سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت هشتم: حمله کاشی مسجد به سجود!

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

(الهام یوسفی- زهیر قدسی)

بسیار خسته به سنندج رسیدیم. بی‌گمان حال و روز همسفر از من به مراتب بدتر بود. حکایت همان چهارپایه کذایی بخش قبلی. مسیر مریوان- سنندج طبق معمول جاده‌های زاگرس، کوهستانی و پر پیچ و خم بود. و ما به شب خورده بودیم و راندن در این چنین جاده‌ای در شب، وضع را خوف‌انگیزتر می‌کرد. اما به دیدن آسمان پرستاره کوهستان و به دیدن روستاهای درخشان کوهپایه‌ها -چون مجموعه‌ای از ستاره‌های متراکم- می‌ارزید.

ساعت نزدیک 11 شب بود که وارد ورودی شهر سنندج شدیم. می‌نی‌بوس ما را پیاده کرد تا از آن‌جا تاکسی بگیریم و روانه مرکز شهر شویم. همسفر آب معدنی خرید، چرا که بسیار تشنه بودیم. اگرچه معمولاً از این خرج‌ها نمی‌کنیم. کنار جاده راننده‌ای ایستاده بود در هیبت برخی راننده‌های اطراف ترمینال مشهد خودمان، البته با کمی سماجت برای جذب مسافر دربست. مانده بودیم، برویم؟ نرویم؟ که همسفر طبق رسم معمول‌مان رفت از اطراف موقعیت مسافرخانه‌ها و مبلغ کرایه واقعی را جویا شود. مرد کرد، که یکی از فروشندگان، سوپرمارکت به نظر می‌رسید، تا متوجه شد بی‌وسیله‌ایم، جای آن‌که نشانی دهد و راهنمایی‌مان کند، جلدی از مغازه بیرون می‌پرد و ماشینش را روشن می‌کند و می‌رساندمان مرکز شهر! قصد خودزنی ندارم اما نیم‌نگاهی داشته باشید به بسیاری از رانندگان شهر خودمان که به دلایل مختلف –شاید موجه- زائر حرم امام را کنار خیابان تنها و به انتظار یک تاکسی می‌گذارند و تنها به زیارت می‌رود. ما خسته اما خوشحال از این استقبال صمیمانه روانه سخت‌ترین بخش سفر شدیم، یافتن جا!

چون خسته بودیم به دومین مسافرخانه راضی شدیم و قرار شد فردای آن شب برویم و بیشتر بگردیم. دیگر اتفاق خاصی هم اگر افتاد در خواب ما بود و نه بیداری. 

صبح روز بعد تا به خودمان جنبیدیم ساعت 10 شد. چیزی خوردیم و چون فضای اتاق دلگیر بود رفتیم تا در نزدیک‌ترین پارک مطلب‌مان را بنویسیم. به نظرمان رسید، روزه‌داری در شهر کمی بیشتر از حد معمول شل شده است که بعدا فهمیدیم برخی از هم‌وطنان آن روز را عید می‌دانستند، زیرا ماه در کردستان عراق رویت شده بود. از بازار پررونق عیدفطر مریوان هم می‌شد نزدیکی عید را حس کرد. دوست داشتیم فرصتی پیش می‌آمد تا در میان خانواده‌های کرد و مجالس‌شان باشیم و رسم و رسوم‌شان را ببینیم، که نشد. تنها دریافتیم که عید فطر برای مردم این منطقه عیدی بسیار پراهمیت است. لباس نو می‌خرند، شیرینی و شکلات و میوه و آجیل تهیه می‌کنند و به دید و بازدید هم می‌روند، درست مثل عید نوروز، گویا رسم است که در دید و بازدیدهاشان، از یکدیگر حلالیت می‌طلبند. 

 پس از نوشتن مطلب بود که راه افتادیم تا محل مناسب‌تری برای اسکان پیدا کنیم. که ناگهان دلمان خواست یک‌بار هم شده میهمان مدارس شویم. اما هرچه دنبال ستاد اسکان گشتیم فایده نکرد و سرانجام در اداره‌ای وابسته به آموزش و پرورش، مرد کرد دیگری به دادمان رسید و با ماشین‌اش ما را رساند تا دم در ستاد و ما به آسانی پذیرش شدیم. البته جای کیف‌ناک قضیه این‌جا بود که همسفر توانست با همکاری کارت خبرنگاری جیم، به عنوان کارمند دولت محسوب شده و از تخفیف برخوردار شود، بالاخره این کارت به یک دردی خورد! برای من یکی که حسابی کلافه شده بودم و نیازمند جایی تمیز‌تر از مسافرخانه بودم این مساوی بود با دست و جیغ و هورا...

از همین‌رو الان در مدرسه هستیم. در یک کلاس درس بزرگ که از میز و صندلی خالی‌ست. همان اول یاد سریال مورد علاقه‌مان «وضعیت سفید» افتادیم. بعد از پذیرش به میهمان‌خانه بازگشتیم و وسایل‌مان را جمع کردیم و به دبیرستان دخترانه راه دانش آمدیم. واقع در چهارراه جهاد سنندج. صبح که آمدیم فقط ما بودیم و یک خانواده دیگر اما الان تقریباً اکثر اتاق‌ها پر از مسافر است. پس از اتراق، استراحتکی کردیم و ناهاری خوردیم. سیب‌زمینی سرخ کرده همسفرپز! که بسیار چسبید، جای شما خالی. 

وقت بسیار کم بود و جای دیدنی فراوان. فردا هم تعطیلات رسمی آغاز می‌شد و ممکن بود که همه موزه‌ها بسته باشند. از همین روی راه افتادیم سمت شهر. من بیش از همه مشتاق دیدن عمارت آصف یا همان خانه کرد بودم. آدرسش را از محلی‌ها گرفته بودیم و بسیار به ما نزدیک بود. در خیابان امام خمینی. خوشبختانه ساعت 6:30 که رسیدیم خانه باز بود.

عمارتی بزرگ با حیاتی زیبا که داخل اتاق‌های‌ آن نوعی موزه مردم شناسی کُرد بود. پوشاک، مشاغل، مشاهیر، اسناد و کتاب‌های خطی و ... برخی از بخش‌های این موزه زیبا بودند. مجسمه‌های بسیاری در هیبت مردمان کرد زندگی و سنت و فرهنگ و رسوم کردها را نشان می‌داد. در بدو ورود به موزه‌ها، هنگام خرید بلیت باز هم همسفر کارت خبرنگاری‌اش را نشان داد و باز هم افاقه کرد و مرد کرد بلیت‌فروش از ما مبلغ یک بلیت را خواست. همسفر یک عدد اسکناس 5000 تومانی در آورد تا مرد 1000 تومان از روی آن کم کند. مرد کرد نگاهی کرد به اسکناس و گفت: مثل این‌که قسمت نیست از شما پولی بگیرم. گویا خورده نداشت. البته انگار منتظر بهانه بود تا ما را میهمان کند، مثل مسئول پذیرش اسکان که به دنبال بهانه بود. این مردم شریف به دنبال بهانه‌اند تا با میهمانان‌شان مهربانی کنند.

 

(سر در ورودی خانه کرد)

 

(حیاط خانه کرد)

 

(مکتب خانه- خانه کرد)

پس از آن بالاخره نقشه گردش‌گری گرفتیم و گردش‌مان را به صورت رسمی آغاز کردیم. محل بعدی مسجد جامع سنندج بود.

 

(ورودی مسجد جامع)

مسجد، آن‌چنان دلچسب بود که می‌خواستی هزار رکعت را در صفای معماری آن بخوانی! یک حوض آبی در وسط حیاط، با درخت‌هایی آراسته در اطراف که جایگاهی بین درخت و حوض به صورت یک سکو ساخته شده بود تا در آن نماز کنی. کاشی‌هایی زرد و آبی و آجرهای قرمز. و حیاطی که با آجرفرش شده بود. حقیقتا اگر چنین مسجدی در کنار منزل ما بود به هیچ‌منتی به بارگاه اقدس الهی هرروز نمازم را اول وقت در آن اقامه می‌کردم، باور کنید!

 

(مسجد جامع)

 

(حیاط مسجد جامع – ما در حال سفرنامه نویسی)

 

(همسفر در کنار حوض آبی مسجد)

این‌جا چند مرقد مهم دارد، «پیر عمر»، «پیر محمد» و «هاجره خاتون» که می‌گویند خواهر امام رضای خودمان است. به پیر عمر و هاجره خاتون سر زدیم. در زیارتگاه پیرعمر می‌توان به آسانی اندیشه غیرمتعصبانه مردم این سرزمین را دید. شجره پیر عمر او را به یحیی‌بن‌زیدبن علی‌بن حسین(ع) می‌رساند. یعنی از نوادگان امام سجاد(ع). عکس‌ها بهتر گویای آن‌چیزی است که به آن گفتم عدم تعصب. 

 

(مزار پیر عمر)

روز اول سنندج گردی به همین‌جا ختم شد. نکته اساسی؛ ما در هیچ جای این غرب بزرگ به بازار نرفته‌ایم! 

نوشته شده در 6 و 7/5/1393

سنندج- مدرسه راه دانش، مسجد جامع، مزار پیرعمر 

 ===================

برای خواندن قسمت هفتم اینجا کلیک کنید

برای خواندن قسمت ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
دستتون درد نکنه! عالی بود مر30
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
قشنگ بود
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
جامون خالي ... دركل ممنون :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
جامون خیلی خالی.. خوش بگذره همچنان :)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
همچنان خوش باشید و خوش بگدره...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خیلی گزارش جالبی بود مثل قبلی ها | چندسال قبل بود رفته بودیم شیراز حمام وکیل، اونجا هم از این مجسمه ها بود، ولی خب چی بگم که بهش نمی رسیدن همون سال خیلی آثار تخریب بنا دیده میشد... امیدوارم الان حداقل تو سنندج و این «خانه کرد» همچین وضعیت رو ندیده باشید! | ایران گردیتان مستدام :) ||| اون قسمت مهمون کردن شما خیلی قشنگ بود واقعا آدم غبطه می خوره...
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خیلی هم عالی.....ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام: بسیار زیبا بود.خوش باشید.عیدتون هم مبارک.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣