بی پولی در غربت
یک خاطره دانشجویی

بی پولی در غربت

نویسنده : شاهدخت

ماجرایی که در ادامه می‌آید مربوط به حدود یک سال و نیم پیش است:

از در اداره پست بیرون زدیم. خسته و کوفته و ایضا گرسنه.

پرسیدم: چقدر پول داری؟

گفت: هیچی! تو چی؟

از دانشگاه آمده بودیم فلکه تا مدارکی را برای مشهد ارسال کنیم. فکرش را هم نمی‌کردیم که برای ارسال دوتا مدرک این همه پول لازم باشد. جفت‌مان هر چه داشتیم روی هم گذاشتیم تا پول را جور کردیم.

نگاهی به کیفم انداختم و با خنده گفتم: دویست تومان دارم!

چاره‌ای نبود. باید مسیر آمده را پیاده بر می‌گشتیم. ترم یک بودیم و هنوز چهارگوشه شهر را به درستی نمی‌شناختیم. باید از این و آن مسیر را می‌پرسیدیم. از چند نفری سوال پرسیدیم. همه یک جواب داشتند: - آن سمت خیابان آژانس بگیرید و...

هر بار من و سمانه با خنده می‌گفتیم: -نه آقا! پیاده چطور می‌شود رفت؟ پیاده!

و جواب هربار یکی بود: پیاده که نمی‌شود رفت! خیلی طولانی است!

موقعیت خنده‌داری بود. روی‌مان نمی‌شد مشکل‌مان را به کسی بگوییم. تنها می‌توانستیم به هم نگاه کنیم و به موقعیتی که دورنش گرفتار شده‌ایم بخندیم. می‌خندیدیم و می‌گفتیم: واقعا دو دختر دانشجو در شهر غریب باید بدون پول وارد شهر شوند؟! و دو نفری روی هم دویست تومان داشته باشند؟!

با این حال چاره‌ای نداشتیم. تاکسی‌ها بدون پول کسی را سوار نمی‌کردند.

حین راه رفتن، چشم‌مان به یکی از تکدی‌گران گوشه خیابان افتاد. سمانه بلافاصله گفت: دویست تومنی‌ات را بده!

و پول را از دست من گرفت و مقابل آن شخص گذاشت. لبخندی زد و گفت:

- این پول که دردی از ما دوا نمی‌کند. لااقل بدهیمش به این بنده خدا !

باز هم همان راه رفتن‌های بی‌هدف بود و تلاش بی‌نتیجه‌مان برای یافتن مسیری که همه معتقد بودند پیاده نمی‌شود رفت.

دیگر داشتیم کلافه می‌شدیم. هوا گرم بود و ما دو نفر حسابی خسته بودیم. تایم ناهار دانشگاه بود و اگر به موقع نمی‌رسیدیم غذا هم نمی‌توانستیم بخوریم.

با اعصابی خراب و چهره‌هایی خسته در مسیری که احتمال می‌دادیم به دانشگاه ختم شود پیش می‌رفتیم که خانمی میانسال را دیدیم و تصمیم گرفتیم برای آخرین بار شانس‌مان را امتحان کنیم. دوباره همان سوال و جواب‌ها تکرار شد. دست آخر من زدم زیر خنده و ماجرا را برای آن خانم تعریف کردم. گفتم که دانشجوییم و برای کاری آمده‌ایم بیرون اما بی‌هوا پول‌مان تمام شده است و حالا مجبوریم پیاده برگردیم.

هنوز حرف از دهان من بیرون نیامده بود که آن خانم دست در کیفش کرد و یک 2000تومانی در آورد و گرفت سمت ما :

- مهمان من !

خندیدم و در حالی که دست سمانه را می‌کشیدم گفتم :

- متشکرم اما نه !

- چرا؟ بگیر دخترم مهمان من باشید!

- نه نه به هیچ وجه...پیاده می‌رویم. خیلی خیلی ممنون .

و در حالی که تند و تند از آن خانم تشکر می‌کردیم و او تقریبا دنبال‌مان می‌آمد دوباره به راه افتادیم که ناگهان با دیدن اشک‌هایی که روی گونه خانم جاری شد، جفت‌مان سرجای‌مان میخکوب شدیم.

- بگیر دخترم...مهمان من باشید. شما مثل بچه‌های من هستید. خواهش می‌کنم بگیرش. فکر کنید دختر من هستید.

و من و سمانه با بهت و حیرت به چهره خیس از اشک زن خیره شده بودیم. عاقبت سمانه پیش رفت. پول را گرفت و صورت زن را بوسید.

- براتون خیلی دعا می‌کنیم خانم !

چند دقیقه بعد دو نفری توی آژانس نشسته بودیم و به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردیم. نمی‌دانستیم و هنوز هم که فکر می‌کنیم نمی‌دانیم چه چیزی باعث جاری شدن اشک آن زن شد. سمانه می‌خندید و می‌گفت:

- همان دویست تومنی که به آن گدا دادیم نجات‌مان داد! خدا بلافاصله بهمان برگرداند.

و من برایش می‌خواندم :

عرض حاجت می‌کنم آن‌جا که صاحب خانه‌اش / پاسخ یک می‌دهد با ده برابر بیشتر!

 ======================

پی نوشت شاهدختی : فکر کنم آن‌قدر قیافه‌های‌مان زار بوده که بنده خدا با دیدن‌مان اشکش در آمده است!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١١
٢
٠
شاهدخت آژانس که همون موقع پولو نمی گیره! سوار می شدین وقتی می رسیدین خوابگاه می رفتین پولشو میاوردین دیگه! :دی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
می خواستیم بریم دانشگاه !!! تو دانشگاه از کی پول میگرفتیم آبرومون می رفت که!!! بابا ما تو دانشگاه واسه خودمون کسی هستیم خخخخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
دیگه این هنر خودتونه که از کی پول می گرفتین (خخخ) راستی اون خانومه من بودما :دی میانسالم نیست پایان ساله :دی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١١
١
٠
راستی سمانه این شاهدخت ما که اذیتت نمی کنه؟ (خخخ)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٥/١١
١
٠
چه جالب بود خاطرتون:) عرض حاجت می‌کنم آن‌جا که صاحب خانه‌اش / پاسخ یک می‌دهد با ده برابر بیشتر!....
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٥/١١
٢
٠
خخخخ...بی پولی بد دردیه!!!!!ولی میتونستین اژانس بگیرین بعد که رسیدی اونجا بهش بدین!
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
عه!! اصلنم من از رو هآآآچ زنبوری نگفتم!!!! وقتی من کامنت گذاشتم اینجا هیچی نبود!!:(
MILAD
MILAD
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
خخخ من باور میکنم :-)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
:دی
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
خخخخ عالی بود شاه دخت! به خواهر ی معرفتت سلام برسون
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١١
١
٠
چه خانم خوبی.......خیلی زیبا نوشته بودید...........شرایط سختی بوده.........ممنون از مطلبتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
سلام: منهم خیلی کنجکاو شدم که آن خانم چرا اشک میریخته است.صدقه شماهم مطمئنا تأثیر داشته در کمک و اینکه به یک کیوسک پلیس یاشرکت واحد میرفتیدوموضوع را میگفتید حتما کمک میکردندوبعد پول را برمیگرداندید.خودم دوبار گیرکردم یکبار از کیوسک بلیط کمک گرفتم ویکبار هم از پلیس.متشکرم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٢
١
٠
ببخشيد ميشه توضيح بديد چطوري؟؟ يني چي گفتيد كه بهتون كمك كردن مخصوصا پليس؟؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
پس من از این به بعد میرم از پولیسا پول میگیرم (آیکون زنبور خبیث!) :دی :دی :دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٢
١
٠
سلام:رفتم گفتم کیفم را گم کرده ام اون موقع اتوبوس بلیطی بود.چندتا بلیط گرفتم چندروز بعد که مسیرم از آنطرف بودرفتم پس دادم.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
خب بلیطو که همه میدن به آدم دیگه پلیس نمی خواد! فکر کردم پول گرفتین :دی
vesal
vesal
٩٣/٠٥/١١
١
٠
حالا اشکال نداره به ناهار رسیدین؟؟؟؟!!!!!!!:-)))))
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٥/١١
٠
٠
تو نیکویی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز :))))))) ------> چه عذاب هایی که بر سر قاسم آبادیا نازل نمیشه! هعیییییییییی خخخخخخخ
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
مردمان صبورین آخه :دی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
خدايا ايشاا.... سال ديگه مام دانشجو ميشيم خدايا بر الهي مارا به اين روز نندازي ها!! خدايا غلط كردم بي پولمون نكني وسط خيابون يوقت!!:دي متشكرات چه خاطره خوبي!!
blue girl
blue girl
٩٣/٠٥/١٢
١
٠
بح بح!ناهارو خوردین آخرش؟
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
شادوخت خخ پیاده میرفتی حالا !! بی جنبه خخخ
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
آخی بازم خدا رو شکر.
sm-mousavi
sm-mousavi
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
دوران دانشجویی و بی پولی...وای که چه دوران سختیه:)
a-mehrnaz
a-mehrnaz
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
خاطره جالبي بود !!! ولي من اگه جاي شما بودم از اون خانوم ميپرسيدم چرا گريه ميكنه؟!؟! ممنون از نوشته زيباتون
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
باز خاطرات خوابگاه و غربت و حس حال من....... چقدر من رو اینجور خاطرات دانشجویی مخصوصا تو شهر غریب حساسم .... برداشت جالب و به جایی بوده..... ممنون
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٣
١
٠
شما هم که هرچی میشه یاد غربت و قدم زدن تو تاریکی و شبای دانشگاه فردوسی میفتین (خخخ) :دیییییی
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
حسه دیگه کارش نمیشه کرد خخ ولی شمام خوب یادتونه ها خخ
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
ینی میشه ماهم مهر همین طوری باشیم خدااااااااا
faride
faride
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
بح بح خدا زود جواب کار خوبتونو داده!:))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
عجب خاطره ای ....مرسی عالی بود
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٥/١٣
٠
٠
تو نیکی می کن و دجله انداز / خدایت در بیابانت دهد باز
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٥/١٣
٠
١
تو نیکی می کن و در دجله انداز/ من شیرجه میزنم درش میارم! :دی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤