آشپزی با طعم روزه‌داری!
اگر می‌خواهی سختی کار با دهان روزه‌ را متوجه شوی باید خودت را به دل کار بزنی

آشپزی با طعم روزه‌داری!

نویسنده : علیرضا خورسندی

ماه امروز تمام می‌شود؛ از گرمای هوا نمی‌گویم ولی روزه که باشی، حسابی دلت می‌‌خواهد تا لنگ ظهر بخوابی و بعد از خواب هم بشینی جلوی تلویزیون و تا وقت افطار زیر باد خنک کولر، سریال‌های فاخر(!) ماه مبارک رمضان را نگاه کنی. شاید بعضی وقت‌ها هم از خودت این سوال را بپرسی «کسانی که در این هوای گرم و روزهای طولانی کار می‌کنند، چطور روزه می‌گیرند!؟» در همین فکرها بودم که یاد یکی از دوستانم افتادم؛ احسان فروزان چندسالی می‌شود که آشپز است و به صورت حرفه‌ای کار می‌کند. باخودم گفتم دور از جان شما، من که در این گرما حتی نزدیک افطار هم حال درست کردن یک املت برای خودم را ندارم، چطور است یک روز بروم پیش احسان و ببینم کارشان چطور است. ببینم این‌که می‌گویند آشپزها همیشه زیر سایه هستند، کارشان راحت است و خورد و خوراک‌شان درست است، چقدر حقیقت دارد. گزارشی که در ادامه می‌خوانید، سرگذشت حال و روز من در یک آشپزخانه‌‌ مربوط به یکی از رستوران‌های معتبر سطح شهر است.

 

این‌جا با همه‌جا فرق دارد!

وارد که می‌شوی اولین چیزی که نظرت را جلب می‌کند صدای تق‌تق (با صدای بلند بخوانید) تندی است که می‌آید و هر ازگاهی متوقف می‌شود و دوباره تق‌تق‌تق! اما مهم‌تر از این صداها، بوی خیلی عجیبی است که به مشام می‌رسد. تشخیص دادن این بو اصلا کار ساده‌ای نیست! راحت‌تان کنم یک چیزی ما بین بوی همه‌ ادویه‌ها. این‌جا حتی راه ورودی‌اش هم با خیلی از جاها فرق دارد! باید با بالابر جابه‌جا شوی.

این‌جا همه چیز سرجای خودش است. از کفگیر و ملاقه‌ها بگیرید تا اجاق گاز و فرهای بزرگ؛ احسان می‌گوید «اینجا همه چیز باید نظم داشته‌باشد وگرنه کلی وقت صرف پیدا شدن‌شان می‌شود». من که یک تازه وارد بودم و تا به‌حال به جز در فیلم‌ها، چنین آشپزخانه‌ای را ندیده بودم، قبل از هر چیز از احسان خواستم بعضی از قسمت‌های آشپزخانه را به من نشان دهد و توضیحاتی در مورد خود آشپزخانه بدهد.

 

60 درجه‌سانتی‌گراد بالای صفر!

این آشپزخانه خیلی خیلی با آشپزخانه‌ای که در فکر شما هست فرق دارد! به‌صورت کلی کار آشپزی رستورانی اصلا قابل مقایسه با آشپزی خانگی نیست! این‌جا همه چیز روی دور تند است؛ همه شعله‌های روی درجه زیاد هستند و گذاشتن غذا و رفتن برای استراحت معنایی ندارد! در مورد این‌که کدام قسمت کار سخت‌تر است می‌پرسم، احسان می‌گوید: «هر قسمت سختی‌های خودش را دارد ولی به نظر من قسمت منقل که برای کباب است در این ماه از همه قسمت‌ها سخت‌تر است. در ازای هر 10 دقیقه که پای منقل باشی در روزهای عادی باید یک بطری آب بخوری، چون از تمام وجودت احساس می‌کنی که گرمای منقل تمام آب بدنت را دارد خشک می‌کند» احسان می‌گوید اینجا معمولا دمای هوا بالاست. اوج گرما در آشپزخانه وقتی است که تمام وسایل گرمازا روشن باشد. بعضی‌ روزهایی دمای محیط به 60 درجه‌سانتی‌گراد هم می‌رسید! تا این حرف را شنیدم حسابی جا خوردم! چون من که تا حالا یادم نمی‌آید چنین گرمایی را تجربه کرده باشم، آن هم با زبان روزه! 

 

یک دو سه، شروع!

با پوشیدن لباس مخصوص من آماده شدم که اولین کار خودم را در این آشپزخانه شروع کنم؛ برای شروع کلی پیاز به من دادند که باید خلال می‌شد. نمی‌دانم تا به حال آقای گلریز را وقتی در برنامه بهونه پیاز خلال می‌کند دیده‌اید یا نه؛ چون اینجا هم دقیقا همان‌طور پیاز خلال می‌کنند، با چاقوهای خیلی تیزی که با سرعت زیاد بالا و پاینش می‌کنند و در ایکی ثانیه کار یک پیاز بزرگ را یک‌سره می‌کنند! اما به من که رسید هرچقدر سعی کردم با سرعت خلال بکنم نشد که نشد! تازه باید خیلی مراقب هم باشی چون کوچکترین اشتباه حادثه‌ساز می‌شود! خلاصه این‌که با همان سرعت کمی که داشتم باز هم دو، سه باری کارد به ناخون‌هایم کشیده شد و خدا را شکر که الان انگشتانم سرجایش است!

 

بعد از خلال کردن پیازها نوبت درست کردن یک نوع کوکوی سبزی بود که با ترکیب کردن سبزی و تخم مرغ شروع شد، بعد هم مایع کوکو را در ظرف‌های مخصوص ریختیم و داخل فر گذاشتیم. احسان می‌گفت «باید حواسمان حسابی جمع باشد، چون فر روی آخرین درجه توان خودش است و اگر کمی دیر بجنبیم غذایی که داخلش می‌گذاریم به راحتی می‌سوزد.»

تا این‌جا، کار زیاد سختی نداشت، فقط دقت زیادی لازم داشت اما این دفعه باید آب جوشی که داخلی یکی از دیگ‌ها بود به دیگ دیگری انتقال می‌دادم؛ بخار این آب به دست‌ که می‌خورد حسابی می‌سوزاند، دیگر چه برسد اگر به صورت کسی برخورد کند! البته از سنگینی ملاقه هم نمی‌شود نگفت! ملاقه خالی فکر می‌کنم بین 5 تا 7 کیلوگرم وزن داشت!

 

کار اصلی در آشپزخانه از ساعت‌های 16 شروع می‌شود و آنموقع است که خیلی از اجاق‌ها و منقل‌ها روشن می‌شود. تا ساعت‌ 16 یک سری کارهای کوچک و بزرگ مثل درست کردن خمیر پیراشکی و آماده کردن پیراشکی‌ها انجام دادم و منتظر بودم تا ببینم فشار کاری آشپزی چطوری است.

حالا چند دقیقه‌ای است که از ساعت 16 گذشته؛ اول از همه رفتیم سراغ پیراشکی‌های‌مان تا آن‌ها را در روغن سرخ کنیم. چندتایی را احسان داخل روغن انداخت و به من هم یاد داد که چطور پیراشکی‌ها را در روغن داغ بیاندازم، باید خیلی مراقب می‌بودم چون روغن داغ با کسی شوخی ندارد! کمی بی‌دقتی باعث می‌شود روغن هم بپرد روی دست‌تان و هم روی لباس‌های‌تان، روی دست که بپرد پوست دست انگار سوراخ می‌شود، روی لباس هم تا چندبار شست‌وشو باقی می‌ماند. از بخار روغن هم نمی‌شود نگفت! بدجوری مزاحم است؛ مخصوصا برای فرد روزه‌دار، باید از دور دست خود را دراز کند که این بخار توی دماغ و دهنت نرود.

 

بعدش نوبت برنج شد. باید آبکش می‌شد؛ نمی‌دانم چندبار تا به حال برنج با حجم زیاد آب کش کرده‌اید!؟ اصلا چرا راه دور برویم همین قابلمه‌های کوچک آشپزخانه هم نمونه خوبی است، وقتی که می‌خواهید چیزی مثل برنج را آبکش کنید، بخار خیلی شدیدی دارد که اگر مزه‌اش را چشیده باشید، یعنی در عرض چند ثانیه خودم را در اتاق سونا با رایحه برنج یافتم!

 

نشستن ممنوع!

همین‌جا بگویم یکی از سختی‌های اصلی این کار که من تا این‌جای خوب درک‌اش کردم، ایستاده کار کردن است؛ صادقانه بگویم، مگر چه بشود که چند دقیقه‌ای جایی پیدا کنی برای نشستن! اصلا این‌جا نشستن و آشپزی کردن معنایی ندارد! خود کسانی هم که این‌جا کار می‌کنند، خیلی روی سختی ایستاده کارکردن تاکید دارند و چند نفری از همین افراد، به خاطر ایستاده بودن کار، مشکلات جسمی شدید و خطرناکی پیدا کرده‌اند.

حالا دیگر خیلی از غذا‌ها آماده شده بودند و باید آن‌ها را برای گرم ماندن داخل محفظه‌های می‌گذاشتیم که با بخار آب کار می‌کردند یا داخل فرها می‌گذاشتیم؛ این‌جا همه چیز داغ است، چون معلولا بدنه تمام وسایل از استیل است، این را وقتی فهمیدم که درهای فرها یا همین محفظه‌های بخار را باز می‌کردم! باید خیلی مراقب بود مخصوصا برای فرها‌، آشپزهای اینجا هرکدام کوله باری تجربه دارند از سوختگی با این وسایل.

 

دیسک کمرت را بپا!

حالا رسیده بودیم به نقطه اوج کار و فقط روشن شدن منقل کباب‌ها را کم داشتیم. البته این را هم بگویم که از همان اول احسان می‌گفت شانس آورده‌ام که در این روز مهمان‌ها زیاد نیستند و کارشان تقریبا نصف روز‌های دیگر است. منقل کباب هم روشن شد؛ من چند دقیقه‌ای از دور نگاه می‌کردم و کم‌کم نزدیک‌تر شدم؛ آشپزی که منقل را باد می‌زد به خاطر مریضی روزه نداشت. از سختی کارش پرسیدم که اول از همه از بیماری «واریس پا» که مبتلای آن شده گفت و بعد به سراغ دیسک کمرش رفت! دلش مثل خیلی از آشپزها پر بود اما از علاقه‌اش می‌گفت، از این‌که در خیلی از کشورها شغل آشپزی یک شغل رده بالا محسوب می‌شود اما در ایران برعکس است و آن‌ها باید یک نفره جای چند نفر کار کنند! از او درباره سختی پای منقل بودن پرسیدم «کسی که روزه داشته باشد اصلا نمی‌تواند پای منقل بایستد!» اما من با همه این‌ها از او خواستم تا پای منقل بودن را هم امتحان کنم. راستش را بخواهید از دور چیز زیادی معلوم نیست ولی نزدیک که می‌شوی در حدی که بخواهی سیخ‌های را جابه‌جا کنی، خیلی گرما شدید می‌شود به طوری که می‌شود کاملا احساس کرد که گرمای شعله دارد پوست صورت و دستت را خشک می‌کند و می‌سوزاند! من چند دقیقه‌ هم نتوانستم تحمل کنم؛ چون حتی چشم‌هایم از شدت گرما به درد آمده بود!

 

آشپزی در وقت اضافه!

تقریبا نیم ساعتی به اذان مغرب مانده بود، می‌شد استرس و عجله را در چهره همه آشپز‌ها دید. هرکدام داشتند خودشان را برای افطار آماده می‌کردند، هیچ‌کس یک جا بند نبود. یکی می‌رفت و چند نفر می‌آمدند! احسان می‌گفت: «یکی از حساس‌ترین بخش کار ما همین موقع است که باید غذا‌ها را برای سرو داخل رستوران آماده کنیم». غذا نباید خیلی داغ یا خیلی سرد باشد. سرآشپز مجموعه، این آخرها کارش از همه سخت‌تر می‌شود، باید هوای همه چیز را داشته باشد. خیلی از غذاها قبل از اذان روی میزهای سرو می‌روند تا کار جلوتر باشد.

شاید شما هم مثل من فکر کنید که کار آشپز جماعت بعد از گفتن اذان دیگر تمام است و راحت می‌نشیند و مثل خیلی از مردم افطارشان را می‌کنند اما باید بگویم که کاملا در اشتباهید! این‌جا صدای اذان که می‌آید انگار کار هرکدام‌شان چندبرابر می‌شود! سرآشپز از جلوی در، تندتند اسم غذاهای مختلف را صدا می‌زند که باید سریع آماده شود و به دستش برسد. حالا دیگر می‌شود گفت همه دارند می‌دوند! فقط من هستم که به خاطر این که آشنایی ندارم یک گوشه از آشپزخانه ایستاده‌ام و فقط نگاه می‌کنم. تقریبا تا نیم ساعت بعد از اذان همین آش است و همین کاسه! هیچ کدام از آشپزها حتی فرصت نمی‌کنند چیزی بخورند! سخت است که کنار کلی غذا باشی، همه‌شان را خودت درست کرده باشی ولی فرصت نکنی حتی آن‌ها را مزه کنی!

آدم بعد از چند وقت که این‌همه غذا را می‌بیند و بوی‌شان را هم می‌شنود اما چیزی از آن‌ها نمی‌خورد، دیگر برایش اشتهایی هم نمی‌ماند. حتی اگر کلی غذای مختلف دور وبرت باشد باز هم با چند لقمه سیرِ سیر می‌شوی! این دقیقا حال من است که تازه این آخرها کاری هم نمی‌کردم! 

من که به دلم صابون زده بودم که بعد از افطار کار تمام است و می‌توانم راهی خانه شوم؛ بعد از این که فهمیدم باید برای درست کردن غذاهای قسمت‌های دیگر مثل کافی شاپ و مهمتر از همه غذا‌های فردا هنوز هم در آشپزخانه بمانم حسابی حالم گرفته شد! اما با همه این‌ها حالی برایم نمانده بود که بخواهم ادامه دهم و تا چند ساعت دیگر کار کنم! احسان می‌گفت: «خیلی وقت‌ها ما شب خانه نمی‌رویم و همین‌جا می‌مانیم تا بتوانیم به کارهای بعدی‌مان برسیم! و امشب هم قرار بود تا ساعت 3 بامداد آن‌جا بماند ولی من که دیگر توانی نداشتم، ساعت نزدیک 24 بود که با بچه‌های آشپزخانه خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. شاید این آخرین باری باشد که من برای کار به چنین آشپزخانه‌ای می‌آیم!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
واقعا کار مشکل و طاقت فرسایی با زبان روزه می نماید !مخصوصا قسمت کباب و پیراشکی :| چه غذاهایی که نپختیم کوکو :دی !بدی آشپزی اینه این قدر بوی خوش می شنوی آخرش از هرچی غذاست سیر میشی در حالی که هیچی نخوردی !گزارش هیجان ناکی بود ؛ دوست دارم کارگاه شیرینی پزی رو تجربه کنم:)خدا قوت :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بعله واقعا کار سختی دارند، من که آخر شب دیگه حال نداشتم برم خونه! اتفاقا منم نفهمیدم اصلا افطار چی خوردم! | شیرینی پزی هم کوره داره من مغازه داییم که میرفتم کنارش شیرینی پزی بود به همین خاطر اینکه رو هم تجربه کردم :-D
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
اوه اوه!!واقعا كار سختيه!! توي اون گرماي شعله هاي آتيش!! خدا صبرتون عطا بفرمايه
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
واقعا صبر می خواد این کار!
Niva
Niva
٩٣/٠٥/٠٦
٢
٠
چه جالب خدا قوت واقعا تجربه خوبی بوده، بعله ما هم کمی از اين نوع گرما را در آشپزخانه منیزل مهر روز ميچشيم
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
شما که اجرتون جداست :-) خیلی ممنونم.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٦
٣
٠
اجرکم عندالله . خدا قوت داداش ^___^
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
ممنونم و خیلی هم 4کرم :-D
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
عزیزمی...
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
من درک میکنم چه کار سختی رو انجام میدن به خصوص افرادی که مقید هستن روزه بگیرن یکی از فامیلهامون که تو اشپزخونه کار میکنه شایدتا پایان ماه مبارک چند کیلو کم کنه به خاطر تعریق زیاد و ..متاسفانه راست میگن اونهایی که اشپزی میکن از بوی غذا سیر میشن...خداقوت جناب خرسندی :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بلیا همینطوره... و البته پاداش روزه گرفتن در شرایط سخت خیلی بیشتره.
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
خیلی کار سختیست
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
:-) 100%
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
حتما اجر روزه داری با این شرایط سخت بیشتر از منه که همه ی روز تو خونه ام و خواب..........ممنون از مطلب خوبتون
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بلیا همینطوره. خواهش میشود.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
حالا افطاری موندی ارم یا نه ؟ :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
افطار که بودم ولی ارم نبود :-D
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
اره خیلی سخته ادم همش تشنش میشه....................عیدتونم مبارک
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
ممنون عید شما هم مبارک
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
با اینکه افطار شده..ولی با خوندن این مطلب گشنم شد...دیگ اون کسایی که کار میکنن چقد گشنشون میشه...اجرشون با خدا...ممنون مستر عکآس باشی ِ آشپز..:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
داغون میشدن بنده خدا ها! خواهش میکنم.
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
اجرشان بامیزبان این ماه.از شما هم بابت این مطلب سپاسگزارم.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خواهش می کنم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٦
١
١
سلام: خیلی عالی بود.کار سخت اما جالبی است.متشکرم
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
ممنون و خواهش می کنم:-)
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
چقدر سخته... نمیتونم بگم درک میکنم چن تجربه اش نکردم ولی کاملا معلومه خیلی سخته...خدا کمکشون کنه و اجرشون بده تو این گرما...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خدا خودش صبر بر سختی رو هم میده اگر با سختی روبرو بشیم.
sali
sali
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
واقعا طاقت فرسا بود... خیلی سخت.خدا خیرشون بده... ممنون از شما
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خواهش می شود:-)
L.milad
L.milad
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
خدا قوت...:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
:-) من برای اون یک روزی که رفتم تشکر میکنم :-D
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
هم تو خونه آشپزی کردن تو گرما سخته چ برسه به اونجا .... ممنون :) عالی بود :) خدا قوت :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بله واقعا.منم ممنونم از شما.نبودید چند وقت منور هم فرمودید :-)
فائزه
فائزه
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
یه حدیث از پیامبر هست دقیقا نمی دونم چیه!ولی محتواش اینه که کار کردن با زبان روزه مثل جهاد می مونه...:) من که ماه رمضون تا ظهر می خوابیدم بعدشم بیدار می شدم جلوی کولر نه تشنگی و فهمیدم نه گشنگی تازه چه قدرم منت می ذاشتم سر خدا :|| واقعا گزارش جالبی بود ممنون :)) شما خودتون فکر کنم یه پا آشپز شدین دیگه یحتمل!!! :))) خدا قوت
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بله قطعا همینطوره. من که در حد یک روز، یک چیزهایی یاد گرفتم مخصوصا تو پیراشکی درست کردن :-D | ممنونم از شما.
ف.ش
ف.ش
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
گزارش خوبی بود. چندباری که افطاری رو من درست کردم اینقدر از گرما اذیت شدم که واقعا حال مامان رو فهمیدم، چه برسه به کار تو آشپزخونه که واقعا با زبون روزه ... / برای همین سحری درست کردن رو به افطاری درست کردن ترجیح میدادم / خداقوت :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
انشاالله که خدا از همه کسانی که تو ماه مبارک زحمت می کشیدند و روزه می گرفتند قبول کنه.
f_etemadi
f_etemadi
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
چــــــــقد كار سختي دارن ،سختيش يه طرف استرسش يه طرف كه همه چي درست و به موقع اماده بشه :) البته خب ادما به مرور زمان به شرايطشون عادت ميكنن و مسلمابراي شما خيلي سخت تر بنظر رسيده . خيلي خوب بود /واقعا خسته نباشيــــــــــد:)))
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بلیا این روزی که من رفتم برای خودشون یک روز خلوت و راحتی بود!
باران
باران
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
یه تبریک بابت این گزارش خیلی جالب بود خسته نباشید
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
خیلی تشکر می شود.
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
خسته نباشید وممنون
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
سلامت باشید
maede
maede
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
واقعن کارشون سخته!یعنی اینجا آشپزخانه رستوران بود؟!اون پیراشکیا رو کجا گرم نگه میدارن؟؟:)چه جالب که کوکو هم درست میکنن!میشه بگین کجاست یا نمیشه تبلیغ میشه؟؟! :) خیلی گزارش خوبی بود.کاش از غذاها بیشتر عکس میذاشتین جالب بود.چه خونسرد کار میکنین تو عکسا!مخصوصن موقع سرخ کردن پیراشکی! D:
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
آشپزخونه رستوران که بود ولی خب نگیم خیلی بهتره چون خوتشون هم نخواستن که بگیم. در مورد اون پیراشکی ها که کجا نگه میدارنشون کلا غذاهایی خشک مثل کوکو و پیراشکی رو تو فرها گرم نگه میدارن یا گرم می کنن و غذاهایی مثل خورشت رو داخل محفظه های بخار میذارند. راستش اون حالتی که من گرفتم برای اینه که اون بخار روغنش به دست و صورتم کمتر بخوره :-D
باران
باران
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
این اشپزه از چی دلش پر بوده از این که تو ایران شغلش احترام و درامد نداره اصن تو کشورای پیشرفته بین نوع شغل و تحصیلات و درامد و منزلت و قدرت تناسب هس ولی ایران این شکلی نیس تو کشوری مث سوئد اکثر کارگراش ماشین دارن ینی به همون اندازه که کار میکنه زحمت میکشه درامد داره مث ایران نیس که یه فوتبالیست بی هوا یه میلیارد بگیره در حالی که دیپلم نداره یا یه دلال درامدش از یه معلم بیشترباشه!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
بله حرف شما درسته اما از نظر احترام منظورشون بود و این که تو دین ما هم میزبان احترام خاصی داره و آشپزها هم به نوعی میزبان هستند.
همتا
همتا
٩٣/٠٥/٠٨
١
٠
ما چی می فهمیم از روزه ؟؟؟ تا ظهر که خواب بعدشم زیر باد کولر... سختی روزه رو اینا درک می کنن...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
ما هم هم!
سلمام!
سلمام!
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
سلام آريالاي خورسندي ....گزارشتون خيلي جالب بود ...واقعا خيلي سخته ...ولي آشژزي كاريه كه خيلي دوس دارم يه روز به صورت حرفه اي انجام بدم
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام به شما،،ممنونم | حتما اگر برید دنبالش به موفقیت های زیادی می رسید با اون کوکوها مخصوصا :دی | منم به مادرم میگم بیاد یک آشپزخونه بزنیم باهم ، تضمین هم میدم که فقط قرمه سبزی که درست میکنن، کل ایالت قاسم سیتی رو میترکونه اما قبول نمیکنن چه کنم:)))
سلمام!
سلمام!
٩٣/٠٥/٠٩
١
٠
احساس ميكنم نظر قبليم آقا رو اشتباهي تايپ كردم معذرت ميخوام !
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم! من خودم یه پا غلط املاییم!
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
تولد تولد تولدتون نـــآرنجی ف نــآرنجی ، نـــآرنجی ، تولدتون نــــــــــــآآآآآآآآآآآآآآرنجی *:) سرشــآر از کلّی آرزوهای ِ رنگـــآرنگ *:) ...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
http://djiqd110ru30i.cloudfront.net/upload/654256/project/43827/full_3409_43827_CanonCamera_4.jpg نوش جـــآن *:) http://www.siteaks.com/uploads/gallerydir/3964/3.jpg این البته خوشمزه تره *:)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٥/٢٧
٠
٠
http://www.nazweb.ir/upload/2014/08/Worlds-Most-Expensive-Camera-+-Photos-and-Prices9.jpg مبـــآرکـــآ *:) پولش رو با بچه ها خرد خرد جمع کردیم ، اصلن حتی رفتیم راهنمایی گدایی ...!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩