سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت آخر؛ خداحافظی از سرزمین حاتمان طائی

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی-زهیر قدسی

امروز هرچه برنامه داشتیم باید تا ساعت یک ظهر تمام می‌کردیم، آقای کرد که قصد سفر به مریوان را داشتند، زحمت کشیدند و ما را تا بازار قدیمی و سنتی سننج رساندند. با هم خداحافظی کردیم و بالاخره روانه بازار شدیم. قرار بود لباس سنتی بخریم و مقداری سوغات‌جات. بازار، بافت قدیمی داشت و دکان‌ها و سراهای پارچه‌فروشی که چون رنگین‌کمان خودنمایی می‌کرد، بازار را زیبا کرده بود. لباس‌های زنان این سرزمین نقاشی زیبایی از طبیعت است. پس از گشت‌وگذاری در بازار، فهمیدیم آن لباسی که ما در خانه آقا وزیر  پوشیدیم در بازار سنندج پیدا نمی‌شود. آن لباس گویا متعلق بوده است به مردمان جوانرود و پاوه. هر منطقه از این سرزمین لباس محلی مخصوص خود دارد. از همین روی به خریدن روسری سنتی و شلوار کردی و دو جفت گیوه برای سوغات بسنده کردیم.

(بازار سنندج)

(مرد چای فروش- بازار سنندج)

پس از تمام شدن خریدمان تصمیم گرفتیم به موزه سنندج بازگردیم و بازدید نیمه‌کاره‌مان را تمام کنیم. اما وسط راه، گذرمان افتاد به بازارچه‌ای سرپوشیده که در شیبی تند به سمت بالا می‌رفت. با خودمان گفتیم شاید گذشتن از داخل این بازار مسیرمان را کوتاه‌تر کند. اگرچه نکرد اما ما را به سوی تجربه‌ای جدید کشاند. بازار قدیمی، پر بود از سیگارفروشی و ادکلن و چایی و کافی‌میکس. می‌رفتیم و به تماشا می‌گذراندیم و گاه قیمت می‌کردیم. در مقابل یکی از همین دکان‌ها بود که تصمیم گرفتیم یک بسته کافی‌میکس بخریم. اما مزه این یکی را امتحان نکرده بودیم و بنا شد فروشنده یک دانه را آزمایشی به ما بدهد تا امتحان کنیم و بعد برای خرید تصمیم بگیریم. بالاتر از همان مغازه، قهوه‌خانه ساده و قدیمی قرار داشت که می‌توانستیم از آن‌جا آب‌جوش بگیریم و تست‌مان را انجام دهیم. مرد قهوه‌چی یک لیوان آب‌جوش برایمان آورد. در نعلبکی‌هایی قدیمی با نقش‌ونگار‌های آبی، که من با یک نگاه، عاشقش شدم و به گمانم مرد قهوه‌چی هم فهمید. در حین امتحان، گپ و گفتی هم با قهوه‌چی کردیم. پیرمرد بابت آب‌جوش پولی طلب نکرد اما فضای قهوه‌خانه و برخورد قهوه‌چی ما را بر آن داشت تا تصمیم بگیریم بعد از بازدید موزه به آن‌جا برگردیم و اولین ناهار آماده سفرمان را در قهوه‌خانه او بخوریم.

پس از بازدید موزه و دیدن آبگینه‌های رنگین و سفالینه‌های نقشین، برای یافتن کافی‌نت راه افتادیم و پس از کلی جست‌وجو کافی‌نت ئاسک را پیدا کردیم و مطلب را ارسال نمودیم. آن‌گاه بود که برای خوردن ناهار روانه قهوه‌خانه شدیم. ناهار، دو سیخ جوجه، به همراه یک سیخ گوجه محلی بود در کنار پیاز. به غایت خوش‌مزه و دل‌چسب. مرد قهوه‌چی مرا دخترم خطاب می‌کرد و با همان لهجه کردی شیرینش می‌گفت دو دختر دارد همسن‌وسال من. باز هم خالصانه ما را به منزلش دعوت کرد و حرف از کلبه درویشی زد. اصطلاحی که مدام از زبان مردم این منطقه می‌شنویم. من و همسفر هنوز هم از این همه صمیمیت و میهمان‌نوازی خالصانه به شوق می‌آییم و بندهای دلبستگی‌مان به این سرزمین و مردمانش ضخیم‌تر می‌شود. پس از آن‌که هزینه ناهار را به زور به مرد قهوه‌چی دادیم او به من، هدیه‌ای غیرمنتظره داد. دو عدد از همان نعلبکی‌های پرخاطره را در لای روزنامه‌ای پیچید و من مانده بودم کجای چشمم بگذارم این هدیه را. هر چه خواستم نپذیرم، نشد. پیرمرد مدام می‌گفت تو دختر من هستی و باید قبول کنی. من قبول کردم در حالی که مانده بودم کجای خانه‌ام ارزش دارد که این هدیه پدرانه را در آن بگذارم...

(از موزه سنندج)

(ما و مرد قهوه‌چی)

(ناهار ما در قهوه‌خانه)

(هدیه مرد قهوه‌چی در قاب قلب ما)

پس از آن بود که به مدرسه رفتیم، وسایل‌مان را جمع و جور کردیم تا به سمت زنجان حرکت کنیم. این آخرین مسیر ما بود.

در آدمی هیولایی است که هنگام نوشتن، دعوت به بیش‌تر نوشتن می‌کند. شاید این هیولا برادر آن دیوی باشد که هنگام حرف زدن، دعوت به حرافی و پرچانگی می‌کند. هنگام پرگویی مخاطب گرچه سر می‌جنباند اما دیگر تو را نمی‌شنود، و این عذابی است سخت! ولی وقتی زیاده‌نویسی کنی مخاطب راحت نوشته‌هایت را کنار می‌گذارد، حالا من که همسفرم و راوی شماره دو این سفرنامه، می‌خواهم از این به بعد را کمی به هیولای یادشده‌ام بسپارم، هرچه بادا باد!

از وسط شهر سوار یک ماشین شخصی شدیم که آشنایی‌مان با کمی چانه‌زنی شروع شد. از مرکز شهر تا ترمینال سر هزار تومان به توافق رسیدیم و سوار شدیم. با کمی خوش و بش دوستانه راننده در آخر مسیر با جدیت ما را دعوت به خانه می‌کرد و کرایه را از ما نمی‌پذیرفت. این‌جا سرزمین حاتمان طائی است که با آن خداحافظی می‌کردیم...

اما غافل‌گیری بعدی، ساعت حرکت اتوبوس زنجان بود -که ما از آن‌جا بلیط برگشت قطارمان را گرفته بودیم- و فروشنده بلیط، ما را نگران کرد که ممکن است به قطار نرسیم. و ما که بلیط قطارمان را به زور تهیه کرده بودیم، شدیدا نگران این موضوع شدیم که مجبور شویم بیش از هزار و چهارصد کیلومتر را با اتوبوس برگردیم. محاسبه کردیم که اگر بخواهیم با ماشین سواری خودمان را به زنجان برسانیم، ممکن است صدهزار تومان آب بخورد، یعنی بیش از هزینه بلیط قطارمان!

خلاصه دل به دریا زدیم و به حرف کمک راننده اعتماد کردیم و سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس تقریبا پانزده دقیقه دیرتر از موعد حرکت کرد و ما مضطرب که می‌رسیم یا نه؟! با این‌همه در قیاس با اتوبوس‌های مسافرتی مشهد، خیلی منظم‌تر بود. نماینده تعاونی مانند مهمانداران هواپیما، محل نشستن مسافران را از روی بلیط مشخص می‌کرد!

راننده اتوبوس خلاف آن‌چه توقع داشتم خیلی آرام و معمولی حرکت می‌کرد و انگار نه انگار که اگر با نیم ساعت تاخیر برسد دیگر ما از قطار –که گرچه معمولی و بدون تخت بود اما باز خیلی بهتر از اتوبوس بود- محروم می‌شویم. در وجود من که همسفر باشم و کمک‌راوی این سفرنامه، یک بی‌خیالیِ ذاتی نهفته است که حتی در چنین مواردی کمتر دچار استرس می‌شوم، کم‌کمک خودم را به جریان زلال این بی‌خیالی سپردم و تنها از دردسرهایی که همسرم ممکن بود از آن آزرده شود، بیمناک بودم.

GPS گوشیم را روشن کردم و مدام فاصله‌مان را با ایستگاه راه‌آهن زنجان بررسی می‌کردم. البته بخت با ما یار بود، چراکه طبق نقشه و ادعای کمک‌راننده، اتوبوس از مقابل ایستگاه راه‌آهن عبور می‌کرد و حداقل نگران فاصله و محاسبه مسافت و ترافیک داخل شهر زنجان نبودیم. راننده فیلمی را برای نمایش گذاشت که نمی‌شناختم. اکبر عبدی در فیلم، نقش یک کله‌پز را داشت، شغل مورد علاقه من! من اگر کتاب‌فروش نمی‌شدم حتما کله‌پزی می‌زدم! طنز فیلم رفته-رفته مرا بیش‌تر جذب می‌کرد؛ مرا که از عموم لودگی‌های فیلم‌های مثلا طنز سال‌های اخیر بی‌زار بودم، اگر به مشهد برسم حتما باید خودم را معاینه می‌کردم! ولی راستی-راستی هم طنز فیلم گیرا بود و هم لوکیشن‌های فیلم‌بردار از دیگ کله‌پزی مرا حالی به حالی می‌کرد. چندبار در سنندج هوس کردم تا خودمان را مهمان یک کله‌پاچه کنم.

حالا تکان‌های اتوبوس و خیره شدن من به صفحه تلوزیون، باز مرا دچار دل‌آشوبه می‌کرد. وقتی چشمانم را می‌بستم، می‌فهمیدم که حالم بهتر می‌شود. اما نمی‌شد بی‌خیال فیلم شد. هم فیلم خوب بود و هم کله‌پاچه‌اش! سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم تا دل‌آشوبه‌ام تشدید نشود. پشت سر دو زن با هم حرف‌های نسبتا خصوصی می‌زدند. ذهنم این موضوع را از منظر اخلاقی و فقهی بررسی می‌کرد که اگر به حرف‌های خصوصی این دو گوش بدهم بی‌آن‌که به چهره‌شان نگاهی بیاندازم و شناسایی‌شان کنم، چه حکمی دارد؟! از یک طرف بچه‌ای مدام ونگ می‌زد و هم آسایش را سلب می‌کرد هم استراق سمع را. به این نتیجه رسیدم که این کار خوبی نیست!

بالاخره کمی به هفت‌ونیم مانده رسیدیم زنجان. بلیت‌مان ساعت 8:15 دقیقه بود اما قطار با یک ساعت تاخیر راه افتاد. مدام با خودمان می‌گفتیم خوب شد به راننده اعتماد کردیم. قطار ساعت 9 و ربع حرکت کرد و ما خسته اما خشنود و با کوله‌باری از حرف‌های تازه و اندیشه‌های بکر به خانه بازگشتیم.

9/5/1393

مشهد

پی‌نوشت: این سفرنامه تکمله‌ای دارد برای انعکاس درد و دل‌های هم‌وطنان کُردمان، حرف‌هایی که اگر نزنیم جفا کرده‌ایم و حق نان و نمک نشناخته‌ایم. و نیز تکمله‌ای دارد از نمودارها و جداولِ هزینه‌های ما در طول سفری 10 روزه. باشد که به کار عاشقان سفر آید و کوله‌پشتی‌های بسیاری را آماده رفتن کند.

===================

برای خواندن قسمت نهم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت هشتم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت هفتم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت ششم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت اول سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/١٠
٠
٠
خوش گذشته بهتون پس :) خوش اومدین :) // ممنون از زحماتتون :)
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
خيلي ممنون از محبت‌تان.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٥/١٠
٠
٠
خیلی لذت بردم از سفرنامه!!خدانگهدار همه عاشقان سفر باشد!
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
خدا نگهدار شما هم باشد.
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٠
٠
٠
خیلی سفر نامه ی زیبایی بود.....بسی لذت بردیم......ممنون
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
باز هم ممنون!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٠
١
٠
ممنون ...لذت بخش بود
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
ما هم ممنونيم.
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٥/١٠
١
٠
از تعقیب کنندگان سفرنامه ی شیرینتان بودم ,دلچسب بود و زیبا ,متن رو که می خوندم صدای سفر رو هم می شنیدم از صدای شیرین لهجه ی کردی مردمان این خطه گرفته تا شنیدن بوق قطار ...خداقوت
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
سلام و درود. اگر چنين توفيقي در نوشتن‌مان داشته‌ايم، خدا را شكر!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣