سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت نهم؛ کوردستان شهر باستانی من

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی – زهیر قدسی

دیشب پس از بازگشتن از خانه کرد و مسجد جامع در راه برگشت به فکر شام افتادیم. قوت قالب‌مان در این سفر پنیر و گوجه و گردو بود. پنیر و گوجه را تازه به تازه می‌خریدیم و گردوها را هم شکسته و آماده از مشهد آورده بودیم. به نظر می‌رسید امتحان پنیر محلی بد نباشد. از همین رو در مسیر بازگشت همسفر از لبنیاتی که مرد جوانی آن را می‌چرخاند، تقاضای اندکی پنیر کرد. در برخی شهرها خریدن 0.5 کیلو یا 250 گرم از چیزی چندان مورد پسند اهالی نیست. حتی اگر بدانند تو مسافری. همسفر به مرد گفت اشکالی ندارد مقدار کمی پنیر بخواهم؟ مرد با خوش‌رویی جواب داد که معلوم است که نه! حتی اگر اندازه یک لقمه باشد. از همان‌دم صحبت گل‌انداخت. این‌جایی‌ها منتظر بهانه‌اند تا با تازه‌واردها گرم بگیرند. مرد نفری دو لیوان دوغ محلیِ فرد اعلا، میهمان‌مان کرد. حالا دوست جدید دیگری هم داشتیم.

امروز اما روز متفاوتی بود. تفاوتش را خودتان بعد از این خواهید فهمید. ما هنوز آن‌چنان که باید سنندج را نگشته بودیم. و امروز تعطیل رسمی عید فطر بود. به نظر می‌رسید باید قید برخی مکان‌های دیدنی سنندج را بزنیم. دیر شده بود و باید به خانه بازمی‌گشتیم. دیشب پس از تکمیل سفرنامه متوجه شدیم باز ویروس کذایی عکس‌های دوربین را بلعیده. اما خیالی نبود. فردا ماشین داریم و برای نخستین‌بار در این سفر، بدون پیاده‌روی طی‌طریق خواهیم کرد و از همین رو خواهیم توانست عکس‌ها را تجدید کنیم.

ماشین داشتن ما هم قصه‌ای دارد برای خودش. همه‌چیز مربوط به «خانواده آقای کُرد» است. ایشان به همراه خانواده محترم‌شان اکنون در سنندج هستند؛ به قصد سفر. و ما امروز را در کنارشان گذراندیم و برای ارسال سفرنامه‌مان بسیار مدیون‌شان هستیم.

 

(برگی از دفترچه خاطرات شخصی من)

آقای کرد دوست همسفر است. از کردهای شمال خراسان. طبق گفته خودشان آمده‌اند به تماشای دیار اجدادشان که قاعدتاً روزی در این منطقه بوده‌اند. سفرشان بر حسب اتفاق با سفر ما هم‌پوشانی پیدا کرد و موفق شدیم برای یک روز در کنار این دوستان باشیم. 

صبح روز عید، ساعت 9یا 9و نیم آمدند دنبال‌مان. دوباره به سوی مسجد جامع حرکت کردیم و عکس‌های جدیدی گرفتیم برای سفرنامه. در قسمت قبل عکسی که من و همسفر را در حال نوشتن سفرنامه نشان می‌دهد هنر آقای کرد است. بعد از آن به مزار پیر عمر رفتیم و عکس‌های آن‌جا را نیز تجدید کردیم. همسر ایشان و مهدیار کلاس چهارمی و ایلیای چهار ساله نیز با صبری ستودنی ما را همراهی کردند تا عکس‌ها را بگیریم و تلاش لجوجانه‌مان را برای ارسال سفرنامه از طریق رایتل و تب‌لت دنبال کنیم، تلاشی که عقیم ماند. بالاخره هم مجبور شدیم دنبال یک کافی‌نت بگردیم که در روز تعطیل کار شاقی بود اما به لطف این خانواده میسر شد. این‌جا روز عید فطر تقریبا به صورت کامل همه جا تعطیل است! یعنی خیلی به ندرت جایی باز بود. حتی نانوایی، شیرینی‌فروشی، رستوران‌ها و کبابی و... و اگر اجاره سنگین مکان کافی‌نت نبود، مرد جوان و مهربان مسئول کافی‌نت هم طبیعتاً در کنار خانواده بودن را ترجیح می‌داد. 

 ظهر پس از تجدید عکس‌ها تلاش کردیم بازاری برای خرید پیدا کنیم که باز موفق نشدیم و دست از پا درازتر به مدرسه برگشتیم. هشت روز می‌گذرد و ما هنوز پای‌مان به هیچ بازاری باز نشده. در مدرسه، سفره‌ای صمیمانه پهن کردیم و ناهاری خوردیم متشکل از گوجه و پنیر و ماست موسیر و چیزهای دیگر.

پس از آن استراحت کردیم و راه افتادیم- دقت کنید که امروز را من و همسفر تقریباً مثل آدمیزاد زندگی کردیم، با کم‌ترین پیاده‌روی و بدون هزینه ایاب و ذهاب- به سمت پارک مشهور سنندج، آبیدر. اما هنوز برای رفتن اندکی زود می‌نمود، پس برنامه دیگری ترتیب دادیم برای دیدن کلیسا، و موزه سنندج.

کلیسا نزدیک محل اسکان ما بود. کلیسایی کوچک، با اشیائی محدود که در محراب دیده می‌شد. می‌توان گفت تقریبا چیز زیادی برای دیدن نداشت؛ تقریبا همین‌هایی که در عکس می‌بینید. هیچ مسیحی برای عبادت به آن‌جا نمی‌رفت و هیچ مراسمی برگزار نمی‌شد. خادمش هم پیرزنی مسلمان بود که در عکس می‌بینید. حتی مکان متعلق به میراث فرهنگی هم نبود. پولی می‌گذاشتی کف دست پیرزن و می‌رفتی داخل. جالب این‌جا بود که از حرف‌های پیرزن چیزی زیادی نمی‌شد فهمید. شاید جز سلام و علیک و قدری گلایه از شرایط اقتصادی و نداشتن بیمه...

 

(پيانوي بي‌نواي کلیسا)

 

(من و همسفر در کنار مجسمه مریم مقدس)

 

(پیرزن مسلمان خادم کلیسای سنندج)

 از کلیسا مستقیم به سمت موزه حرکت کردیم. که البته به دلیل ذیق وقت و تمام شدن بازدید موزه نتوانستیم به طور کامل آن‌جا را ببینیم. اگر چه همان مدت کوتاه هم نشان داد موزه بسیار عجیب و دیدنی است. بخش دوران پیش از تاریخ به واقع شگفت‌انگیز و متفاوت بود. ابزار و تزییناتی متعلق به 7 قرن قبل از میلاد مسیح در تپه‌های استان کردستان و نیز اجسادی متعلق به قرن‌ها قبل از میلاد حضرت مسیح(ع). چیزهای بسیاری در این سررزمین کشف شده که نشان می‌دهد این دیار، تاریخی بسیار طولانی دارد از زندگی انسان‌های پیش از تاریخ. این‌جا محل زندگی ایرانیان اصیل بوده‌ است.

 

(ما و خانواده آقای کرد در موزه سنندج)

 

(استخوان های انسان ماقبل تاریخ)

 

(من و همسفر در کنار ارسی بی نظیر موزه سنندج)

پس از بازدید نیمه‌کاره موزه نوبت رفتن به پارک آبیدر بود. پارکی که از بالای آن می‌شد نمای شبانه شهر را دید. نمایی درخشان و کهکشان‌گونه. اگرچه به دلیل شلوغی مسیر و ترافیک متراکم در روی کوهپایه، نتوانستیم آن‌چنان که باید در پارک بمانیم و بگردیم اما لطف این‌چنین جایی به با هم بودن بود و ما دوستان جدید‌مان را داشتیم. با این‌همه، امروز به خاطر داشتن وسیله نقلیه کم‌ترین فرصت تعامل با اهالی به وجود آمد. با تمام مهربانی‌های مردم این منطقه، اندک-اندک دل‌مان برای خانه و کاشانه تنگ شده. برای بوسیدن دست پدر و مادرمان. برای در آغوش کشیدن برادر و خواهرمان...

 

(نمای شهر سنندج از ارتفاعات پارک آبیدر)

================

برای خواندن قسمت هشتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت هفتم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
مثل همیشه عالی.................ممنون
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
چه خط زیبایی دارید.......
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
عالی بود مخصوصا خاطره شخصیتون .... تشکر ویژه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
سلام
عالی بود موفق باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
انشاا...خدا شما را در سفری به دور دنیا قرار دهد تا ما همچنان از خواندن سفرنامه های شما بهرمند شویم ! سپاس :)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
خوش و خرم باشین...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
سلام:خیلی عالی ممنون
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
خوشحال و شاد باشین همیشه :) ممنون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
سلام:یادم رفت عرض کنم.خیلی خط شما زیبا است.دست مریزاد
مریم اخلاقی
مریم اخلاقی
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
چقدر سیر مطالب سریع و تند است! هنوز توی حال و هوای کلیسا هستم که استخوان های مردی مرا با خودش می برد به دوردست ها. دلم برای مسیح می سوزد و اگر آنجا بودم به رسم مسیحیان زانو می زدم و می شدم تنها عابد معبد مسیح تنها.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣