سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت چهارم؛ از زورخانه علمدار تا تکیه بیگلربیگی

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

الهام یوسفی – زهیر قدسی

روایت اول 

صبح که از خواب بیدار شدم،  ناگهان یادم آمد که دیشب فراموش کردم انسولین لانتوسم را بزنم، اما در کمال تعجب قندم بالا نبود. امسال با انسولین‌های جدیدی به مسافرت آمده‌ام که خیلی در کنترل قندم کمک کرده است.  دیدار دیشب‌مان با دوست مجازی‌ام مهدی، در طاق بستان، آن‌قدر صمیمی و خوب بود که حساب زمان از دست‌مان خارج شد. گفت‌وگویی بود و نان و پنیر و چایی. ناگهان وقتی از او که تا مهمان‌خانه همراهی‌مان کرد خداحافظی می‌کردیم، متوجه شدیم ساعت 2بامداد است! دیدار دیشب نه تنها دوستی و آشنایی مجازی‌مان را رنگ حقیقت داد، که دوست دیگری را نیز به دوستانم افزود. شهابی پر از نشاط و انرژی و هیجان که سنش بین 20 تا 23 سال می‌نمود اما طراوت و نشاط ایام نوجوانی را به ما منتقل می‌کرد. وقتی به طاق بستان رسیدیم ساعت کاری طاق بستان تمام شده بود و با در بسته مواجه شدیم اما چندان حسرت نخوردیم، چراکه هم شیرینی دیدار همه چیز را جبران کرد و هم این‌که دو سال پیش در بازگشت‌مان از کربلا تنها جایی را که از کرمانشاه دیده بودیم، همین طاق بستان بود؛ گرچه باز هم ارزش دیدن داشت...

پس از دیدار، به اتفاق به میدان آزادی بازگشتیم. خسته و البته راضی از این مردمان که جز نیکی و بلندطبعی از ایشان ندیدیم. این‌جا، در میان سلسله جبال بلند و سرد زاگرس، مردمانی را می‌بینی که خون‌گرمی‌شان مثال زدنی است. و دور نیست اگر بگویم صمیمت و مهربانی‌شان در کنار تمام دیدنی‌های این شهر و استان، شاید نخستین جاذبه شهری‌شان باشد. صمیمیت این مردم چندان است که به یک‌باره غبار غربت را از تن مسافر می‌تکاند، انگارکه سال‌هاست با تک‌تک‌شان آشنایی.

(آینت دانی چرا غماز نیست؟ زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست)

 

روایت دوم

آن‌چه در سطرهای بالا آمد، روایتی است از دیداری که همسفر به ایجاز اندکی از آن را نوشت. در باب گپ‌ دوستانه و گفت‌وگوی فکری خود و آن دوست مجازی سخنی نگفت. اگرچه جای سخن بسیار بود، اما باز نجیبانه صفحه کلید را به من سپرد تا از ادامه قصه سفر جا نمانیم. 

صبح تا به خودمان بیاییم ساعت ده شده بود. اگرچه برنامه خارج از شهر نداشتیم اما به نظر می‌رسید از سنت سحرخیزی در سفر غفلت کرده بودیم. از روی نقشه گردشگری می‌دانستیم که مراکز تاریخی شهر در نزدیکی محل اقامت ماست. قدم زنان حرکت کردیم تا تابلوهای احتمالی به دادمان برسد، که نرسید، چون اصلاً تابلوی در کار نبود. چند بار آدرس پرسیدیم که بسیار مبهم جواب گرفتیم و به مقصود نزدیک نشدیم تا این‌که کاملاً اتفاقی و از روی کنجکاوی وارد کوچه «زورخانه علمدار» شدیم. زورخانه بسته بود و سماجت من در دق‌الباب افاقه نکرد اما در بازگشت از کوچه‌های تنگ، چشم‌مان به «تکیه بیگلربیگی» افتاد. تکیه‌ای متعلق به دوره قاجار در میان کوچه‌های کهن کرمانشاه. از اقبال بد ما، تکیه در حال مرمت و بازسازی بود، به همین علت دور شیشه‌هایی که گویا اشیا متعلق به دوره پارینه سنگی در آن چیده شده بود، کاورهای ضخیم کشیده بودند. اما حیاط تکیه و البته حسینیه آن، که در ضلع شرقی بود، هر دو بسیار دیدنی بودند. متصدی موزه بدون دریافت هزینه ورودی، به حیاط تعارف‌مان کرد و حسینیه را هم نشان‌مان داد. حسینیه‌ای نه چندان بزرگ اما با آیینه‌کاری‌های بسیار زیبا روی دیوار و سقف که اُرُسی‌های هفت‌رنگ رو به حیاط، بر زیبایی و خیال‌انگیزی آن می‌افزود. دور تا دور، توی رَف‌ها، پر بود از عکس‌های قدیمی و جدید که آدم‌های این خاندان در مراسمات عزا گرفته بودند. خانه متعلق به عبدالله‌خان بیگلربیگی بوده است که گویا در زمان قاجار، حاکم کرمانشاهان بوده. از خاندان او یک شجره‌نامه درختی در حسینیه وجود داشت که تا اسماعیل(ع) عقب رفته بود. پس از آن بود که شاه‌نشین و سرداب حسینیه را هم دیدیم. به نظرم سرداب‌ها در بناهای کهن بسیار مترقیانه طراحی شده‌اند. سرداب این حسینیه، از سه قسمت مجزا تشکیل شده بود که توسط ورودی‌هایی به هم وصل می‌شد. به طرز شگفت‌انگیزی، زیبا، خنک و آرام‌بخش. در قسمت میانی سرداب، حوضی کوچک و آبی‌رنگ قرار داشت که همسفر همیشه آرزو دارد یکی از آن‌ها را وسط خانه‌مان داشته باشیم! دور تا دور سرداب پر بود از رف‌ها و طاقچه‌های کوتاه و بلند برای چیدن خوراکی‌جات، احتمالاً. از هر یخچال «ساید بای ساید»ی هم غول‌آساتر! در حال حاضر روی طاقچه‌ها، نقاشی‌هایی از رنگ روغن با امضاء مهرجو چیده بودند که تصاویری از روزگار کهن کرمانشاه بود. از کوچه‌ها و خانه‌ها و زنان و کودکان. نقاشی‌هایی به غایت زیبا و زنده که از عکس‌ها واقعی‌تر می‌نمود. 

(حیاط تکیه بیگلربیگی)

(نقش برجسته بر دیوار تکیه بیگلربیگی)

(سرداب تکیه بیگلربیگی)

(نقاشی از کوچه‌های کرمانشاهان کهن)

 

بعد از دیدار طولانی از تکیه بیگلربیگی، همراه آقای کریمی، کارشناس میراث که پیش او از وضعیت بد آدرس‌ها و تابلوها گله کرده بودیم روانه تکیه معاون‌الملک شدیم. نمی‌دانستیم قرار است شاهکاری بدیع و متمایز از کاشی‌کاری را نظاره کنیم. آقای کریمی، هم‌دلانه و شرمسار ما را رساند، سخن گفت و درددل کرد، انگار که به او انتقاد کرده‌ایم و نه به میراث، می‌خواست بار آن سختی را یک‌تنه از دوش ما بردارد. مردمانی این‌چنین به حقیقت میراث یک شهرند.

 تکیه را بدون هزینه ورودی، میهمان او بودیم. به گمانم این چیزها در کرمانشاه خلاف برخی از شهرهای ایران اخلاقی کاملا طبیعی است. میهمان کردن‌ها و تعارف‌های خالص و صمیمی. 

تکیه آن‌قدر دیدنی و شگفت‌انگیز بود که کلمات باقی‌مانده برای نوشتن کفاف توصیف نمی‌دهد. امید داریم عکس‌ها کمی به این شکوه ادای دین کنند. تکیه‌ای که هم میراث اساطیری و ایرانی در خود داشت و هم اسلامی و شیعی.

(تکیه معاون‌الملک)

(محوطه تکیه معاون‌الملک)

(ما کوچک، تکیه بزرگ)

(دیوارهای کاشی‌کاری تکیه معاون‌الملک)

(از کاشی‌های تکیه معاون الملک)

 

این سفرنامه تا بعد از ظهر روز پنج‌شنبه را شرح داده است. امشب شاید سری به سراب نیلوفر زدیم. شرح آن بماند برای بعد...

2/5/1393

ساعت 17:07

میهمان‌خانه

==============

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت سوم این‌جا کلیک کنید

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
اوفففففففففف ادم دلش پر میکشه ...اخ دلم الان اب معدنی سرعین میخاد
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
عالی بود ممنون
Niva
Niva
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
خوش بگذره خیلی دلمون آب افتاد.. جای مارم خالی کنین :) ممنون
atieh_se
atieh_se
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
عالیییییی!
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
بازم مثل همیشه : خوش بگذره ^____^
s_a
s_a
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
قشنگه هااااااااااااااااااااااا............... خیلی قشنگههههههههههههه...... اون نقاشی رو اول فکر کردم عکسه! بعد زیرشو خوندم دیدم نقاشیه!
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
بح بح سلاملکم خانم قاف!!!!چشممان به نیم پز خشک شده بود!!بح بح !چه عکسایی چقد دلمان سفر خواست!هییییییییییییی
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام... چقدر زیبا و جذاب! :)
همتا
همتا
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
ایییییییییییییییییییییییییبللللل چه نقاشیایی !!!! تا کامنتا رو نخوندم نفهیمدم عکس نیستن !!!!!
باران
باران
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
خوش بگذره جای ما خالی دی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
انسولين؟؟ قند؟؟ وااااااا
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی خوشگل بودن عکسا... خوش بگذره
ghazale
ghazale
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
آخی چیقد قشنگه ! خوشبحالتون !
s_molaei
s_molaei
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
به به چه زیبا توصیف کردید ، بسیار عالی ..... خوش بگذره
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
دلمان سفر خواست ..خیلی خوب بود.. انشالله ادامه اش هم خوش بگذره :)
سحر بانو
سحر بانو
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی هم عالی :) جدا از توصیفات زیبا عکس ها و اون بیت شعر خیلی به دلم نشست :)...ممنون
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی خوب بود......منتظر قسمت بعدی هستم.............ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
سلام
عالي بود متشكرم
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
عالی بود
مریم اخلاقی
مریم اخلاقی
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
تکیه بیگلربیگی با آجر کاری های متفاوت دور پنجره هایش خیلی وسوسه برانگیز بود. حس خوب سرداب را درک می کنم، امسال کاشان، خانه طباطبایی ها وقتی گرما کاملا بی تابم کرده بود به معجزه سرداب پی بردم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨