بز درونت را بکش

بز درونت را بکش

نویسنده : REZA_ZDR

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهای‌شان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب  سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند. آن‌ها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن‌ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.

در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می‌گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن  زن کمک می کردند، تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد: «اگر واقعاً می‌خواهی به آنها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!»

مرید ابتدا بسیار متعجب شد، ولی از آن‌جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد. سال‌های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه‌هایش چه آمد.

روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن‌ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.

صاحب قصر زنی بود با لباس‌های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن‌ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.

پس از استراحت آن‌ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن‌ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال‌های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می‌کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم. ابتدا بسیار سخت بود، ولی کم‌کم هر کدام از فرزندانم موفقیت‌هایی در کارشان کسب کردند. فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می‌کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود .

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است، و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم. (هیچ چیز غیر ممکن نیست)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
درسته اين حكايت سمبليكه و در مثال جاي مناقشه نيست، ولي به نظر من گاهي اينا فقط در حد شعاره و در واقعيت اينچنين نيست...
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون از نظرتون .. شاید
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
بز من کووووووووووووووو؟؟
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
ببین کجا نخشو بستی خو... اینجاکه بز فروشی نی!! خخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٩
١
٠
ببخشید دیگه گشنه بودم خوردمش...... شما برو تجارت کن....... :))))))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
چرا بز منو خوردین آخه؟؟؟ میخواستم بکشمش الان من دیگه چطوری به موفقیت برسم؟؟؟؟
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
برو یه بزتازه بیاب خو ... خخخ
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
نمیدونم چی بگم...حکایت جالبی بود...ممنون
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
حرف دلتون رو .. خواهش می شود ..
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
بز من متاسفانه یه جا بند نمیشه...کشتنش اصلن آسون نیست :((
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
اگه تلاش کنین موفق می شین..
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
شاید گاهی وقتها هم مجبور باشیم بزهای درونمون رو بکشیم! چه کشت و کشتاری بشه!
REZA_ZDR
REZA_ZDR
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
کشت و کشت دار وقیه که با بز ها بریم سیزده بدر.. خخخ
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
من بز ندارم پس همین روز هاست که تاجر بزرگ شهر شم !!! البته من زن نیستم مشکلی نداره؟؟
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
پس مشکل این بزه ست........ یکی چاقو بده........
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون....قبلاشنیده بودم این حکایت رو....اماهنوزم نووقشنگ بود!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥