زهر و عسل
داستان‌های کهن

زهر و عسل

نویسنده : m_shahabi

مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است! مواظب باش آن را دست نزنی! شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید حرفی نزد واستادش رفت.

شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و در عوض دو نان داغ و تازه گرفت. سپس برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید!

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده‌ای؟ شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم، از ترس تو، زهر داخل کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
چه آدم پستی بوده شاگرده......ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٢
٠
٠
آدم خسيس حقشه!!خخخ
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
جذاب بود......ممنون
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
چرا نخواسته شاگردش عسل بخوره؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
زیرا برای اینکه!!!!!!!!!!!!!خخخخخخخخخ خسیس بوده خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
عجب شاگرد باهوشی ..احسنت!خخخخ ممنون جالب بود
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
واز نگا ما ی زیرا برا اینکه گفدم ول نمی...
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
ایول!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
سلام: جالب بود.از این حکایتهای کهن بیشتر منتشر کنید.سپاسگزارم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
سلامی دوباره:کم پیدائی سید؟
شهابی
شهابی
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
سلام آقا سلیمان مطالب ما رو که منتشر نمیکنند از دست این جیم ناامید شدیم -این روزها سیستم به ما نمی رسه که کارکنیم بچه ها مشغولند به همه سلام برسانید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٢١
٠
٠
سلام: چرا منتشر میکنند.بعضی مطالب از دست در میره.ناراحت نباش.منتظرت هستیم برادر.ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٢٢
٠
٠
خيلي جالب بود!! آخ جوون راه كار جديد
تصفیه آب وهوا
تصفیه آب وهوا
٩٣/٠٥/٢٢
٠
٠
چقدر این داستان مسخره بود.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٢٢
٠
٠
به این میگن آیکو بالای 120 ^___________^
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠