مراسم اشکنه پزون در پارک!
دسته جمعی رفته بودیم آستارا

مراسم اشکنه پزون در پارک!

نویسنده : هانیه

حدود سه سال پیش بود که با دایی‌ام رفتیم یک مسافرت هول هولکی به خطه سرسبز شمال. این خاطره برای وقتی‌است که ما آستارا بودیم:

ساعت‌های 11 -11/30 شب بود که رسیدیم و از آن‌جا که ما جزو قشر زحمت‌کش فرهنگی هستیم به طرف ستاد اسکان فرهنگیان در حال حرکت بودیم که یک‌دفعه فهمیدیم، ستاد بسته است!

بله این شد که تصمیم گرفتیم برویم کنار خیابان یا پارک چادر بزنیم، از چند نفر آدرس پارک ساحلی را گرفتیم و رفتیم تا «دمی بیآساییم» اما پارک نبود که نمایشگاه ماشین بود. خلاصه بین آن همه ماشین لوکس بالاخره برای یک پیکان و 206 هم جا پیدا کردیم و رفتیم دم در پارک تاکید می‌کنم، دم در پارک چادر زدیم.

آقا چشتان روز بد نبیند آن وقت شب یک مقدار آدم‌هایی که می‌آمدند پارک مشکوک بودند البته نه از آن مشکوک‌ها! منظورم این‌ است که قیافه‌شان و لباس‌هایشان یک مقدار خارج عرف بود. خلاصه در این بین مامان و زن‌دایی جان به فکر تهیه غذا افتادند و گفتند:«چی این وقت شب می‌چسبه؟ اشکنه!»

بساط پخت و پز آماده‌ شد و البته بگویم تا این‌جا هم کم متلک نشنیده‌ بودیم. بوی پیاز داغ بلند شدن همانا و هجوم تیکه و متلک همان. من و پسر دایی‌جان و خواهرم که از هجوم متلک‌ها سر در گریبان کرده‌بودیم آرام آرام به سمت چادر مسافرتی خزیدیم تا بالاخره یک مقدار آبرو برای‌مان باقی‌بماند.

ولی مامان و زندایی اصلا توجه نداشتند و بعد از چندی بوی اشکنه فضای پارک را پر کرد. بعد از صرف غذا با بابا تصمیم گرفتیم بریم داخل پارک آدرس وضو خانه‌ای، توالتی، چیزی را بپرسیم؛ که دیدیم پارک نیست که! کافی شاپ است، کل ساحل را میز صندلی چیدند، وسطش هم یک جا هست برای این‌که بچه‌ها با ماشن و موتور شارژی و اسکیت در آن‌جا ویراژ بدهند.

(یاد دوران طفولیت خودم افتادم که شش ساعت منتظر یک تاب زنگ زده می‌ماندم و آخرش یک مامان بچه‌اش را خارج از نوبت سوار می‌کرد، آی.. کفر آدم در‌می‌آمد)

وقتی دیدیم اینطوری‌ است آرام آرام رفتیم روی یک میز کنار ساحل نشستیم که یارو گارسون آمد و منو آورد. دیدیم به‌به چه چیزهایی، چه قیمت‌هایی! همانا فهمیدیم که همان آب معدنی گوارا‌تر از صد کافه گلاسه است و سریعا متواری شدیم.

دوباره برگشتیم جای چادر و با بدبختی با کلمن وضو گرفتیم و نمازی خواندیم تا این‌که نصف شب یک عده زهرماری خور در خیابون ویراژ می‌دادند و ما هم شک کردیم نکند خدایی نکرده‌ این اشخاص از محصولات جانبی این پارک استفاده کرده‌اند؟ «وای استغفرا...» و تا صبح نتوانستیم چشم روی هم بگذاریم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
وای وای چه چیزا چه حرفا خخخخخخخخخخ خیلی جالب بود ممنون اشکنه خوش مزه است اونایی که متلک گفتن از وجود چنین غذایی بی اطلاع بودن خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
یحتمل!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
یعنی چی اونی که نوشتید؟؟؟؟؟؟؟
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
احتمالا!
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
عجب !!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٢٤
١
٠
:|
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
خخخخخ..جآلب بود:))))
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون
hamta
hamta
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
خخخخخخخ وای خدا نکنه تو فامیل مایی ما خبر نداشتیم !!! وای خدا این دقیقا شرح خاطره سفر ما به گرگان بود !!!! یعنی دقیقا همین بوداااا مخصوصا اون قسمت وضو گرفتنش خخخخخخ خیلی خوب بود !!! البته ما شام اشکنه نداشتیم ولی اون قسمت ویراژا هم دقیقا برای ما اتفاق افتاد !!!خخخخ عروس کشون بود !!!!:دی
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
شاید ...اگه باشه چه کلید اسراری بشه
atieh_se
atieh_se
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون جالب بود:-)
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
خواهش مینمایم نظر لطفتونه!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
وااااااي نگو ك ي خاطره يادم اومد وجيييييحححححححححح!!! نوچ نوچ نوچ نوچ!!
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
چه خاطره ای بوگو خب
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
عـــجــــبــــــــ ـــ ــ ـ . . .
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
بعله!
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
^__^
MILAD
MILAD
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
خخخ میرفتین جنگل خوب، حال میده بخوابی توی جنگل :-)
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
آخرشب کی جنگل میخابه!!!شایدم پارک جنگلی داره نمیدانم
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
حتما نخوردن!
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
جالب بود.....ممنون
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم
sali
sali
٩٣/٠٤/٢٤
١
٠
واقعا این مسافرتای دسته جمعی خیلی میچسبه... عکس قابلمه ی بزرگ رو که دیدم فکر کردم پارک رو اشکنه دعوت کردین!!!خخخ.
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
آره خیلی حال میده. ممنون
Pesare Mashreghi
Pesare Mashreghi
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
جالب وپر از پند و اندرز بود ////شکرا لهذا مطلب...
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
خواهش میکنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
سلام: جالب بود.متشکرم
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
ممنون که خوندید
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
عجب سفری بوده/خیلی جالب بود :)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
اوووووو از این سفرا کم نداشتیم تازه این یه خاطره معمولی بود...ممنون که خوندید
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
هانیه جان اگه میشه بگو کجا درس خوندی زمان دبستانت........برای من آشنا نیستی ولی خواهرم میگه آشنایی با خودش.........خوب حالا سریع مغور بیا.
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٤/٢٦
٠
٠
تو مطلب خودتون جواب دادم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٤/٣١
٠
٠
راستی من 300000 تا خواهر دارم با سن های مختلف شما چی میگی آخه دخترم؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام
الان وقت اين خاطره بود روز آخر ماه رمضان چهار ساعت به افطار . خدايش چي بايد بگويم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات