تا دم در چادر می‌پوشم
وقتی خبر یک خطی سر خطش آورد!

تا دم در چادر می‌پوشم

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

در باز شد و صدای بسته شدنش آمد. دونفر درحالی که ارتعاشات صوتی‌شان هنوز گنگ و نامفهوم بود از پله‌ها پایین می‌آمدند. صدا کم‌کم نزدیک و قابل فهم‌تر می‌شد.طبقه پایین باجه‌هایی تعبیه شده‌بود و چند دختر جوان در حال پاسخ‌گویی به مراجعان بودند. دیگر می‌توان به وضوح شنید که دارند راجع به چه چیزی صحبت می‌کنند: بازاریابی و رونق کسب و کار.مرد غریبه نگاهی به دختران داخل کانتر‌ها انداخت و بعد با نگاه شرارت باری چشم در چشمان ریحانه دوخت. سنگینی نگاه مرد شرم را به چهره دختر فراخواند. سرش را پایین انداخت و چادر کش‌دارش را جلوتر کشید و سرش را بر روی کاغذهای روی میز پایین آورد تا کمتر شراره‌های نگاه مرد دلش را بیازارد. مرد شروع کرد به حرف زدن: «مثلا این چه وضعیه که این کارمندای تو دارند. چه سر و تیپیه که سر کار برای خودشون درست میکنن. تو می‌خوای با اینا مشتری جذب کنی. مسخره اس..انگار بخوای با تنور مادربزرگت شیرینی خامه ای درست کنی! دنیا پیشرفت کرده ولی بعضی‌ها هنوز نمی‌خوان از این افکار پوسیده‌شون دست بردارن!» آقای مدیر برای این‌که کم نیاورد حرف‌های او را تایید کرد و گفت:«آره، حتما همین طوره! باید یک سرو سامونی به اوضاع اینجا بدم» و بیرون رفتند! فردا آن روز، مدیر همه رو جمع کرد و از همه خواست که برای تهیه لباس فرم‌های جدید و متحد الشکل به خیاط مراجعه کنند و سعی کنند که آراسته سر کار حاضر بشوند! انگار همه یک رنگ شدن و همرنگ شدن با جماعت را دوست دارند که آن را گونه‌ای آراستگی می‌دانند. لباس فرم‌ها خیلی زود حاضر شد و یک مانتو شلوار سورمه‌ای با نوارهای طلایی با یک مقنعه کوتاه سورمه‌ای که یک تکه پارچه طلایی مثل شالگردن دورش دوخته بودند.حالا همه همرنگ جماعت شدند.

مدیر، ریحانه را به دفتر کارش دعوت کرد و خطی به پیشانی‌اش انداخت و گفت: «خانم محترم یونیفرم برای یکدست شدن و زیبا تر شدن محیط و جذب مشتریه. شما با پوشیدن چادر نظم اینجا رو به هم می‌زنید.لطفا از فردا چادر نپوشید وسعی کنید با ظاهر آراسته‌تری سر کار حاضر بشید!»

غروب بود. ریحانه در اتاق کز کرده‌بود و داشت فکر می‌کرد. از این قضیه ناراحت بود و نمی‌خواست چادرش را کنار بگذارد. از طرفی هم نمی‌خواست کارش را که بعد از مدت‌ها پیدا کرده بود از دست بدهد. کارش مهم بود چون هزینه دانشگاهش و کمک خرج پدرش بود. با هر زبانی که بلد بود خودش را دلداری می‌داد ولی دلش قدمی در این ماجرا با او همراه نمی‌شد. با خودش گفت:«تا دم در چادر می‌پوشم و آنجا در می آورم..چاره‌ای ندارم! من که دلم نمی‌خواهد و خدا از دل من آگاه است.» دیگر داشت به خودش می قبولاند که چاره دیگری ندارد.صدای تلویزیون بلند بود و اخبار داشت از اخراج یک دانشجوی تازه مسلمان فرانسوی مسلمان به خاطر حجابش می‌گفت، به یک‌باره مانند آتشفشان خاموشی که بعد از مدت‌ها قلیان های درونی‌اش به بیرون سرازیر ‌شود، از جا کنده‌شد. انگار شعله‌ای در درونش روشن کرده‌باشند. بغضی را که در درون خود تادیب کرده بود به هیجان آمد و اشک‌هایی که با التماس در درون خود فروخورده بود سیل آسا در چشمانش باریدن گرفت.

با صدای بلند گفت: «خدایا! چرا یک تازه مسلمون حاضره به خاطر حجاب از دانشگاه اخراج بشه و من یک عمر مسلمون به خاطر کار میخوام بذارمش کنار! خدایا اون توی کفر تو رو چه جوری باور کرده که من نکردم؟»

سوال‌هایی بود که جوابی برایش پیدا نمی‌کرد. یک خبر یک خطی او را سر خط آورده بود! فردا صبح یونیفرم‌هایش را تا کرده روی میز مدیر گذاشت و بدون اینکه حرفی بزند از آنجا بیرون آمد! نگاهی به آسمان انداخت، همان آسمانی که خیلی وقت است که مردم سرشان را بالا نمی‌گیرند تا عظمتش را در یابند و زیر لب چیزی زمزمه کرد:«توکلت علی الحی الذی لا یموت...»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٤/٢٢
١
٠
وقتمون کم بود فقط مطلب شما رو خوندم و لذت نیز بردم....ممنان از امر به معروف های دوستانه
blue girl
blue girl
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
واقعا مرسی ازت!خییییلی خوب بود!
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
هعی!چقدر بعضی جاها چادر غریبه!عالی بود آسمآنه:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
نمیدانم چرا جای هنجار ها و ناهنجار هایمان عوض شده!چرا چادر اینقدر سخت شده!!نمیدانم!مطلب خوبی بود!خیلی خوب!
faride
faride
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
هووم خیلی جالب بود...کاش این نشونه هایی که خدا همیشه واسه ما میفرسته ببینیم و درک کنیم!:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
عالی بود
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی خوبه سر اعتقاداتمون واستیم ولی واقعا نمی دانم اگر خودم جای اون دختر بودم همین کارو می کردم یا نه . در هر صورت ممنونم خانم آسمانه
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
عاااااااااااااااااااالی بود.و افرین ب اون دختر هم:))) تشــــــــــــــــــکرات(:
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
عالیییییییییی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خيلــــــــــــــــــــي هم قشنــــــــــــــــگ (^_^) كاش ياد بگيريم به اعتقاداتمون پايبند باشيم....
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
بسیار زیبا...توکَّلْ علی الحیِّّ الذی لا یموتُ و سبِّح بحمده... 
Mehrnaz_T
Mehrnaz_T
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
بســــیار عــــالی بود
sali
sali
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
واقعا زیبا بود... واقعا نمیدونم این تفکر پوچه بعضی از صاحبای کار از کجا نشات میگیره که اگه کارمند خانمشون بد حجاب باشه کارشون رونق بیشتری داره...! واقعا این به اصطلاح مسلمونا ابروی اسلام رو نمیبرن؟ در روز نه در هفته به خدا فکر نمیکنن اصلا؟ ایا وقتی کارشون رو میخوان شروع کنن الهی به امید تو نمیگن؟ وقتی کارشون کساد هستش صورتشون رو سمت خدا نمیکنن و از خدا روزیه بیشتر نمیخوان؟ اگه پاسخ فقط یکی از این سوالا بله هستش پس چرا واسه خدا شمشیر از رو بستن...!!! عجیبست....
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٢
خوب بود ولی آخرش به نظرم تخیلی تموم شد. واقعیت فکر میکنم چیز دیگری باشه :چادرش را در کمد میگذاره و با مانتو میره شرکت تا کارش رو از دست نده!!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
اقای اتشروان اخرش تخیلی نبود برای من چنین اتفاقاتی افتاده..و من هیچ وقت چادرم رو به خاطر کار کنار نذاشتم ...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
عه پس یه جورای واقعی بوده/شرمنده ببخشید/قلمتون استوار (:
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
لایک...مرسی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
واقعا ....چرا باید اونا خدا رو بیشتر از ما حس کنن.مث قبل از انقلاب که همه دنبال چادر و روضه امام حسین بودن ولی حالا نیستن .فرهنگو وارزشی که دنبالش بودیم کجاس ؟گاهی اوقات میمونم بگم حیف جوونای شهیدمون یا بگم خوش به سعادتشون که رفتن .
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
ممنون عالی بود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
چادر حجاب برتر هست شاید نشانه مسلمون بودن هم باشه ولی نشانه ایمان نیست (بر اساس تجربه های عجیبی که داشتم میگم)
mah_Sh
mah_Sh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
mareke bud :((
admincheh
admincheh
٩٣/٠٤/٢٣
١
٠
فعلن که این تفکر روز به روز بیشتر و بیشتر میشه..
mohii-2
mohii-2
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
تلنگرهای چند خطی شما گاهی بدجور به دل میشینه:)قلمتون مستدام
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
١
خوب بود!!ولي تو اين دوره زمونه بايد همرنگ جماعت شد!!!
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خوب بود......ممنون
vesal
vesal
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خییییلی خوب بود...
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خیلی خوب بود...خیلی...
ali_y
ali_y
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام... در مسیر حق موید و مظفر و منصور باشید...
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
ممنونم از لطف دوستان نسبت به مطلب و وقتی که در اخیتار مطلب گذاشتید..پاینده باشید.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود . به دلمان نشست . باریکلا
A_Kh
A_Kh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
از دست تفکر غلط بعضیا چه کار میشه کرد.منزلت چادر بالاتر از ایناست/متشکرم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٥
٠
٠
سلام:خیلی سپاسگزارم.
f_dehghan
f_dehghan
٩٣/٠٤/٣٠
٠
٠
تولدتون مباااااااااارک
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٤/٣٠
٠
٠
الهی..ممنون از تبریکتون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨