طلوع دوازدهم
در غروب اولین خودمان را آماده کنیم برای...

طلوع دوازدهم

نویسنده : زهرا خنداندل

گاهی آن‌قدر فکرت مشغول است و یک موضوع را آن‌چنان بالا و پایین می‌کنی تا به نتیجه‌ای برسی اما  هر چه بیشتر فکر می‌کنی، متحیرتر می‌شوی. چشم‌هایت را که روی هم می‌گذاری صدای آمدنش را می‌شنوی و احساس می‌کنی عاشورا خیلی وقت است که شروع شده است. از کوچه‌ای در مدینه، از سیلی بر صورت و دری سوخته، از  آنانی که شیطان یادشان  می‌دهد بی‌احترامی کنند به کسانی که عزیزان خدایند، دور و پاک شده از گناه، به پنج تن آل‌عبایی که رسول خدا می‌فرمایند: هؤُلاَّءِ اَهْلُ بَيْتى وَخاَّصَّتى وَحاَّمَّتى لَحْمُهُمْ لَحْمى وَدَمُهُمْ دَمى يُؤْلِمُنى ما يُؤْلِمُهُمْ وَيَحْزُنُنى ما يَحْزُنُهُمْ (اينانند خاندان من و خواص و نزديكانم، گوشت‌شان گوشت من و خون‌شان خون من است، مى‌آزارد مرا هرچه ايشان را بيازارد و به اندوه مى‌اندازد مرا هر چه ايشان را به اندوه در آورد- حدیث شریف کساء-) 

همچنان ذهنت مشغول است و می‌خواهی وقایع را کنار هم بچینی، ببینی چگونه بود و نتیجه‌گیری کنی چه شد که شبی که قرآن خدا به زمین نازل شد، شبی که باید پر از شادی و سرور باشد، پر از عاشقانه‌ها با خدا، قرآن ناطق خدا را در خانه خدا به دو نیم کردند؟

چه شد که علی(ع) رفت و فکر کنی به غذا دادن او به یتیمان، آن‌طور که اصحابش آرزو می‌کردند کاش ما هم یتیم بودیم. و به کاسه‌های شیری که در دستانی کوچک با نگاه‌هایی پریشان از ترس و غم دوباره بی پدر شدن خیره به در مانده است. زمزمه‌های کودکانه و زیر لبی که: او قوی است، بهترین مرد میدان جنگ‌هاست، اصلا شاید همین الان حالش خوب شود و به دم در بیاید.

و فکر کنی، این فقرا که هیچ چیز نداشته‌اند و مولای‌شان تاچندی پیش هوای‌شان را داشت و سیرشان می‌کرد، به چه سختی توانسته‌اند این کاسه‌های شیر را فراهم کنند و با چه عشقی.

هنوز اندیشه‌ات صاف نشده است از این افکار که چراغ دیگری در ذهنت روشن می‌شود و به یاد می‌آوری هنگامی که امام حسن علیه السلام ظرف شیری نزدیک آورد و به پدر شیر داد، آن حضرت کمی از آن را خورد، و فرمود: بقیه آن را برای اسیرتان (ابن ملجم) ببرید، و به امام حسن علیه السلام فرمود: به آن حقی که برگردن تو دارم، در لباس و غذا، آن چه می‌پوشید و می‌خورید به ابن ملجم نیز بپوشانید و بخورانید.- بحارالانوار، ج 42، ص 289-

و بعد خودت را لحظه‌ای با مولایت مقایسه می‌کنی آن‌که ادعای شیعه بودنش را داری و می‌بینی او چگونه می‌بخشد و تو چگونه؟!

و غصه دنیا به دلت بنشیند از این همه تفاوت میان تو و مولایت و بنشینی و بنویسی تا هم شکل‌های تو بیایند و بخوانند تا این‌جا که می‌خواهی بگویی شب‌های قدر نزدیک است بیایید همه‌مان یکی شویم، در این شب‌ها دل‌مان را صاف کنیم، اشک چشم‌های‌مان را جمع کنیم و آه سینه سوز درون‌مان را و دعا کنیم که آفتاب عشق برای بار دوازدهم طلوع کند. فصل آخر دنیای‌مان را آن طور رقم بزنیم که هم خدا راضی باشد، هم پیامبر و هم خاندان مولای‌مان. باید از یک جایی شروع کنند 313 نفری که عاشقانه منتظرند چرا ما جزو آن‌ها نباشیم؟

التماس دعا 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
EMPERATOR
EMPERATOR
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
این شبها فقط یه دعا اللهم عجل لولیک الفرج
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
اللهم عجل لولیک الفرج.....ممنون از مطلبتون
M_Ranjbar
M_Ranjbar
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
کاربران گرامی می توانند برای احیاء شب های قدر به این آدرس بیایند کلاهدوز 33 تورج 19 مسجد ابوالفضلیها
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
التماس دعا...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام: ازهمۀ دوستان التماس دعا دراین شبهای عزیز دارم.متشکرم
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
به امید ظهور اقا/الهم عجل ولیک الفرج ممنون زهرا جان
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
ممنون که خوندی عزیزم...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
ممنون التماس دعا
Niva
Niva
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
من یه نفرو تو زندگیم نبخشیده بودم الان با خوندن مطلب شما ازش گذشتم :) ممنون... کاش ما هم شبیه مولامون باشیم
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
خدارو شکر...خواهش می کنم...
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
خدارو شکر...
maede
maede
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
باید از یه جایی شروع کنیم......خیلی شروع سختیه!آره به اندازه یه دنیا با مولامون تفاوت داریم ولی آخه چجوری؟واقعن چجوری میشه دشمنتو ببخشی؟وقتی دوست هایی رو میبینی که جواب خوبیت رو با خوبی نمیدن چه برسه به دشمن!درسته که فقط مولا میتونه اینطوری رفتار کنه و دلش از دریا هم دریا تر باشه ولی شاید بتونیم فقط یه ذره بیشتر ببخشیم و بزرگ شیم.امیدوارم به حق این شبا بزرگ بشم..ببخشم......
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٤/٢٧
٠
٠
انشاالله...
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٤/٢٨
٠
٠
کآش روزی برسه....بتونیم حداقل کمی شکل مولامون باشیم....ممنون خانم خنداندل..:)
z_khandandel
z_khandandel
٩٣/٠٤/٢٨
٠
٠
ممنون از شما که برای مطالعه اش وقت گذاشتی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣