سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت هفتم؛ سفر به سنندج با می‌نی‌بوس وحشت!

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی – زهیر قدسی

قصه را تا دریاچه افسانه‌ای زریبار پیش بردیم. گفتم افسانه‌ای، چرا که مردمان مریوان معتقدند این دریاچه که به هیچ دریا و رودی اتصال ندارد. طبق یک افسانه قدیمی، ایجاد شده است و قصه‌اش را چنین می‌گویند: مردم یک شهر به درویش و خانواده‌اش که از شهری عبور می‌کردند ستم می‌کنند و درویش سر بر زمین می‌گذارد و از خدا می‌خواهد که مردم شهر را عذاب دهد، شب از زمین آب می‌جوشد و شهر در آب فرو می‌رود.

عصر را بر روی دریاچه با قایق پدالی گردش کردیم و غروب را در میان حرکت‌های موج‌آلود دریاچه نظاره کردیم و شب را در کنار دریاچه و در یک چادر کرایه‌ای خوابیدیم. نقطه بسیار جالبِ این سرزمین، احساس امنیت خاطری است که یک مسافر در مورد وسایل خود دارد. ما آن‌قدر در این سفر آسوده بودیم که گاه وسایل‌مان را که دوربین و لپ‌تاپ و موبایل‌ها هم در آن بود، در کناری رها می‌کردیم و یا به یکی از اهالی می‌سپردیم و به تفریح و گشت روانه می‌شدیم. شاید این تجربه‌ای بود که در هیچ شهری نداشتیم.

(دریاچه زریوار مریوان)

(ديلان(شادي) - دختركرد)

از غروب به بعد پشه‌ها که ساعت کاری‌شان آغاز شده بود، با بی‌رحمی و پررویی به ما هجوم آوردند. می‌گویم پررویی چرا که بی‌هیچ نجابت و مراعاتی می‌نشستند، روی سر و صورت و بدن کارشان را می‌کردند و تا پای جان به خونخواری‌شان ادامه می‌دادند. از این رو ما هر دو، و من بیشتر، دچار گزیدگی مفرط شده‌ایم. اگرچه محلی‌ها همان موقع به ما گفتند ساعت کاری پشه‌ها دم غروب و ابتدای صبح است ولی کمی دیر گفتند. بعد از ساعتی واقعا همه پشه‌ها ناپدید شدند. 

صبح پس از خوردن چای به اصلاحات سفرنامه پرداختیم و خواستیم با بسته اینترنتی همراه اول از طریق موبایل همسفر ارسال کنیم که سوهان روح شد و نتیجه نداد. از همین‌رو قرار شد به سمت شهر برویم و سفرنامه را از آن‌جا ارسال کنیم. موقع بازگشت مردی که مثل همه مردهای این‌جا شلوار کردی به پا داشت صدای‌مان زد و پرسید که آیا خوش گذشته است، یا نه؟ بعد هم تعارف‌مان کرد تا بنشینیم کنارش. در همان گپ و گفت بود که فهمیدیم مدیریت محترم دریاچه است! مردی مهربان، شریف و خوش برخورد که از دریاچه، افسانه‌اش، و نی‌های عجیب داخل آن اطلاعات جالبی به ما داد. او هم چون سایر مردم آن دیار اهل سنت بود، اما اهل سنتی که از تعصب رنج نمی‌برد و اصل را انسانیت و مسلمانی می‌دانست. سخن گفتن با او برای‌مان لذت‌بخش بود.

می‌خواستیم همان ظهر برویم و شهر و بازار را بگردیم. ولی خیلی دیر شد و ما هم ماندگار شدیم و البته دل‌مان هنوز به ماندن در کنار دریاچه رضا بود. تا ساعت چهار، دوباره چای و اتراق‌مان را به راه کردیم و ماندیم. و بعد به سوی شهر حرکت کردیم. اول ارسال سفرنامه، بعد حرکت به سمت بازار و دیدن ناگهانی پاساژ عدالت که پیش‌تر جویا شده‌ بودیم. پاساژی که چند کتاب‌فروشی اصلی شهر در آن بود. شرح این بخش البته جز از کلام مستقیم همسفر میسر نیست. پس از این تا پایان سفرنامه به قلم زیبای اوست:

 

شهر کوچک مریوان با جمعیت تقریبی صدهزار نفری‌اش، تعداد قابل توجهی کتاب‌فروشی داشت. برخی از کتاب‌فروشی‌ها هم کتاب‌های درست و حسابی چاپ جدید در حوزه‌های فلسفه، سیاست، ادبیات و... داشتند. با تعداد قابل توجهی از هرکدام! با یک محاسبه تقریبی می‌توان به این نتیجه رسید که نسبت جمعیت کتاب‌خوان این شهر از مشهد خیلی بیش‌تر است. شاید چند برابر!

دیشب یک اتفاق بسیار غم‌انگیز رخ داد و آن این بود که تمام عکس‌های دوربین دیجیتال و پس از آن گوشی موبایل بنده که همسفر باشم، از مموری رخت بربست! و ما نه تنها عکسی برای ارسال نداشتیم که احساس از دست رفتن کل سفرمان را داشتیم. از دست دادن تصویر تمام اهالی دوست داشتنی و مناطق زیبایی که دیگر معلوم نبود تکرار شوند. چند ساعت از وقت ما امروز صرف برگرداندن این تصاویر شد، که خدا را شکر شد! منهای عکس‌های گوشی همراهم.

در بازار اصلی شهر، بازار عید فطر رونقی عجیب داشت. درست مثل بازارهای نوروزی. دست‌فروش‌هایی که بساط آجیل و شکلات و میوه دم عید می‌فروختند و مردم بسیاری که می‌خریدند. بعد از دیدن بازار به سمت سنندج به راه افتادیم.

(بازار عید فطر- مریوان)

خدا را شکر ما آخرین نفرات می‌نی‌بوسی بودیم که عازم سنندج بود. یعنی انتظار پر شدنش را نمی‌کشیدیم! اما نکته این‌جا بود، من که همسفر و شهروند شماره دو این سفرم(!) سر ریز بودم. یعنی هیچ صندلی خالیی برای این بنده حقیر سرا پا تقصیر نبود. راننده یک چهار پایه چوبی برایم جور کرد و وعده داد در میان راه مسافر کم می‌شود و من خواهم توانست از نعمت بزرگ صندلی داشتن برخوردار شوم! این نعمت را دست کم نگیرید... چرا که من اول به خاطر این ماجرا دوهزار تومان چانه زدم و کرایه کمتر دادم. با خودم گفتم کل سفر دو و نیم ساعت است. یک ساعتش هرطور باشد می‌گذرد. اما مسیری پر پیچ و خم جاده‌های زاگرس و دره‌های عمیق کنار جاده و سرعت راننده در میان راه تا حدود زیادی بر اندیشه‌هایم تاثیر گذاشت! چهارپایه‌ای چوبی که راننده داده بود و میخ‌هایی که تقریبا شل شده بودند، می‌نی‌بوس را برایم تبدیل به یک می‌نی‌بوس وحشت کرد که در هیچ شهربازیی نظیرش را نمی‌توان یافت. حالا راننده ویرش گرفته بود تا آهنگ و رقص کردی هم پخش کند! پس از یک ساعت ترجیح دادم که کلا بایستم، دستی به سبیل‌هایم کشیدم و مرد میانسالی که بین راه سوار شده بود و همین چهارپایه را هم نداشت، به نشستن دعوت کردم. یک حرکت نمادین جوانمردانه که احتمالا هیچ‌کس نمی‌توانست خلاصی ریاکارانه من را تشخیص دهد! حالا حداقل نشیمن‌گاهم از دست فشارهای موضعی چهارپایه خلاص شده بود و خون در پاهایم جریان پیدا کرده بود. حالا باید سعی می‌کردم از قانون اینرسی (ایستایی) تمام بهره را ببرم. 

بالاخره، از آن می‌نی‌بوس سر به سلامت بردیم و به سنندج رسیدیم. 

(می‌نی‌بوس مریوان سنندج)

(همسفر بر روی چارپایه مذکور)

(در جاده سنندج)

6/5/1393

سنندج

=========

برای خواندن قسمت ششم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
مثل همیشه عالی بود
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
چه عکاس خوبی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
خوب باشید و خوش بگذره/// دلمان همچنان سفر میخواهد..
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
چه عکسای زیبایی مخصوصا شوکولاتا
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
چه عکسای زیبایی مخصوصا شوکولاتا
s_a
s_a
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
آخیش! دو روز بود عقب افتاده بودم از سفرنامتون! الان خوندمش بالاخره! :)))))
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلی هم عالی..........ممنون از قلم زیباتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام:عکسهای اینبارتون هم قشنگ بود.خوش بگذرد.عیدتون هم مبارک
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
عالی بود :))) خوش بگذره :) عیدتون مبارکا :)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
خخخخ!!آقای قاف چه می نی بوس سواری کرده اند!خخخ//چقدر دلمان دریا چه خاست... میگم خانم قاف حق داشتید عاشق لباسهای کردی بشید...خیلی قشتگند!!
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
گمونم کردستان یک هتل سنگی معروف داره ؛ از لحاظ بافتش می گم :)اگه هنوز همون دیارید عکس بذارین ازونجا:)سفرتون بی خطر:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤