا ببخش عزیزکم؛ قرار نبود این طور شود. قرار نبود تو چشم‌هایت را وقتی باز کنی که سقف خانه‌مان ویران شده باشد. اصلا قرار نبود تو وقتی بیایی که من بروم! که من نباشم! می‌خواستم باشم. می‌خواستم دست‌های کوچکت را هزار بار بگیرم و ببوسم‌شان. می‌خواستم در آرامش خانه‌مان بارها صدایت بزنم و تو بگویی: مامان! و من دلم غنج برود از صدا زدنت. می‌خواستم قلقلکت بدهم و تو مستانه بخندی و من از خنده شیرین تو دلم بلرزد. می‌خواستم ...

راستی اسمت چیست؟! با پدرت تصمیم گرفته بودیم اسمت را چه بگذاریم؟! یادم نیست! اصلا شاید از خودت بپرسی پس پدرم کجایت؟ قشنگم؛ پدرت هم نیست. پدرت همین امروز رفت و مادرت دیگر او را ندید و فقط شنیدم که یکی گفت: او هم ...

ولش کن؛ تو هنوز نمی‌فهمی این چیزها را! ذهن کوچک تو هنوز غرق در آخرین لبخند خداست، وقتی بدرقه‌ات می‌کرد. دست‌های کوچک و سفیدت این آشفتگی‌ها رادائم پس می‌زند. تو هنوز تن سفیدت حتی یک خراش هم ندارد. بدن لطیف تو را چه به گلوله و موشک؟ چه به زخم؟ چشم‌های درشت و معصوم تو را چه به گریه از ترس؟!

قشنگ من؛ امروز می‌خواهم کمی بخندم. خنده که نه؛ نمی‌شود! این زخم‌ها نمی‌گذارند. اما هنوز می‌توانم لبخند بزنم. هنوز وقتی به لپ‌های قرمز رنگت نگاه می‌کنم احساس می‌کنم لبخند زدن کار عجیبی نیست. روزی که پدرم در آتش انفجارها کشته شد، گریه کردم، روزی که برادر کوچکم جلوی چشم‌های مادرم پر زد و به آسمان رفت من گریه کردم. همین امروز که پدرت، پدرت رفت و نیامد، اشک ریختم. به اندازه تمام حروف سرزمین‌مان اشک ریختم. اما الان می‌خواهم بخندم! چون تو هستی و من و تو جز خدا و خودمان کسی را نداریم...

فرزند کوچک من؛ مادر، زخم‌هایم اذیتم می‌کنند وگرنه برایت بیشتر می‌نوشتم. احساس می‌کنم این آخرین رمق‌ها توی دست‌های لرزانم جمع شده‌اند تا آخرین حرف‌های یک تازه مادر را به تنها فرزندش بسپارند. نمی‌دانم روزی که بزرگ شوی و این نامه را بخوانی در چه حالی. من نیستم. این را می‌دانم. گاهی هم که فراموشش می‌کنم این زخم‌ها چنان تیر می‌کشند که یادم بیاید همین ساعت‌ها، قرار است آخرین ساعت‌های رنج همیشگی من باشد.

من نیستم، می دانم، اما تو باش! تو باش و به جای من بارها و بارها در آینه به قد و بالای خودت نگاه کن و لبخند بزن! تو باش و بزرگ شو. باش تا سرزمین‌مان بماند و روزی که بزرگ شدی و به جای خالی ویرانه‌های گذشته سرزمینت نگاه کردی، لبخند بزن و بگو مادرم گفته بود این را که: «خدا، انتقام تو، پدرت، مادرت و تمام خواهران و برادران سرزمینت را از شیطان می‌گیرد.»

 تو باش قشنگ مادر! حتی اگر من نباشم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
چقدر غم انگیز......
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
چقدر زیبا و غم انگیز بود ..ممنون
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش می کنم :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
:((((((((
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
:(
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
:(
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
این عینی بود و ترجمه شده یا ذهنی از خودت ؟!:(
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
ذهنی از خودم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سلام: بسیار متشکرم به امید پیروزی رزمندگان در کل فلسطین.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سلام:چندبار دیگر خواندم انسان وقتی عمق این نوشته را درک میکند که بتواند چندلحظه خود را جای او ببیند هرچه تلاش کنی بازهم نمیتوان چنین تصوری داشت.خیلی متشکرم از از این مطلب جانسوز.
هاچم من
هاچم من
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
همتا من همین الان بغض داشتم نوشتتو که خوندم اشکم درومد! نمی خواستم بگم ولی گفتم!!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
دخترا هم كه اشكشون........... ولي خداييش من كه اخبار غزه رو نگاه ميكنم ناخوداگاه اشكم ميريزه
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
یکی کامنت منو پاک کنه
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
:) هاچ خوبی خواهر جان ؟؟؟:)))
mhv
mhv
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون که اینطوری نوشتین:)
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
:))
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
واي خدا كي ميخواد اين جنگا تموم شه؟
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودید.......ممنون
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش خانم دکتر :)
par!sa
par!sa
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
مرسی
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
:))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
مرسی...........خیلی قشنگ بودش......
همتا
همتا
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش :)))
F-jafari
F-jafari
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خیلی زیبا و غم انگیز بود مرسی.
وصال
وصال
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
واااااااااااااااااااای اشکمو دراوردی همتا :(خدا، انتقام تو، پدرت، مادرت و تمام خواهران و برادران سرزمینت را از شیطان می‌گیرد.»
ghazale
ghazale
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
عزیزم ... خیلی خوب وغمناک و گریه دار بود :((( هیشکار نمی تونم بکنم براشون :((((
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٢٠
٠
٠
خدا خودش حق مظلوم رو می گیره؛ واقعا نمی دونم چی باید بگم... | خیلی خوب نوشته بودید
tanin
tanin
٩٣/٠٥/٢٠
٠
٠
همتا فدق العداه بود یعنی اصلا عالی بود چه قدر قشنگ بیان کردی و چه قدر غمگین.....
فائزه
فائزه
٩٣/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلی عالی نوشته بودی......ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣