توپت را کی برداشته؟!
یک داستان کوتاه

توپت را کی برداشته؟!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

دختر کوچولو به سمت خواهرش که زانوهایش را بغل کرده بود و تنها در اتاق نیمه تاریک خودش نشسته بود آمد !انگار تمام دنیا را تعطیل کرده بودند و زندگی دیگر در چشمان دختر جریان نداشت، جای آن اشک‌هایی بودند که مثل سیل خروشان یک غم از گوشه دیدگانش جاری بود. دختر کوچولو لب‌های قیطانی کوچکش را باز کرد و گفت: خواهر جون؛ بیا بریم بازی، بیا توپ بازی کنیم و در جواب شنید که حوصله ندارم.

دختر کوچولو مانده بود که حوصله ندارم یعنی چه و گفت: بیا با من بازی کن؟

- نه برو خودت تنها بازی کن، من کار دارم. و دختر کوچولو مانده بود خواهرش چه کاری دارد که مهمتر از بازی کردن با او باشد. آخر مهم‌ترین کاری که او می‌شناخت بازی بود و الان تنها همبازیش او را از مهم‌ترین کاری که داشت باز می‌داشت.

او بار دیگر با زبان شیرین کودکی‌اش لب به سخن گشوده بود که «ولی من می‌خوام که با هم بازی کنیم و کنار خواهر نشست...»

سرش را به سینه خواهرش چسباند و انتظار داشت مثل همیشه خواهرش او را بغل کند ولی تنها کار که خواهر کرد دستش را میان موهای لخت و خرمایی آن موجود کوچک فرو برد و شروع کرد به نوازش‌های آرام و پشت سر هم‌اش..

- چرا داری گریه می‌کنی؟

باز کوچولوی خانه شروع به پرسیدن سوال‌های پشت سر هم کرده بود و خواهر می‌دانست که اگر جوابی به آن‌ها ندهد، از شرش رهایی نخواهد یافت!

- چون دلم گرفته؟!

چند لحظه‌ای کوتاه سکوت کرد و شاید داشت فکر می‌کرد که دل و گرفتن چه معنایی می‌دهد؟

و بالاخره با پرسیدن چرا؟ خودش را از بند این افکار رهانید!

چون آدم‌هایی بودن که... خواهر سکوت کرد آخر خواهر کوچولویش از تنهایی و ... چه می‌فهمید!

او چه می‌دانست که چقدر سخت است که نادیده انگاشته شوی، توسط افرادی که خیال می‌کنی برای‌شان مهمی و چگونه کلمات را در کنار هم می‌گذاشت تا بفهماند کسانی هستند که تلاش می‌کنند تو را با خود همراه کنند و دقیقا موقعی که همراه‌شان می‌شوی می‌گذارند و می‌روند. دلتنگی را چگونه به زبان کودکانه می‌گفت...

تنها کلماتی که در دنیای کودکانه معنی داشته باشد را جست‌وجو کرد و به کلماتی مثل «هم بازی» و «بازی» برخورد و از ترکیب آن‌ها جمله‌ای بدین مضمون ساخت: خیال کن همبازی‌ات با تو بازی نمی‌کند؟ یا دوستت توپت را برداشته و رفته دنبال کارش و تو دیگر توپ نداری! من الان این طور هستم.

کودک کلمه خیال را در دایره لغاتش جست‌وجو کرد و چیزی نیافت، او نمی‌دانست سال‌ها بعد یاد می‌گیرد که خیال برای دست یافتن به چیزهایی است که ندارد. ولی از ترکیب بقیه لغات مفهوم خوشایندی به او دست نداد.

او نمی‌دانست وقتی مهم‌ترین وسیله بازی‌اش را از او دور کنند و به او ندهند او چه کار خواهد کرد؟ حتما او هم گریه خواهد کرد.

تنها حرفی که گفت این بود که: «آبجی کی توپت را برداشته؟»

جوابش دیگر سکوت بود .خواهر ترجیح داد مثل همیشه لبخند بزند به جای این‌که توضیح بدهد. توضیحش سخت بود. چند قدمی آن طرف‌تر توپ افتاده بود. بدنش را به سمت آن  کش داد و دستش را دراز کرد تا انگشتانش توپ را لمس کرد و آن را به سمت خودش کشید به چشمان گرد و مشکی خواهرش که قیافه‌اش را شبیه عروسک‌های کودکی‌اش کرده بود زل زد و گفت: بریم بازی!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mina_h
mina_h
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی زیبابود ممنون
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی زیبا بود،ممنون
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سپاس خانم زینبی :)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
چقدر زیبا. :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
زیبا بود مر30
هاچم من
هاچم من
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
توضیح دادن به بچه ها خیلی سخته! (البته من درباره ی دهه هشتادی ها سکوت می کنم خخخ)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
سلام:چون سر و کارتو با کودک فتاد/پس زبان کودکی باید گشاد/ خیلی متشکرم
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/١٨
٠
٠
چقدر زیبا......دستتون درد نکنه
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
واي تو باشگاه وقتي قراره من با بچه هاي كمربند سفيد كار كنم ديوونه ميشم! نفهمم !اينقد اعصابم خورد ميشه كه كمربندمو باز ميكنمو هركي اشتباه كنه ميزنم! والا اعصاب نداريما!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
راستي زيبا بود ممنون!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
:)
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
خیلی خوب بود........ممنون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٥/١٩
٠
٠
:))))))))بریم نظر بدیم...........خخخخخ
tanin
tanin
٩٣/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلی عالی بود دختر عمو جان/دستت درد نکنه/ممنون
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات