سفر به اقلیم آوازهای برفی
قسمت سوم؛ حکایت ما و سوءتغذیه هرکول!

سفر به اقلیم آوازهای برفی

نویسنده : الهام یوسفی

درست یک روز است که به کرمانشاه رسیده‌ایم. سرزمین این روزها، هماره آفتاب! در بخش قبلی سفرنامه نتوانستیم حکایت آمدن‌مان را بنویسیم. از آن را که بسیار خسته بودیم، و بسیار سخن بود برای نوشتن، و مجال کلمات، اندک. همین‌که وارد شهری جدید می‌شوید، هجم عظیم حوادث، دیده‌ها و شنید‌ه‌ها، سیل‌آسا بر سر و روی‌تان فرو می‌ریزد و هر کدام نیز با خود افکار و اندیشه‌هایی به دنبال دارد، این است همان نقطه جادویی سفر. شاید این سفرنامه تکمله‌ای هم بخواهد از تاملاتی در باب سفر.

دیروز پس از رسیدن به ملایر همراه عده‌ای هم‌قطاری کرمانشاهی، با می‌نی‌بوس روانه نهاوند و از آن‌جا با می‌نی‌بوسی دیگر روانه کرمانشاه شدیم. راه چندان کوتاه نبود اما وقتی رسیدیم، خورشید هم‌چنان بر فراز آسمان می‌درخشید. ساعت هفت بود. همیشه پس از رسیدن به شهری غریب، دنبال مرکز شهر می‌گردیم تا هم میهمان‌پذیر ارزان‌قیمت پیدا کنیم و هم به مراکز تاریخی نزدیک باشیم و کرایه رفت‌وآمد به دوش‌مان نیافتد و پیاده و خرامان و خندان مسیرها را برویم که بسیار لذت‌بخش‌تر از پیوسته سوار ماشین شدن است. مرکز شهر کرمانشاه، میدان آزادی است. مرکز شهری با ساختار نامنظم و خیابان‌ها و پل‌های هوایی متعدد. همیشه راننده تاکسی‌ها گزینه پیشنهادی برای میهمانان دارند و گزینه راننده‌ای که ما را از ترمینال رساند، میهمان‌سرای «سید جمال‌الدین اسدآبادی» بود. باب میل نبود. شاید قیمت، شاید هم نورگیر نبودن اتاق، و البته هر دو کنار هم باعث شد دنبال جای بهتری باشیم. گمانم به چهار یا پنج جای دیگر سر زدیم و عاقبت اخلاق خوش یک میهمان‌پذیر ما را زمین‌گیر کرد و در میهمان‌خانه «طریق‌القدس» رحل اقامت افکندیم. به مبلغ شبی 20.000 تومان و نیز استفاده رایگان از آشپزخانه‌ای که تمیز بود و من برای پخت‌وپز گاه‌به‌گاه لازمش داشتم. (این پخت‌وپز در سفر هم خود حکایتی دارد قابل توجه خانم‌ها، که اگر فرصتی پیش آمد در تکمله خواهم گفت.)

بالاخره ساکن شدیم و بعد از گذاشتن وسایل، رفتیم دنبال کافی‌نتی نزدیک، تا قسمت دوم سفرنامه را ارسال کنیم برای جیم. پسر جوانِ صاحب کافی‌نت- پوریا- وقتی دانست ما مشهدی هستیم پول قبول نمی‌کرد و ما به تبرکی از امام رضا(ع) پول را به او دادیم و دو دستی گرفت، بوسید و بر چشم‌هایش گذاشت. این‌جا و هرجای ایران که بروید، مشهدی بودن‌تان اشک می‌آورد در چشم مردم، حسرت در آه‌هایشان و دل‌تنگی در سخن‌شان. دیروز 31 ام تیرماه و روز نخست سفر ما، این‌گونه گذشت.

 

(کفش‌ها مهم نیستند، پاها مهم‌اند)

امروز اولین روز ماه گرم بود. خورشید مردادماه که بر آسمان شهر تابید، برخاستیم، صبحانه خوردیم و به پیشنهاد محسن آقا، کلیددار باصفای میهمان‌پذیر، روانه بیستون شدیم. جایی که دیروز از مقابلش گذشته بودیم و امروز می‌رفتیم تا کوه بیستون، افسانه شیرین و فرهاد را برای‌مان زنده کند. ساعت نزدیک 10 صبح بود که با سواری به مبلغ نفری 2000 تومان خودمان را به بیستون رسانیدم.

 

(مرکب‌ هر چه باشد، تو رفتن را طلب کن)

تجربه‌اش را داشتیم که این وقت‌ها کارت دانشجویی من و یا کارت خبرنگاری همسفر، بلیت‌های بازدیدمان را نیم‌بها می‌کند و این‌بار کارت خبرنگاری جیم، مقداری پول را به صندوق ذخیره ارزی بازگرداند! 

بیستون را به مجسمه هرکولش می‌شناسند و به کتیبه داریوش اول، یزدگرد و مهرداد دوم و کوه فرهاد تراش. هرکول علی‌رغم آن‌چه در عکس‌ها از او دیده‌ بودیم نه تنها هرکول نبود بلکه سوء‌تغذیه هم داشت اما این از شاهکار بودنش کم نمی‌کرد. کتیبه داریوش در حال مرمت بود و نمی‌شد خیلی به آن نزدیک شد.

 

(محوطه و موه بیستون)

 

(یکی از نوادگان کلپسه‌های (مارمولک‌ها) عصر هخامنشی که در بیستون فراوان بودند!)

پس از حجاری معروف به فرهادتراش، بر کوه بیستون، کاروانسرای عباسی متعلق به دوره صفوی قرار داشت و جایی نسبتاً دیدنی و البته در کمال بی‌توجهی رها شده. نکته جالبش کتیبه مهرداد دوم بود که یک یارویی از دوره صفوی آمده بود و عدل (به قول مشهدی‌ها) روی آن کتیبه، یک وقف‌نامه حجاری کرده بود. یکی نبود بگوید خب عزیز دل! هنر داری؟ این همه کوه دور برت هست، روی یکی از این‌ها حجاری می‌کردی این وقف‌نامه‌ات را!

 

(ما در کنار در کاروانسرای عباسی)

 

(چاه آب کاروانسرا)

در محوطه با صفای بیستون، یک کافه معمولی بزرگ بود که روح کهن داشت. فکرش را بکنید از سال 1326 جواز کسب داشته! صاحب کافه، کامله مردی بود که ما عکسش را دیدیم، در هیبت کوهنورد بر فراز قله‌ها و پسرش که او نیز عاقله مردی میانه‌سال بود، عکس‌های بسیاری را که از پدر بر دیوار کافه مانده بود نشان‌مان داد. دیوار، خود، یک تاریخ بود. در میان عکس‌ها، مستشرقینی هم بودند که برای ترجمه زبان‌های عیلامی و بابلی و میخی کتیبه، سال‌ها وقت گذاشته‌اند.

 

(دیوار خاطرات- کافه بیستون)

اول بنا نداشتیم به سراب دربند واقع در شهرستان صحنه و در 23 کیلومتری بیستون برویم. اما طلبید. ییلاقی با صفا که در عکس می‌توانید نظاره‌اش کنید.

 

(در سراب دربند!)

 

(تمشک‌ها- دربند صحنه)

 

(سفره ناهار ما- سراب دربند- صحنه)

اما اوج داستان امروز ما امشب روی می‌دهد. قرار با یک دوست مجازی کلوپی، که اهل کرمانشاه‌ است. همسفر، مدت‌هاست با او مراوده مجازی دارد. قرار است امشب در طاق بستان همدیگر را ببینیم. اویی که می‌دانم آرا و افکارش با دنیای فکری همسفر من فاصله‌ها دارد اما با هم دوست هستند و البته مشتاق و کنجکاو برای این دیدار. از همین رو هر دو و شاید هر سه به نوعی هیجان زده‌ایم. شرح این دیدار بماند برای بعد.

چهارشنبه1/5/1393

کرمانشاه- میهمان‌خانه طریق‌القدس

ساعت21:10

=========

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوم اینجا کلیک کنید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٥/٠٢
١
٠
آقای قدسی و خانم یوسفی عزیز :) عالیه ... بهنون خوش بگذره :) .... تصاویر جالبی بود
ناهیدفر  همتیان
ناهیدفر همتیان
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
با سلام و درود فراوان به خانم یوسفی و اقای زهیر قدسی ، از خواندن سفر نامه زیبا و صمیمیی شما بسیار لذت بردم . لحظه های ناب و دوست داشتنیان برقرار و سلامتی و شادیتان همیشگی و پایدار
Faeze.v
Faeze.v
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
شرمنده ها ولی اون مارمولک نبود سوسمار بود(^_-)
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
سلام. استفاده کردیم. مخصوصا با عکسهایی گویا و زیبا... دیدار با دوستان مجازی هیجان بالایی داره! هرچند که شخصا تجربه اش نکردم! :)..... تندرست باشید :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
سلام مطالبتون خیلی خوب و گویا بود...باهاشون به کرمانشاه سفر میکنم...خوشبختی تان مستدام...
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
خوش بگدره ^___^
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
واااي من چقدر كرمانشاه رو دوس دارم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٣
١
٠
سلام: سپاسگزارم ازشما عکسهاتون هم خیلی قشنگ بود.خوش بگذرد.
حسن کرد
حسن کرد
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام خوش بگذره بهتون،ولی خیلی مختصر مینویسین،کل سفرتون چند روزه؟توجه نگاه دقیق شما رو به وضعیت اقتصادی مردم کرمانشاه، پدیده بیکاری و گدایی که اگه طاق بستان رفته باشین در محدوده رستورانها به وفور خواهید دید،توسعه نیافتگی منطقه و جفایی که به این مردم نجیب رفته جلب می کنم.
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
ممنون عالی بود :) خوش بگذره بهتون :) // ایییی مارمولک :/
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٥/٠٣
٠
٠
خیلی هم عالی.......انشاالله خوش بگذره........ممنون
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٥/٠٤
٠
٠
سلام بر همگی دوستان. و سپاس از محبتتان. جای همگی خالی. الان در کنار دریاچه زریبار شهرستان مریوان استان کردستان هستیم. و با خفت و صبر زیاد در مقابل سرعت کم بسته اینترنتی همراه اول، دارم نظرات شما رو میخونم و به همین دلیل امکان پاسخ دهی یکایک نظرات رو ندارم. ببخشید. ما در شرایط حاضرمجبوریم تنها به گزارش سفر بسنده کنیم اما حتما در انتهای سفر نامه تکمله ای خواهیم نوشت که آنچه آقای کرد به آن اشاره کردند وبسیاری موارد دیگر را از زاویه ای نزدیک که درسفرنامه گم نشود تحلیل کنیم و یالااقل توصیف واقعی تری از شرایط کرمانشاه و کردستان داشته باشیم.باید بگیم این تنها بخش کوچکی از دیده های ماست اما بخش اصلی که در ذهن و دل وتفکر ما اثر جدی داشته مسلما در آثار نوشتاری ما در آینده خود رانشان خواهد داد.با این همه توصیه جدی ما خواندن ادامه سفرنامه است چراکه ما تازه به بلوغ سفر خود نزدیک میشویم و حرف های شنیدنی بسیاری خواهیم داشت.سپاس فراوان
مریم اخلاقی
مریم اخلاقی
٩٣/٠٥/١٢
٠
٠
عاشق کاروانسراهای "شاه عباسی" ام که هر جای ایران بروی یکی دوتایش را می توانی پیدا کنی و زیاد بودنش از زیباییش کم نمی کند. 999 کاروانسرا -و نه 1000 که کمال فقط مختص ذات اوست- در عصر عباسی ساخته شد که دیدنشان شوق سفر را فزونی می بخشد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨