سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت پنجم؛ ژینی کورت به لویی مردن... *

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی – زهیر قدسی

بخش اول

پاهایم از درد ذق‌ذق می‌کند، تازه از راهپیمایی روز قدس برگشته‌ام میهمان‌خانه. صدای شعار دادن‌ها هنوز هم می‌آید. میهمان‌خانه‌ای که ساکن آن هستیم درست در خیابانی است که راهپیمایی روز قدس در آن آغاز و به انتهای آن ختم می‌شود. مسجد جامع هم در همین خیابان است. راهپیمایی از میدان شهرداری تا مسجد جامع ادامه داشت. از ساعت 9 و نیم صبح بلندگوهای خیابان، سمفونی ایثار «مجید انتظامی» را پخش می‌کرد. اما راهپیمایی ساعت 11و نیم شروع ‌شد. زمین را در هر چند گام با یک پرچم آمریکا یا اسرائیل پوشانده بودند و مثل همه شهرها، در راسته خیابان صندوق‌های کمک به فلسطین و غزه چیده شده بود. شاید در ظاهر و شعارها به واقع چندان تفاوتی با راهپیمایی مشهد نداشت. یعنی چیز متمایزی نبود که خیلی به چشم بیاید. حضور مردم زیاد بود، شعارها همه فارسی بودند و خبری از شعارهای کردی نبود. شاید تنها تمایز این بود که شعاردهنده در پایان مراسم از همه مردم، شیعه، سنی، اهل حق و اقلیت‌ها تشکر کرد- همه این‌ها در کرمانشاه کنار هم زندگی می‌کنند- و بیانیه امام جمعه اهل سنت کرمانشاه خوانده شد. ما از این عدم تمایز احساس خوشی نداشتیم. همسفر هنوز از راهپیمایی نیامده و من اگر نمی‌آمدم یحتمل از تشنگی هلاک می‌شدم. امروز انشاالله روانه غار قوری قلعه و شهرستان پاوه هستیم. پاوه‌ای که آدم را بیش از همه یاد «چمران» می‌اندازد. 

(مردم کرمانشاه- راهپیمایی)

(نامه‌نگاری کودکان کرمانشاه برای بچه‌های غزه)

(تومار کودکان کرمانشاه برای بچه‌های غزه)

(در کنار کودکان غزه)

دیروز به لطف دوست مجازی، سراب نیلوفر را هم دیدیم. فاصله چندانی از کرمانشاه نداشت. با ماشین سواری آن‌ها مسیر راحت و زود دسترس بود. اگرچه سراب زیبای نیلوفر که تنها زیستگاه نیلوفرهای آبی در ایران است به دلیل کم‌آبی و خشکسالی و البته بی‌درایتی، تقریباً خشک شده بود. یاد دریاچه زیبای ارومیه افتادیم، همان که اکنون تنها باید بر مرگش گریست. دریاچه وضعیت اسف‌باری داشت. دوست مجازی- مهدی- که خود زیبایی و پرآبی دریاچه را به چشم دیده بود، حال بدی پیدا کرد. با این همه جای خوش آب و هوایی بود و لک‌لک‌هایی دیدیم بزرگ و زیبا که غمگینانه برفراز سراب خشک پرواز می‌کردند. چای و شام را همان جا خوردیم و بازگشتیم. 

(سراب نیلوفر- خشکیده و غم‌انگیز)

(لک‌لک‌ها بر فراز تیر چراغ برق- سراب نیلوفر)

جمعه 3/5/93

ساعت1:15

میهمان‌سرا

* زندگی کوتاه اما در بلندا چون عقاب زیستن، نیکوتر...

 

بخش دوم

این بخش را زمانی می‌نویسم که بالاخره دعوت یک کرد مهربان را پذیرفتیم و دیشب را در خانه‌اش گذراندیم و اکنون در کنار این زن و شوهر باصفای اهل روستای قوری قلعه هستیم. قوری قلعه در گویش کردی، یعنی غار گلی. که نام قدیم آن «دره مران» بوده است، یعنی دره غارها. می‌گویند در این حوالی تعداد فراوانی غار وجود دارد. پس از این به سوی پاوه و از آن‌جا مریوان، حرکت خواهیم کرد؛ انشاالله. اگر چه این ما نیستیم که مسیر را تعیین می‌کنیم! از دیروز این راه است که ما را می‌خواند و ما مسافرانه و رها دل به راه می‌سپریم. دیروز عصر از ترمینال کرمانشاه با می‌نی‌بوس به سمت جوانرود حرکت کردیم. هوا بسیار گرم بود و بادی آتشین می‌وزید، انگار که در جنوبی. می‌نی‌بوس پاوه دیر راه می‌افتاد و راننده جوانرود که خود اهل روستای قوری قلعه بود به ما قول داد پس از رساندن مسافران جوانرود ما را برساند به غار؛ که رساند. مردم این‌جا اهل سنت‌هایی هستند، بسیار هم‌وطن‌. اگر چه در مذهب و در سخن گفتن بسیار با ما تفاوت دارند اما ایرانی‌اند. ایرانی‌های اصیل و نژاده. و مسلمانانی متدین و پایبند. دیروز وقتی خسته به غار رسیدیم و استراحتکی کردیم، همسفر وقت خریدن خوراکی از سوپر مارکت کوردستان، با آقا وزیر آشنا شد. صاحب سوپر مارکت و از اهالی خوب روستا، همین جوانی که دیشب میهمان او و همسر جوانش بودیم و اکنون نیز. غار را هم دیدیم، این اعجوبه منحصر به فرد خلقت -که از 13 کیلومتر اکتشاف شده تنها تا 500 متر آن قابل بازدید است- را فقط باید دید. پدیده‌ای است غیر قابل توصیف.

(ما در غار قوری قلعه)

دیدن غار زمان زیادی طول نکشید. بازگشتیم و فرشی گستراندیم در محوطه با صفای غار، زیر آسمان سرزمین زاگرس. وزیر آقا، مسئولیت وسایل‌مان را با بزرگواری عهده‌دار شد. شاید درک این موضوع برای عده‌ای دشوار باشد اما ما در مجموعه سفرهامان یاد گرفته بودیم که چون مسافریم، برای هر انتظاری که از دیگران داریم باید پولی پرداخت کنیم. حتی نگه‌داری وسایل‌مان برای مدت کوتاهی. اما این‌جا عجیب است. پسر کرمانشاهی که از کرمانشاه تا جوانرود با ما آمد کرایه مان را پرداخت کرد. و تا اکنون، هیچ‌کس برای لطفی که در حق‌مان کرده چیزی مطالبه نکرده است و این برای ما و سابقه ذهنی‌مان شگفت‌انگیز است. خدا زمینِ مردمان کُرد را پر برکت، آسمان‌شان را بخشنده و دست‌هاشان را سرشار نماید؛ انشاالله.

پس از دقایقی استراحت در سبزه‌زار قوری قلعه، اطراف‌مان پر شد از مردمانی که خود را برای افطار به آن‌جا رسانده بودند. زنان در لباس‌های زیبا، رنگارنگ، هم‌چون رنگین‌کمانی روی زمین و مردان با شلوارهای کردی و سبیل‌هایی اساطیری مردانه. ما چونان غریبه‌هایی در لباس‌هایی عجیب و نامتعارف بودیم که صمیمانه به سفرهاشان دعوت می‌شدیم و بر زیلوهاشان پا می‌نهادیم و دقیقه‌ای نمی‌گذشت که انگار سال‌هاست با این مردمان هم نشینیم. ما اکنون نان و نمک خورده‌ایم و سخت است ادای دین در برابر این نان و نمک و این غریب‌نوازی با این کلمات ناتوان. بسیاری از مردمان اهل پاوه بودند. و محلات اطراف آن. «ژینا*» دختری 12 ساله، «آکام*» پسری پنج ساله، «حیات» و «پری» دخترانی نژاده که اکنون دیگر دوستان من‌اند. شب همه رفتند، خداحافظی ما خداحافظی رهگذری از رهگذری نبود. خداحافظی ما، خداحافظی از هم‌‌وطنانی بود که از برخی هم‌شهریان و خویشان خودمان نیز آشناتر بودند. از همین رو شاید خداحافظی از مردم کردستان غصه‌ای غم‌انگیز شود. اکنون اما باید به راه اندیدشید. به کردستانی که ما را می‌خواند. 

(ژینا- دختر کرد)

شنبه4/5/93

ساعت 11:30 صبح

روستای قوری قلعه-منزل آقا وزیر

* ژینا به معنای زندگی – آکام به معنای سرزمین بلند، جایگاه بلند و نیز به معنای عاقبت به خیری

==============

برای خواندن قسمت اول سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهارم سفرنامه این‌جا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mhv
mhv
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
اینجور که خانم یوسفی بازوی اقاشونو گرفتن فک کنم از یک چیزی ترسیــــــــــــــــدن:)))) اقا خوش بگذره یادم مایم باشین خلاصه:))
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
خوش بگذره
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام بر خانم و اقای قاف نیم پز!!!/من دیر رسیدم به سفرنامه برای همین با عرض شرمندگی و تنبلی ام در نوشتن کامنت که سابقه ای زیاد در نیم پز دارد همه اش را همین سومین مطلب میگویم!!!چه یلاقی..بود سراب در بند!/از دیوار کافه هم بسی لذت بردیم!راستی همسفرم نداریم..خب چرا دلمان را اب میکنید..این جمله خب چرا دلمان را اب میکنید در مورد تمشکها هم صادق است/دخترهای کرد میگویند چشمانی قد غیرت مردانشان زیبا دارند..چه ترکیب زیبایی بوده است این خیابانهایی با ادمهایی که لباسهایی از جنس خاکشان دارند!
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
عکس های خوی بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤