روزهای ابری بدون باران (قسمت دوم)
ماجراهای اتاق شیمی درمانی

روزهای ابری بدون باران (قسمت دوم)

نویسنده : asadzadeh_s

امروز دور دوم شیمی‌درمانی شروع شده‌است، داداش رضا از عسلویه آمده تا بابا را ببیند ولی به عناوین مختلف از زیر بیمارستان رفتن با بابا در می‌رود، می‌دانم دلش را ندارد ولی این را هم خوب می‌دانم که بابا چه‌قدر دلش می‌خواهد تا پسر بزرگش را همراه خودش‌، برای چند روز ببیند. حتی ترجیح می‌دهد با پسرش تنها باشد، اما هر ترفندی زدم داداش رضا به بیمارستان نرفت که نرفت، ولی شب خرید رفت و گفت: بخورید‌. بالاخره هر کسی یک‌جور محبتش را نشان می‌دهد، یکی با پول یکی با همراهی، یکی هم فکر می‌کند محبت باید توی دل باشد بیرون که بیاید لابد ریا می‌شود!

پشت در اتاق شیمی درمانی نشستم. نوشته‌های روی در و دیوار برایم دیگر خیلی آشنا است، صدای پچ‌پچ حرف‌ها عادی شده. امروز خیلی شلوغ است، یک خانم مسن نایلون‌های سرم و دارو‌هایش را می‌برد داخل اتاق شیمی درمانی ولی زودی می‌آید بیرون، خانم مسن، لاغر و ضعیف است و نایلون‌های دارو برایش خیلی سنگین است، با سردرگمی دور و ربرش را نگاه می‌کند، ناخودآگاه می‌گویم: «مادر بیا اینجا بشین.» می‌گوید: «نه، باید بروم آزمایشگاه ولی این داروها را قبول نمی‌کنن تا من بروم و برگردم، این‌ها هم خیلی سنگینه» می‌گویم: «بیا بزار این زیر، زود آزمایش رو بده و بیا من هستم.»

با خوشحالی نایلون را می‌گذارد جلوی پای من و با لبخند و دعا کنان می‌رود. یک ساعت که می‌گذرد، صدا می‌زنند همراه آقای رضایی، داروهای خانم مسن را می‌سپارم به خانم کنارم و می‌روم داخل، به بابا کمک می‌کنم تا بلند شود و کتش را بپوشد.

بابا می‌خواهد برود بیرون که می‌گویم داروها امانت پیش من مانده و می‌خواهم یک مقدار بنشنیم تا خانم مسن بیاید. بابا قبول می‌کند و می‌نشینیم یک ربع می‌گذرد، کسی نمی‌آید، یکی می‌گوید «ببر داروها را بده به منشی بخش» و یک نفر دیگر می‌گوید:« بده داخل اتاق» می‌خواهم همین کار را بکنم که بابا نمی‌گذارد و می‌گوید: «امانت گرفتی و باید به صاحبش بدی.»

مانده‌ام چیکار کنم که به فکرم می‌رسد بروم آزمایشگاه و خانم مسن را پیدا کنم با عجله وارد آزمایشگاه می‌شوم، اطراف را نگاه می‌کنم مرد جوان و رشیدی همراه زن جوان بچه بغلی با هم حرف می‌زنند و خانم مسنی کنارشان نشسته، می روم طرفش می‌گویم:«پدرم کارش تمام شده لطفا بیاید امانتیتون و رو بگیرید» خانم مسن بلند می‌شود و من را در آغوش می‌گیرد و با عذر خواهی تشکر می‌کند و مرد و زن جوان هم مدام تشکر می‌کنند، با عجله بر می‌گردیم پیش بابا.

وقتی با بابا از در مرکز بیرون می‌آییم با این‌که بابا کنارم راه می‌رود دیگر مثل قدیم نمی‌تواند محکم قدم بردارد. ولی با خودم فکر می‌کنم گاهی درد و ناراحتی می‌تواند چه قدر آدم‌ها را به هم نزدیک کند، حتی غریبه‌ها را به آشنا بدل کند، یک آشنای خیلی نزدیک.

======================

پ.ن :این داستان از زبان مامانم نوشته شده است و لینک اولین قسمت این نوشته را از اینجا می‌توانید بخوانید

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
واي سرطان!!!!!!:(
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
:/
atieh_se
atieh_se
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
بله شیمی درمانی خیلی سخته.عمه من هم هفته ای یکی دوبار باید بره شیمی درمانی هر وقت بر می گرده تا چند وقت حالش بده.
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
امیدورام زود سلامت بشن :)
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
هههههههههوووووووووووووووووووففففففففففففففففففففف ...!!!! خدا نعمت سلامتی رو از هیچکس نگیره ... ! حالم گرفته شد...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
ولی واقعا بزرگترین نعمت همین سلامتی و باید هر روز شاکر این نعمت باشیم هممون
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٥
١
٠
خداییش آدم یه سر درد ساده میگیره ، کلا زندگیش مختل میشه و حاضره هر کاری بکنه تا خوب شه ، په برسه به اینجور دردا و مریضیا ...
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
ان شاء الله زودتر خوب بشن....
faeze
faeze
٩٣/٠٤/٢٤
١
٠
الهی آمین...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
تشکر
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٢٨
٠
٠
:)
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
انشالله خوب میشن !
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
:)
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
سلام.خدا به حق محمد و آلش سلامتی بدهد به همه ی بیماران ، مخصوصا عزیز شما..... واقعا درد مشترک میتونه آدمها رو به هم نزدیک می کنه. درک و همدلی شدیدی ایجاد میشه
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
بعله واقعا باعث هم دلی میشه بینشون من هم امیدوارم و ممنون بابت دعاتون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
تو این شبای عزیز از خدا شفای همه مرضا رو بخوایم ایشالله ممنون
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
امیدوارم...:)
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
امید وارم خدا همه مریض ها به خصوص اونایی که سرطان دارند رو شفا بده.....ممنون از مطلبتون
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٤
٠
٠
الهی آمین ..ممنون از وقتتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
سلام:در این شبها بخصوص لیالی قدر از دعا برای بیماران وجانبازان وهمۀ گرفتاران فراموش نکنیم.سپاسگزارم
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
التماس دعا و سلامتی برای همه عزیزان :)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
یا من اسمه دوا وذکره شفا
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات