سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت ششم؛ در گذر از بهشت ایران زمین «اورامانات»

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی - زهیر قدسی

سفر چون رود، سیال و جوشان، در بستر خویش به پیش می‌رود. زاگرس، این رشته کوه عظیم و باستانی، سربلند و استوار ما را احاطه کرده است. اکنون، در کنار دریچه زیبای زریوار که محلی‌ها، زریبار می‌خوانند، نشسته‌ام به نوشتن. دیروز و امروز، عرض روزها بسیار طولانی‌تر بوده است و بسیار سخن داریم برای گفتن. از زمینی که روزگاری است به غفلت ندیدیم‌اش و یا چون رهگذری ساده از کنارش گذشته‌ایم تا پشت غفلت بلند ما، تاریخ و فرهنگش ناشناخته بماند. که گاه دیوار غفلت ما از زاگرس هم بلندتر بوده است.

زریوار، دریاچه به ظاهر آرام اما مواجی است که در شهرستان مریوان و در استان کردستان قرار دارد. این‌جا نخستین توقف‌گاه ما در کردستان و یا به گویش کردی، کوردستان است. صبح پس از خداحافظی گرم و صمیمانه از آقا وزیر و بانوی گرامی‌اش، با ماشین محمد، از جوان‌های روستای قوری که مانند بسیاری از اهالی کرد، دل پردردی داشت به پاوه آمدیم. تیتر فرعی مطلب شماره قبل را، که آرمان او و آرمان بسیاری از کردهای این منطقه بود را از نوشته پشت ماشین او برداشتیم: «ژینی کورت به لویی مردن...».

 

(غروب دریاچه زریوار‎)

 

(در کوچه‌های روستای قوری قلعه- کرمانشاه)

 

(در روستای قوری قلعه به سمت شهر پاوه)

اما پاوه، شهر ابر ماسوله! پر از خانه‌های پلکانی تا بلندای زاگرسِ سرفراز. شهر روزهای سخت مقاومت. در پاوه تنها فرصت کردیم با بدبختی کافی‌نتی پیدا کنیم و سفرنامه شماره پنج را ایمیل کنیم و عکسی بیاندازیم از خانه‌ها و مدل شهر و با مردانی از این دیار گپ و گفتی کوتاه داشته باشیم. این‌جا هم همان سنت بود، صفا و صمیمیت  و جوانمردی. می‌ترسیم تعاریف‌مان از این مردمان غیور، آن‌قدر زیاد شود که خواننده ما را به خیال‌پردازی متهم کند. اما این‌چنین است و تا باد چنین بادا... با دیدن پاوه یاد شعری افتادم که «حیات» دختر کردی که در قوری قلعه با او آشنا شدم- و شرحش پیش از این آمد- برایم خواند:

پاوه شهر وشن صبح و اِواره

جدّل پر مشو غم و پژاره

گمانم معنی‌اش این بود: پاوه شهری که هرگاه صبح و شب به آن نگاه کنی، غم و غصه از دلت پر خواهد کشید.

پس از آن بود که از پاوه با سواری پیکان به سوی مریوان حرکت کردیم. جاده‌ای نه در خور وصف. پر پیچ و خم و به واقع رعب‌آور. البته برای مایی که از دیار زمین‌های صاف و پست می‌آییم. در عین حال جاده بسیار زیبا بود و هرچه بیش‌تر در پیچ و خم جاده فرو می‌رفتیم بر زیبایی‌هایش افزوده می‌شد و هوای گرم، رو به خنکی می‌رفت. در خیال‌مان این دره‌های عمیق و قله‌های بلند را که در روزهای گرم تابستان سبز و زرد می‌نمود، در فروردین و اردی‌بهشت به تصویر می‌کشیدیم. تصویری از بهشتی زمینی که آن را «اورامان» می‌نامند و نیز جاده «دالانی».

در این جاده‌های پر پیچ و خم، با سرعتی که راننده، پیکانش را می‌راند، من که همسفر باشم دچار دل‌آشوبه‌ای نگران کننده شدم. چنان‌که به یاد سفرهای دوران کودکی -و پاکت پلاستیکی که در میان راه در دستانم قرار می‌گرفت تا دل‌آشوبه‌ام ماشین را کثیف نکند- افتادم. چشمانم را با حسرت به این‌همه شکوه قیام کرده، بسته بودم و منتظر که توقفی از راه برسد. در قهوه‌خانه‌ای در میان راه و در ارتفاعات اورامانات توقف کردیم. قهوه‌خانه‌ای که با یک چادر بنا شده بود. جاده خلوت بود، من حیران که مشتری این مرد قهوه‌چی چه کسی است؟! مانند آن‌که فرو مانده بود در لطف و صنع خدای... مرد قهوه‌چی کباب می‌زد و بوی آن دل‌آشوبه‌ام را زیاد می‌کرد. روی تختی بیرون از قهوه‌خانه مهمان دو استکان چای در نعلبکی زرنگاری شدیم. چای پررنگ در ارتفاع دوهزار متری و در چشم‌اندازی خیره کننده. صدای پرحجم و پرارتعاش مرد قهوه‌چی که نغمه‌ای کوردی را زمزمه می‌کرد، موسیقی متن‌مان شده بود. گرچه هیچ از واژگان را فهم نمی‌کردیم اما نوای مرد در دل‌های ما معنی می‌شد.

راننده که مثل بسیاری راننده‌گان دیگرِ این دیار آهنگ کردی گوش می‌کرد، قبول کرد تا در ادامه مسیر موسیقی کردی مورد علاقه ما را در دستگاه ماشین خود بگذارد، توسط مموری تلفن همراه. و ما چنان که موسیقی اصیل کردی از دره‌ها و کوه‌ها و دامنه‌ها و درخت‌های بلوط زاگرس می‌گفت در جاده به پیش می‌رفتیم. که برای ما سفر، نه تنها رسیدن به مقصد، که رفتن در مسیر است. مسیر در نگاه ما، جایگاهی دارد هم عرض مقصد. این استعاره‌ای است که در زندگی نیز بدان معتقدیم. چه از این بهتر که نوای ستایش اورامان را در پیچ‌وخم‌های اورامان بشنوی؟!

 

(تصویر اول محمد است و بعدی هم ارتفاعات اورامانات)

پس از رسیدن به شهر زیبای مریوان به دریاچه آمدیم و قرار شد امشب را همین‌جا بمانیم و فردا سری به بازارچه سنتی‌اش بزنیم. من و همسفر، عاشق لباس‌های کردی شده‌ایم و بنا داریم به یادگار از آن‌ها بخریم. دیشب من و همسفر، هر دو این پوشش تاریخی و هزار قصه را در منزل آقا وزیر امتحان کردیم و اگر چه کرد نبودیم اما لباس به تنمان و ما بر آن خوب نشستیم. کردها دوست دارند که غریبه‌ها لباس آن‌ها را بپوشند. و مگر می‌شود باغ‌های گل و بوته را بر پیراهن‌های زنانه دید و عاشق نشد؟! مگر می‌شود آن پیچ و خم‌ها و چین‌های لباس مردانه کردی را دید و شیفته نشد؟! آن هم برای ما که زیستن در کلان شهری در حال توسعه، هویت، تاریخ و فرهنگ و سنت‌مان را قورت داده است و همه یک‌دست، چون تولیدات یک کارخانه شده‌‌ایم.

4/5/1393

ساعت 10 و نیم

کنار دریاچه زیبای زرویوار- مریوان 

==============

برای خواندن قسمت پنجم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
متل همیشه زیبا بود،ممنون
admin
admin
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
ینی من نمی تونم چطوری حسم رو توصیف کنم؛ خیلی متن ها زیبان؛ البته برای ماهایی که تا حدی سعی کردیم با متن های کتاب ادبیات های دبیرستان کنار بیایم؛ یاد کتاب ادبیات سوم دبیرستان افتادم... کلن حواستون باشه که شاید برای من لذت بخش باشه ولی ممکنه برای یک نوجوون 16 ساله کمی سنگین باشه :))
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
اقای مدیر اتفاقا من فقط به خاطر ادبیاتشون میخونم و کیف میکنم...با تشکر...
admin
admin
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
البته دلم نمیاد بگم ادبیاتش عوض بشه؛ آقا اصلا همینطوری خوبه
admin
admin
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
یک سؤال سیاسی؛ توی کردستان در مورد عراق و کردستان عراق و ادعای استقلال خواهی چیزی شنیدید یا دیدید؟
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام به همگی. و عرض ارادت مخصوص خدمت مدیر محترم. اینجا بحث استقلال خواهی زیاد شنیده و دیده میشه. اما چون زوایای زیادی داره انشالا در قسمت آخر بهش میپردازیم.
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
خیلی خیلی خیلی زیبا و دل نشین اصلا روح آدم تازه میشه.............ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
سلام: عالی است.متشکرم
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
چه حس و حال خوبی داشت ,سفرتون توام با امنیت :)
نون.عین
نون.عین
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
اگرجناب قدسی هم بیشتردست ب قلم برده و از زبان خویش بنویسند بیشترمشعوف میشویم...
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام. ممنون از توجهتون. اینجا دوگانگی نیست. هر دو مینویسیم. البته زحمت اصلی را خانم یوسفی میکشند. اما تنها جایی روایت خود را جدا کردم که تنها زبان حال من بوده و نه ایشان. مثل دل آشوبه ای که در این بخش به آن اشاره کردم...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
خیلی خوب نوع نوشتارتون، خواننده رو تا پایان نگه میداره :) | ولی خب بازم من حسودیم شد :دییییییی
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
عالی، عالی، عالی!! /////// هم کردستان و هم قلمتون. ///// تصمیم گرفتم حتما یه روزی به کردستان سر بزنم!
امیدمریوانی
امیدمریوانی
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
سلام من چند دقیقه ای درخدمت آقای قدسی و خانم یوسفی بودم و باهاشون همصحبت شدم به صحبتاشون گوش دادم ازبیان و توصیف کوردستان و اوارمانات هر چی گفتن عالی و از ته دل می گفتن انگار که متعلق به این سرزمین بودن به نوبه ی خودم ازشون تشکر می کنم برای اطلاع رسانی و صداقت کلامشون امیدوارم اون دیدگاهی که این دوستان نسبت به این آب وخاک دارن رو به اطرافیان برسونن.
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
سلام و درود. به جناب مریوانی عزیز. اینجا بارها به ناتوانی قلممان در وصف این خاک و مردمانش اعتراف کرده ایم. ممنون از محبتتان.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
قلم خانم قاف آنچنان آدم را جذب میکند وه نمیفهمی چه طور سطرها تمام شد...راستش خیلی دلمام دیدن این خاک را خواست/راستی ادمین پدر سفرنامه با ادبیاتش دلنشین شده..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩