نقی و نابودی زمین
تمام این داستان تخیلی نیست

نقی و نابودی زمین

نویسنده : amiralidoost

کامیون بعد از نصب گلدسه توسط نقی معمولی و گذراندن لحظاتی خوش در قشم به سمت علی آباد شروع به حرکت می‌کند، راننده کامیون ارسطو معمولی شروع به جر و بحث می‌کند با نقی (البته به صورتی که هما و شعله متوجه نوشند) البته آن‌ها به خاطرخستگی سفرخواب بودند، وسارا و نیکا هم درحال بازی با همدیگر و به شمردن تیرهای چراغ برق سمت راست و چپ خیابان مشغول بودند.

ارسطو می‌گوید: با خانم شعله در رابطه با دوستش که موقعیت ازدواج داره صحبت کنم. نقی می‌گوید: بذار من مدیریت کنم، تو هنوز ازبهت خانم شعله در نیومدی، می‌خوای بری تو کار دوستش، ادب داشته باش.

درحال همین بحث هستند که می‌رسند به همان گردنه‌ای که کامیون خراب شده بود و ارسطو هی می‌گفت: ازتسمسشت. ناگهان نوری همه جا را گرفت و شدت نور آن‌قدر زیاد بود که ارسطو داد زد و گفت: آخخخ...خ کور شدم. از داد ارسطو بابا پنجعلی، هما وشعله ازخواب بیدار شدند. هما و شعله از ترس دوباره غش می‌کنند، بابا پنجعلی داد می‌زند و می‌گوید نقی .... ترسمه...

کامیون درحالی که به چپ و راست حرکت می‌کند، بعد از برخورد به تپه کوچک متوقف می‌شود. سارا و نیکا هم درحال داد زدن و فریاد زدن اسم مامان هما هستند؛ بابا پنجعلی دوباره داد: میزنه نقی... ترسمه...

نقی که در بهت اتفاق است در تمام مدت چسبیده بود به فرمون کامیون که بتواند آن را متوقف کند. می‌گوید: ترس چیه بابا؛ دوربین مخفیه! ارسطو داد می‌زند: دوربین مخفی چیه؛ این از واقعی هم جدی‌تره!

ناگهان حالت سکون به همه دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواناد حرکت کنند، انگار کامیون دارد از زمین بلند می‌شود! درست است؛ کامیون بلند شد و در مسیر نور به سرعت به سمت بالا رفت و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. بعد از چند لحظه به خاطر قرار گرفتن کامیون روی یک جسم سخت و تکان خوردنش همه داد زدند. نقی گفت: ساکت؛ ساکت!

همه در بهت هستند که بفمند چه شده، می‌بینند در یک اتاقند که یک درب پنج ضلعی جلوی‌شان است و دیوار اتاق فلزی و به رنگ سفید است، کنارشان یک پنجره است که آن طرفش معلوم نیست، اما احساس می‌کنند دارند به‌شان نگاه می‌کنند. چند تا دوربین می‌آید جلو، بالا و پشت کامیون را کامل بررسی می‌کند، وقتی دوربین‌ها رفتند به سقف و ناپدید شدند، درب پنج ضلعی به صورت کشویی و به دو طرف باز می‌شود و یک خانم قد بلند وخوش لباس به رنگ قرمز و کفش‌هایی به شکل عجیب و به رنگ سفید و دستکش‌های مشکی وارد اتاق شد، بابا پنجعلی داد می‌زند: نقی... لیلایه؟

نقی می‌گوید: نه بابا؛ لیلا چیه! آدم هواییه، آدم هوایی

 ارسطو می‌گوید: آدم هوایی چیه؟ آدم فضاییه!

سارا نیکا می‌گویند: جنگ ستارگان؛ جنگ ستارگان

هما و شعله ترسیدند و می‌گویند: هر چی می‌خوان بهشون بدین تا آزادمون کنن بریم.

زن با صدایی ملایم می‌گوید پیاده شوید.

بابا پنج علی می‌گوید: بریم لیلایه...

نقی: بین بابا؛ این لیلا نیست!

ارسطو دارد موهایش را درست می‌کند و خدا را شکر می‌کند که بالاخره می‌تواند ازدواج کند، در را باز می‌کند که پیاده شود، اما نقی در را می‌بندد.

هما وشعله: بهتره به حرفشون گوش کنی، چون فایده‌ای نداره

سارا نیکا: بابا بریم؛ بابا بریم

بالاخره نقی قبول می‌کند و پیاده می‌شوند. بعد از پیاده شدن، با کلی ترس و لرز کنار هم سمت راست کامیون جمع می‌شوند.

زن می‌گوید اسم من ایوان است و شما انتخاب شدید تا به ما کمک کنید!

باباپنجعلی: بخوابونم دهنش!

نقی: نه بابا!

ارسطو می‌گوید: باشه من در خدمتم!

نقی با دستش می‌زند به ارسطو و می‌گوید: ساکت باش ببینم شاید خون بخواد، میدی؟!

بعد نقی می‌پرسد: چه کمکی؟

ایوان: کمک به آینده ما و خودتان

ایوان: همراه من بیاین

همه دنبال ایوان به سمت درب کشویی می‌روند و بعد از عبور از یک سالن که با چراغ‌هایی منظم در سقف و دیوار بسیار زیبا به نظر می‌رسد از درب دوم هم عبور می‌کنند و وارد یک اتاق می‌شوند که دور تا دور آن شیشه است و از اتاق کل محوطه پایین و البته کره زمین به خوبی دیده می‌شود

ارسطو می‌گ.ید: اخ اخ اخ ...............خ

همه به جز سارا و نیکا که از جمع جدا شدند و پشت کامپیوتر مرکزی نشستند، ساکت‌اند.

نقی می‌گوید: خوب حالا ما باید چی کار کنیم.

ایوان: به زمین امروز و زمین چهل سال پیش نگاه کنید و تفاوتش را ببینید. اول زمین قبلی را می‌بینند که چقدر سر سبز بوده و چه جاذبه‌های مختلف که به وسیله درختان و دریاچه‌ها به وجود آمده است. ولی در زمین امروزی درختان قطع شدند و ساختمان ساخته شده و دریاچه‌ها دارند خشک می‌شوند و البته یکی از دریاچه‌ها خشک شده است!

ایوان: این دوجهان که چطوری با هم درارتباطند. اگر شما به فکرخودتون نیستین، حداقل به خاطر ما و آینده دیگران و تاثیر زمین در زندگی ما و آیندگان ما، لطفا این شرایط رو اصلاح کنید.

وقتی که ایوان کل ماجرا را از ابتدا به تفضیل برای نقی و بقیه توضیح داد، آن‌ها رفتند و سوار کامیون شدند و یک دفعه بعد از یک چشم به هم زدن، دیدند، دارند با کامیون رانندگی می‌کنند، فقط بابا پنجعلی همش می‌گفت: لیلا کجایه، نقی...

نقی: لیلا چیه بابا؛ ما تازه از قشم راه افتادیم. شما بگیر بخواب.

همه توافق کردند اتفاقاتی که افتاد را فراموش کنند و حتی آن‌ها هم که عمق فاجعه را دیده بودند، همه چیز را فراموش کردند، شما چطور؟!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
سلام ... خوب بود ... مثل سریالا نتیجه اخلاقیش خیلی رو بود ...موفق باشین
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
سلام ممنون مثل سریالا
t_gh
t_gh
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
جالب بود.ممنون
faride
faride
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
میشه خلاصه شو واسه ما بگین؟:)))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
نقی به همراه خانواده میره فضا .آدم های تو فضا میگن جون مادرتون به زمین رحم کنید ! به فکر خودتون نیستید به فکر ما و بچه تون باشید!خلاصه!همین ..امیدوارم خوب توضیح داده باشم :)))
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
خواهش میکنم
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
آیا این کارخوبیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
کدوم کار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
تیکه کلام ارسطو بودش
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
نه دیگه خوب نیست
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
جالب بود ..یعنی میتونم بگم عالی بود مرسی
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از لطف شما
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
طولاني بود :( اما ممنون
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
خب طولانی بودن که اشکال نیست یعنی راستش من خودمم حوصله ی متنهای طولانی رو ندارم اما نمیشد ای داستان رو کوتاه کرد
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
هوف................ممنون:))))))))))))عالی بودش!!!!!!
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
هههههوف خواهش میکنم خسته نیاشی دلاور بعد ازخوندن این متن طولانی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اوا واقعا فهمیدین من خسته شدم؟
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
خوب بود.............ممنون
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از نظر لطف شما
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
سلام: متشکرم
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
سلام خواهش میکنم
blue girl
blue girl
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
خخخخخخخ!خوب بود!
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
خوشحالم که خندیدین
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
مرسی جالب بود.
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
خواهش فاطمه خانوم
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
عالی نوشته بودین . ممنون :) همه فـــرآمــوش میکنند !
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از نظرتون
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
این هم نوعی هنر است...ممنون از هنرتون
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از توجه شما دوست عزیز
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
سلام
ما هم فراموش كرديم . هم رنگ جماعت
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
من یاداوری کردم
tanin
tanin
٩٣/٠٥/١٤
٠
٠
جالب بود ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
وا!!! ما كه فراموشمون شد!! چي بود اصلا
a-alidust
a-alidust
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اره چی بود ؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات