همکلاسی نا لوتی!
روایتی از یک کلاس انشا / قسمت اول

همکلاسی نا لوتی!

نویسنده : N_ARAMESH

.آن وقت‌ها که کوچک‌تر بودم زیاد به درس بها نمی‌دادم. نه اینکه نخواهم، نه اینطور نبود. فقط کمی سر به هوا بودم نه این‌که هوای بازی داشته باشم همچون هم سن و سال‌هایم ..سرم پر بود از هوای نداشتن پدر!

فرزندِ اول خانواده بودن هم مکافاتی است بس آزاردهنده که در کم توجهی‌ام به درس بی تاثیر نبود. به یاد دارم همیشه یا تکالیفم ناقص بود که باید سرکلاس انجام می‌دادم یا درس نخوانده بودم که آن را هم قبل از اینکه دبیر چیزی بپرسد تند تند حفظ می‌کردم.

ادبیات را از همه دوست‌تر می‌داشتم، روزهایی که انشاء داشتیم برایم ساده‌ترین و بهترین روزها بود هیچگاه انشا نمی‌نوشتم‌؛ نه زحمتش را به خودم می‌دادم که چیزی بنویسم نه حتی به مخِ مبارکم فشار می‌آوردم که موضوعی کلی برایش پیدا کنم. ساعت انشاء که می‌شد به پای تخته می‌رفتم دفترسفیدم را مقابلم می‌گرفتم و شروع می‌کردم به خواندنِ انشا نا نوشته‌ای که فی البداهه به مغزم خطور می‌کرد.

همه سال‌های مدرسه وضع همین بود و هیچوقت دستم رو نشد، البته جز یک مرتبه...

سال دوم راهنمایی که بودم باز با همین ترفندِ همیشگی پای تخته رفتم، رو به هم کلاسی‌هایم ایستادم، دفترم را مقابلم گرفتم و چنان وانمود کردم که انگار خط‌های دفتر را تعقیب می‌کنم و می‌خوانم

در حالِ خواندنِ انشایم بودم که ناگهـان یکی از هم کلاسی‌های کمی تا قسمتی محترم که از قضا علاقه چندانی هم به بنده و قیافه اینجانب نداشت و از آغاز با شوق و ذوق به انشایم گوشِ دل فرا داده بود همچون خاک اندازی میانِ کلامم پرید و گفت:

«فلانی؟ قربانِ دستت یک خط بالاتر را دوباره برایم بخوان!»

گوشی دستم آمد که حقه‌ام لو رفته و اینک همه می‌دانند که صفحه سفید است

اما از آنجایی که اعتماد به نفسی دارم در حدِ آسمان خراش! شروع کردم به خواندنِ یک خط بالاتری که خواسته شده بود و در ذهنم نقش بسته بود!

اما ظاهرا سوزن این دوست گرامی بدجوری گیر کرده بود چرا که دوباره گفت:

«نه نه از اینجا، از دوخط بالاتر بخوان...»

نگاهی به سرتا پایش انداختم؛ لبخند مضحکی گوشه لبانش نقش بسته بود و با چشمانِ ریزش خیره خیره نگاهم می‌کرد.

در دل ناسزایی نثارش کردم و به بازخواندنِ آنچه می‌خواست پرداختم که باز صدایش در کلاس پیچید و گفت: « نه، کمی قبل تر»

ادامه دارد....

 

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
panir
panir
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
جالب بود:))))))))))ازاین شاگردای خودشیرین و خودشیفته متنفرم.
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
چه بچه ی بدب بوده ادم ضایع کن بوده...فقط یک سوال مگه معلمتون دفتراتونو امضا نمیکرده؟
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
دفتــــــر منو نـــه... در ادامه متوجـــــــــــه میشیــــــــــد چرا...
panir
panir
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
لطفا ادامشو بنویسین.
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
چشــــــــــــــــــم
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
عجب سوژه ای گیر آورده بوده واس مچ گیری
vesal
vesal
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
بد پیله بوده ها...
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
میگفتی وقت کلاسو نگیره
hamta
hamta
٩٣/٠٤/٢١
١
٠
من جای شما بودم می گفتم می خواستی گوش بدی من وقت کلاسو بیشتر از این جایز نمی دونم بگیری!! بعدشم تا ته انشامو می خوندم محل نمی دادم :دی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
ها فکر خوبیه ولی طرف هم خیلی زبل بودا :)) :دی
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
قسمت بعدی شو حتمن بنویسین ها .....خخخخ ....
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
نوشتم در صفــــــِ انتشـــــــــــارِ :)
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خوبه خوبه....ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخ ولی خیلی جالب بود !!! عجب سمجی بوده ممنون ایشالله همیشه موفق باشید
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
ممنون همچنین :) پیشنهـــــــــاد می کنم ادامشو بخـــونی
d_toktam
d_toktam
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
خخخخخخخ دست شمارو از پشت بسته بوده!
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
خدا همیـشه با ماستــــــــــــ ادامشو حتما بخـون تا متوجه شی :))
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
جالب بود
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
عجب ادم هایی پیدامیشن اخه ادم انقدر نامرد...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
ساد مامانم افتادم یه ان که چون انشاشون خوب بوده مثه شما با دفتر سفید یه چند باری انشا خونده و لی از این دوستای بوقققق نداشته :)
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
ههه بوقو خوب اومــدی :))
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
ای بابا گیری بود ها......آخه بچه م اینقدر؟؟؟؟؟؟؟؟همونجا باس یه چک و چک کاری می کردین باهاش
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢١
٠
٠
سلام:مگر معلم دفتر را امضا نمیکرد؟با این حضور ذهن چرا انشا را نمینوشتید؟خیلی خوب بود.متشکرم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
نه اقای حسنی زمان ما هم انشا رو که میخوندیم نمرشو میذاشت تو دفترش :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
سلام:خیلی ممنون.الان هم نویسندۀ خوبی هستید.امیدوارم که مطالب بیشتری بنویسید.طاعات قبول
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
دفتــــــــــــر منو هیچوقتـ امضا نمی کـردن...هنـــــــــــــــوز ادامـــــــــــــــه داره... ممنون طاعات شمام قبول
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام:انشاءا... نوشته های زیبایتان را بیشتر ببینیم.ممنون
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
چه جذاب....یاد داستان خسرو تو کتاب ادبیات افتادم....ممنون از مطلبتون
MILAD
MILAD
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
عجب همکلاسی داشتین ها، حقش بود ... :-)
Mehrnaz_T
Mehrnaz_T
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
یه بار پسر عمم همینطوری انشا خوند بعد معلمش گفت:آفرین،دفترتو بیار بیست بهت بدم ،که ....
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
مـــــــــــن خوش شــــــــــــانس تر از پسـر عموی شمــــــــــا بودم... الان 21 سال دارم و هیچوقت دستم رو نشــــــــــــد :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٢٢
٠
٠
جدی؟؟؟همکاسی ها داریدا
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/٢٣
٠
٠
خوشبحالت... دستت درست...منم چك نويسم رو چند باري خوندم همونجا هرجاشو دوست نداشتم عوض ميكردم....ولي خب نميشد زياد روش مانور داد... چون دفتراي مارو هم بچه ها امضا ميزدن ، هم بعد خوندنش معلمهامون ....
N_ARAMESH
N_ARAMESH
٩٣/٠٥/٠٢
٠
٠
عجب!!!
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات