راز منزل متروک
یک داستان ترسناک؛ قسمت دوم

راز منزل متروک

نویسنده : ali-y

برای خواندن قسمت اول این‌جا کلیک کنید

کم‌کم قصد خروج از ساختمان را داشت که ناگهان صدایی او را میخکوب کرد. با تعجب و ترس از پیرمرد صاحب صدا پرسید: شما کی هستین؟ این‌جا چکار می‌کنین؟

- این سوال رو من باید از تو بپرسم. توی خونه من چکار می‌کنی؟

- خونه شما؟ ولی این‌جا که یک خونه متروک و بی‌صاحب بوده؟

- هیچ وقت این‌جا بی‌صاحب نبوده و نخواهد بود.

ترسش که فرو ریخت سوال و جواب‌های متعددی از پیرمرد پرسید. او می‌گفت: پس از حادثه آتش سوزی و انتقال آن‌ها به بیمارستان، بستگان همسرش که مرد را مقصر حادثه می‌دانستند و از قبل سر ناسازگاری با او داشتند، پیرزن را با خود برده و او را دربیمارستان تنها رها کرده‌اند اما او گاهی سراغ همسر پیرش را گرفته و از دور هم که شده او را دیده بود. پیرمرد می‌گفت مخفیانه رفتار اهالی را زیر نظر داشته و حتی شاهد تلاش جوان‌ترها برای ورود به باغ بوده است. از بی‌مهری روزگار گفته بود و از شایعاتی که درباره‌اش ساخته بودند سخت دلگیر بود.

از پیرمرد جدا شد، خود را باید سریعتر به بچه‌ها می‌رساند، حالا دیگر انگیزه و هیجان زیادی برای بازگو کردن یافته‌هایش داشت. چیزهایی دیده و شنیده بود که هیچ یک از اهالی آن‌ها را نه دیده بودند و نه شنیده ...

نمی‌دانست چطور خود را به بیرون باغ رساند. نیازی نبود برای پیدا کردن دوستانش خیلی زحمت بکشد، عده زیادی از اهالی در همان نزدیکی تجمع کرده بودند و بچه‌ها هم طبق معمول نخود آش همه معرکه‌ها بودند. خود را به آن‌ها رساند، اما آن‌قدر حواس‌شان پرت بود که متوجه حضورش نشدند. بیشتر کنجکاو شد. آن طور که از ضمضمه‌ها فهمید، این بود که یکی از بچه‌های محل همانند او قصد ورود از دیوار باغ را داشته که تعادلش را از دست داده و با سر به زمین خورده است. باخودش گفت: کار هر بز نیست خرمن کوفتن، مگه الکیه. اما حس بدی داشت به هر حال این اتفاق برای یکی از دوستانش افتاده بود، ضمن این‌که خود را در تحریک او به این کار مقصر می‌دانست .

چندی نگذشت که خود را داخل راهرو بیمارستان یافت، دو تن از پرستارها در مورد حادثه‌ای که رخ داده بود صحبت می‌کردند:

- می‌گن این جوون هم از دیوار همون خونه‌ای افتاده که چند سال پیش آتیش گرفت و صاحبش اونطوری شد.

- حالا اون پیر بود. این جوون بیچاره چی؟ الان که توی کماست با اون ضربه‌ای که خورده معلوم نیست عملش هم جواب بده یا نه ؟!

غم سنگینی وجودش را فرا گرفت. ناخودآگاه به سمت پنجره بزرگ بخش مراقبت‌های ویژه که برای ملاقات خانواده بیماران تعبیه شده بود کشیده شد. صحنه‌ای که دید او را کاملا متعجب کرد. چهره یکی از بیمارها خیلی برایش آشنا بود؛ چه شباهتی! او بسیار شبیه همان پیرمردی بود که در آن منزل دیده بود، کاملا گیج شده بود، حتما یکی از بستگان نزدیکش بود.

با خودش گفت یعنی خانواده مرد را هم پیدا کردم؟! با سرعت برگشت تا از پرستارها در مورد او پرس وجو کند. دو پرستار قبلی با عجله تخت بیماری را به سمت اتاق عمل هدایت می‌کردند. بعید بود آن‌ها وقت جواب دادن به سوالاتش را داشته باشند. به هر حال به سمت‌شان حرکت کرد. قبل از آن‌که سوالی بپرسد دیدن چهره بیمار روی تخت کاملا میخکوبش کرد. او خودش را می‌دید که روی تخت قرار داشت...

تمام اتفاقاتی که از صبح برایش افتاده بود، مقابل چشمانش رژه رفت. صحبت‌های اهالی، حرف‌های آن دو پرستار، پیرمرد روی تخت ...

صحنه سقوطش از دیوار که تاکنون بیاد نمی‌آورد، کلید تمامی مبهمات ذهنش بود .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غ-مریم
غ-مریم
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
به به فقط خيلي ترسناك نبود هااااا ولي خدا بيامرزدش دم عيدي بد شد هاااااا
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام ... هدف بنده بیشتر این بود که غافلگیر کننده باشه تا ترسناک... ممنون ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
اووووه چه ترسناك!!واي من مامانمو ميخوام خيلي ميترسم!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام ... اون عبارت داستان ترسناک نظر بنده نبود ... ضمن اینکه بخش ترسناکترش تو قسمت اول بود ، از این نظر دوست داشتم در یک قسمت باشه که در اون صورت خیلی طولانی می شد... به هر حال ممنون ...
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
ها چی شد الان کی به کیه.کی مردس کی زندس؟
L.milad
L.milad
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
شما به خودت مسلط باش هیچ اتفاق خاصی نیافتاده
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام ... دوباره بخونین اگه حالشو داشتین ... ممنون
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
نخوندم !! سر فرصت ایشالا ^___^
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام... خوش آمدین بازهم تشریف بیارین
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
^_____________^
maryam_sadat salmani
maryam_sadat salmani
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
آخی بدبخت پسره!!!
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام... ماجراجویی خطرداره ...
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
غافلگیر کننده بود............زیبابود.............ممنون
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام ... ممنون ...
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٥/٠٦
١
٠
ترسناک نبود
Pesare irani
Pesare irani
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام...لایک///
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام ... دفعه بعد انشاالله ...
Pesare irani
Pesare irani
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
فقط باید بگم که ممنون...من دیگه حرفی ندارم/////
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام... لطف کردین ...
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
ممنون .......
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... متقابلا ...
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
اره نداشت چرا ؟؟!
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام... اره از مد افتاده ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود.متشکرم
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... سپاسگزارم استاد
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
بلـه...یکم ترسناک بود...تشکرات
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... داشتم ناامید می شدم ... ممنون
fafa.tk
fafa.tk
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
قشنگ بود :) ممنون :) بازم بنویسید :)
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... متشکرم ... ان شاالله ...
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
اخرشوخیلی جالب تم.م کردین،خیلی خوب بود،ممنون
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... ممنون از حسن نظرتون ...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
چ جالب ! الان کی ترسید!! بعله!! ممنون عالی نوشتید .. تشکر فراوان
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... بنده ترسیدم ... خواهش می کنم ... اگه عالی میبود که باید می ترسیدین ... ممنونم
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٥/٠٧
٠
٠
قسمت اولش چی بود؟؟؟؟؟ یادم رفت!!!
ali_y
ali_y
٩٣/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام ... خیــــــلی مهم نیست هر چند لینکش رو بالا گذاشتن و خوتونم اونجا نظر دادین ... تشکر از وقتتون
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات