طوفان!
یک داستان کوتاه

طوفان!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

رادیو در طبقه پایین روشن بود و صدایش بیش از حد بلند. آن‌قدر که او به عنوان همسایه طبقه بالا می‌توانست تمام اخبار ساعت 14 را از رادیو بشنود، بدون این‌که برق اضافی استفاده شود.

برایش عجیب نبود که صدای رادیو بلند بود .افراد کمی هستند که ملاحظه دیگران را بکنند. کمی از گرمای ظهر و این‌که مجبور بود بدون هیچ حرکتی یک جا بنشنید، کلافه بود. خودش را دو، سه باری به این‌ور و آن ور چرخاند و گوش‌هایش را برای شنیدن اخبار تیزتر کرد.

بیشتر اخبار حاکی از این بود که نوع بشر مثل همیشه به جان هم افتاده‌اند و به خودشان هم رحم ندارند. خیلی خوشحال بود که در دنیای او از این خبرها نیست .

بخش هواشناسی همیشه قسمت مورد علاقه‌اش بود. چون می‌توانست تصمیم بگیرد که بیرون برود یا خانه بماند!باتوجه بیشتری گوش کرد؛ «برای تهران هوای ابری همراه با وزش باد شدید را عصر امروز شاهد خواهیم بود.»

تصمیم گرفت که سری به اطراف بزند. در خانه‌اش که چیزی برای خوردن نبود. شاید بتواند بیرون چیزی تهیه کند. همه چیز عادی به نظر می‌رسید.  که یک دفعه احساس کرد آخر الزمان فرا رسیده است. پهنه آسمان قرمز شده بود، صداهای وحشتناک، صدای هوهو، گرد و خاک؛ صدای شکستن شیشه‌ها  و جیغ و داد  همه فضا را پر کرده بود. باد او را تکان شدیدی داد و به شدت به دیوار نزدیکش کوباند. ترس وجودش را فرا گرفته و آمیخته با درد شده بود. از جایش تکان نخورد.

ساعتی صبر کرد . صدای آژیر بود که در خیابان‌ها شنیده می‌شد. اوضاع وخیم‌تر از آن چه بود که فکر می‌کرد. درنزدیکی‌اش درختی از ریشه در آمده بود. تصمیم گرفت بازگردد، نگران بود که چه بر سر خانه‌اش آمده است.

شتابان خود را رساند، هیچ چیز سر جایش نبود. اوضاع وحشتناکی بود. همه چیز به هم ریخته بود. ولی هیچ چیز او را به این اندازه ناراحت نکرد که دید تمام زحمت این چند روزش تبدیل به چند لکه سفید و زرد بر روی زمین شده بود. سکوتش تبدیل به اشک شد و بدون این‌که تصمیم بگیرد که اوضاع را سر و سامانی بدهد، گوشه‌ای خزید و بیهوش شد.

صبح با صدای رادیوی اقای همسایه به هوش آمد. اخبار آمار کشته‌های طوفان دیشب را 5 نفر و تعداد زخمی‌ها را  پنجاه و چند نفر اعلام کرد ولی هیچ‌کس او را جزو آمار نیاورد.

برایش تعجبی نداشت که او باز هم در دنیای آدم‌ها به حساب نیامده باشد. آخر لانه واژگون شده یک قمری و دو تخم شکسته‌اش برای کدام آدمی جزو آمار محسوب می‌شود. 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٥/١٤
١
٠
اللهی عزززززززیزم چه دردناک وسخت:((((
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اره برای کسایی که پرنده ها رو دوست دارن میتونه سخت و دردناک باشه :) ممنون از نظرت بانو :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٥/١٤
١
٠
آخیییییی جووونم :))) عززیییییزززممممممممم :((((
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
چه نظرپر باری بود شاهدوخت خخ :) پر از همدردی و همراهی :) و احساس
tanin
tanin
٩٣/٠٥/١٤
١
٠
اخــــــــــی/ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
چقدر با پرنده قصه همدردی کردین :) ممنون از نظرتون:)
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٥/١٤
١
٠
آخی...:(
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
چقدر همدردی اخی دریافت کرد این بیچاره ..چیز دیگه به ذهنت نمیرسه فاطمه خخخ
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٥/١٦
٠
٠
آخه من همیشه میرفتم تخم قمری میشکوندم بچگیم:| الان متاثر شدم از کارهای قبلیم:(
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
الهيييييييي!! چقدر سخته واقعا!! سزاي اعمال ما انسان هارو اين ها بايد بدند!!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
ممنون از نظرتون علی اقا..اره حتما خیلی سخت گذشته به قمری قصه مون..
دختر خاصــ
دختر خاصــ
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
....): سپاس
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
ممنونم دختر خاص...
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
باحال بود ایول....
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
باحالی از خودتونه فاطمه جون :)
Faeze_v
Faeze_v
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
بزرگ بشه یادش میره
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
دیگه وقتی به مقام مادری رسیده بوده حتما بزرگ شده بوده..فک نکنم یادش بره..
علی یکتا
علی یکتا
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
سلام ...جالب
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
سلام ممنون از نظر کوتاه و مختصر تون...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
الهی الهی ..ممنون جالب بود
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اره راست میگی علاوه بر الهی الهی ..اخی نازی هم میشد گفت خخخ ممنون از نظرتون :)
faride
faride
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اخیییییی چقد قشنگ بود....
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
اخی هم شد حرف فریده جون//خخخخ ولی راست میگی اخییییی...ممنون از اینکه انگشتان و چشمان مبارک را در راستای خواندن و نظر دادن به زحمت انداختین :)
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
دقت کردین بیشتر دخترا گفتن آخی.......خب پس منم میگم آخی..........ممنون خیلی زیبا بود
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
به اندازه کافی از واژه اخی استفاده شد . یک چیز دیگه بگو فرزانه جان تا دایره واژگانمون افزایش پیدا کنه ..ممنون از نظرتون خانوم :)
سلما
سلما
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
و خودخواهي ....داستاني تكراري در زندگي انسان ها
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
خیییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود و دردناک ...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
الهیییییییییییییییییییییییییییییییی..حیونکی :(((((((((((((((((((((((((((
banu_n
banu_n
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
:( چه غمبناك
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٥/١٥
٠
٠
سلام
دركش سخت بود
shani_shani
shani_shani
٩٣/٠٥/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤