کوزه و برف
یک داستان کوتاه

کوزه و برف

نویسنده : r_roshnavand

لب پنجره كوزه سفالي قديمي بود كه اين دو تا خواهر و برادر كوچولي قصه ما از وقتي يادشان است، اين كوزه همان جا قرار داشت.

وقتي خواهر و برادر با هم بازي مي‌كردند كوزه سفالي از پشت شيشه، بازي آن‌ها را نگاه مي‌كرد و به عشق ديدن آن‌ها، گرما و سرماي بيرون خانه بر رويش تاثير نداشت تا اين‌كه يك شب وقتي كه بچه‌ها خواب بودند، برف شروع کرد به باریدن و اين‌قدر بارید كه همه جا سفيد شد.

صبح روز بعد كه بچه‌ها بيدار شدند، ديدند چه برفي نشسته است. بعد از خوردن صبحانه براي برف بازي رفتند توي حیاط خانه و شروع كردن به دويدن به اين طرف و آن طرف و برف‌هايي كه با دست‌هاي كوچك‌شان گلوله كرده بودند، به طرف هم پرت مي‌كردند.

يك باره صداي در حياط بلند شد، رفتند پشت در، ديدند دايی‌شان است. در را باز كردند و با برف به دايي حمله كردند. دايي هم يك گلوله برفي بزرگ درست كرد و به طرف بچه‌ها پرتاب كرد. بچه‌ها هم جا خالي دادند گلوله مستقيم به طرف كوزه رفت و محكم خورد به كوزه .

بعد از برخورد كوزه از لبه پنجره افتاد پايين و شكست.

خوب ديگه دنبال چي هستيد، كوزه شكست. انتظار نداشتيد كه كوزه هم جا خالي بدهد و ادامه قصه را تعريف نمايد.

============ 

خدايی‌اش در اين تابستون گرم قصه برف حال نمي‌دهد؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٠٥
٣
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ من فکر کردم میخواید بگید کوزه الان گریه میکنه و واسه بچه ها وصیت میکنه خخخخخخخ قصه های کودکانه همیشه قشنگن !! ممنون تشکر فراوان
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
انشاالله باشه براي نوه كوزه
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
آخ گفتی .... کجاست اون هوای زیر صفر؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
همين نزديكيها 4 ماه ديگر.
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام متن نتیجه ی اخلاقی هم داشت؟؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
بچه‌ها بدون اجازه در حياط را باز كرده‌اند. خخخخخخ
ای-وای (علی)
ای-وای (علی)
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
سلام... 1-بچه ها بخاطر نجات کوزه هم که شده نباید جاخالی می دادن ... 2-نه کوزه تو نباید بمیری بخاطر بچه ها هم که شده باید زنده بمونی ... ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
تلاش خودش را كرد ولي عاقبت نداشت.
روشنا
روشنا
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
به راستی که خنک شدیم ... سپاس ( :
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
منظور «چه خنك » است انشاالله خخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
:)))))))))))))))))ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
من هم متشكرم
SMX
SMX
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
مگه کوزه پشت شیشه نبود ؟
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
این طرف شیشه سمت حیاطD:
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
دوستمون فرمودند .
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
خیلی جالب بود،ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
من هم خيلي ممنونم
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
زرشک این چه وضع قصس لاقل یکم پیاز داغ اضافه میکردی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
پياز منزل نداشتيم زرشك ريختم . انشاالله براي بعدي پياز تربتي خواهم آورد
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
حالا اشکال نداره قصه های خودم افتضاح تره تازه پیاز که هیچی زرشکم نداره
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
بروم ببينم چه خبره
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
کوزه ای که نتونه جاخالی بده همون بهتر که بشکنه و قصه تموم شه!!!!!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
گل گفتي . مرسي
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
ممنون از داستان خوبت
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
متشكرم لطف داريد
s_sali
s_sali
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
کوزه ی پر پر شده ی سفالی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
ها چي شد؟
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
جذاب بود......ممنون آقای روشناوند
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
سپاس
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ :)))))))))))))))))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام
متشكرم
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
بعله عجب هیجانی به رگ های ما تزریق کردید..
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
خوبه
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٥
٢
٠
^____^
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
چي شده استاد سبيلها را بالا داده ايد.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
کدوم سیبیلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
سلام
این « ^____^ » من رو یاد سبیل انداخت
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
^____________________________^
Niva
Niva
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
الان آیا داستان نکته اخلاقی یا راز نهفته ایی چیزی داشت؟؟ ممنون در لا به لای این همه داستان عشقی واقعا سورپرایز شدیم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
بله كاملا يك نكته آموزشي داشت كه ظاهرا دقت ننموده ايد
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
خخخ کوزه !خخخ بچه ها !واقعاکه کوزه های خونه ما جاخالی که میدن هیچ خیلی هم انعطاف دارن خخخ ولی سرکاریه با مزه ای بود/منکه اصن سرما دوست ندارم اصلا از لرزیدن خوشم نمیاد فقط بارون بهاری ممنون از مطلبتون خخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
توي خونه كه احتمالا با جارو اينطرف اونطرف نميرويد
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٥/٠٥
١
٠
یک لحظه تصور برف عااااااااالی بود خیییییلی ممنون واقعا خنک شدم:))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
مرسي
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
نميدونم برا چي سركاري خوبه هميشه!!خخخخخخخخخخخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
نكته آموزشي داشت. سركاري نبود
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٥/٠٧
١
٠
خخخ با خودم داشتم توی ذهنم داستانتون رو تصور میکردم.ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٨
٠
٠
سلام
توی ذهنتون که کوزه جا خالی نداد؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤