دردهای فراموش شده
دیگر برایم مهم نیست مطلبم خوانده شود...

دردهای فراموش شده

نویسنده : چراغعلی

از یك جایی به بعد دیگر برایت مهم نیست مطلبت دیده بشود یا نه٬ خوانده بشود یا نه، مهم این است كه حس بشود و تاثیر بگذارد؛ امیدوارم با حس كردن این مكتوب دردهایتان را بهتر بشناسید.

- اصلا شما به خواسته های من اهمیت نمیدین! من براتون مهم نیستم.

- ببین پسرم من كه نگفتم تهیه‌اش نمیكنم. فقط ممكنه یكم دیر یا زود بشه، اینقدر هم ناشكری نكن خیلی هام هستن به همین موقعیت و امكانات تو غبطه میخورن.

- چرا شوخی میكنین! كدوم امكانات؟!

- كدوم امكانات! برو آماده شو باید با هم تا یه جایی بریم.

اینها گفتگوی چند روز پیش من و پدرم بود كه باعث شد چشمانم رو به دنیای جدیدی باز شود؛ اما ادامه‌ی ماجرا :

- اینجا دیگه كجاست؟ اینا دیگه كین؟

- مگه تا حالا مردم حاشیه نشین رو ندیدی؟!

پدرم در حالی كه سرش پایین بود زنگ یكی از خانه ها را زد. از درش معلوم بود خانواده‌ای كم درآمد‌اند دری كوچك و زنگ زده كه پایینش كاملا پوسیده بود. بالاخره در باز شد و داخل شدیم فضای حیاطش پر از غم بود طنابی كه از آن برای خشك كردن رشته استفاده شده بود، دوچرخه‌ای قدیمی و زنگ زده در کنار حیاط، و زمینی که مثل خانه‌ی ما کفش سنگ فرش نبود.

وضع داخل خانه باز هم تاسف بارتر؛ اتاقی شاید نه متری و خاك گچ كه رد بخاری نفتی و دوده‌هایش كاملا مشهود بود و كل اسباب داخلش هم تمام و كمال در صندوق ماشین پدرم جا می‌شد! فرشی مندرس كه معلوم نبود چند سال دیگر باید از آن استفاده بشود خودش به تنهایی به اندازه كافی گریه آور بود. این خانه متعلق به خواهر و برادری بود كه در تصادفی تمام خانواده‌شان را از دست داده اند.

وقتی سر صحبت را با پسر باز كردم دوست داشتم زمین دهان باز كند و مرا ببلعد، شكر خدا از زبانش جدا نمی‌شد و می‌گفت غرق نعمت‌اند و با فروش «رشته» زندگی ساده‌ی خوبی دارند!! دیگر طاقتم طاق شد و بیرون آمدم در این اندیشه كه در این مدت ها تمام درد هایم این بوده كه غذا توی فلان قابلمه ته می‌گیرد یا با بهمان وسیله میتوانم به راحتی سالاد درست كنم. دردهایی كه تا به حال حتی به ذهن یكی از افراد این منطقه خطور نكرده بود حداقل تا وقتی كه به گفته خودشان كمیته از روی خیرخواهی بینشان تلویزیون تقسیم كرده...

 

راستی درد واقعی كدام است؟

به خانه‌ی دیگری رفتیم این یكی همان فرش را هم نداشت. صاحب خانه پیرمردی بود كه كل دارایی‌اش از دنیا تنها یك پنكه و یك جای خواب بود! از او پرسیدم واقعا اینجا زندگی میكنین؟! پیرمرد لبخندی زد و گفت: جوون مهم یه جای دیگه‌اس اونجا باید آباد باشه. همینام كه میبینی خیلی‌ها آرزوی داشتنش رو دارن! مدام شكر خدا بر لب داشت. دیگر از خودم متنفر شدم مگر می‌شود گروه گروه انسان به این صورت زندگی كنند ولی همچنان ما به دنبال هدف‌هایی دنیایی و بی‌خود باشیم. دیگر از این روحیه‌ی مصرف گرایی بدم می‌آید؛ به قدری شرمنده بودم كه دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم با چشمانی اشك بار به آغوش پدرم رفتم و گفتم: «ممنونم پدر! تو چشمانم را رو به دنیای تازه‌ای باز كردی. از این به بعد قدر تو را بیشتر میدانم.»

شاید این داستان واقعی نباشد اما بدانید در همین لحظه ها هم كسانی هستند كه آرزوی موقعیت شما را دارند پس افق دید خود را وسعت بخشید.

«خدایا به حق این شب و روز های عزیز توفیق داشتن درد واقعی را به ما عنایت كن» آمین.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
از یك جایی به بعد دیگر برایت مهم نیست مطلبت دیده بشود یا نه٬ خوانده بشود یا نه، مهم این است كه حس بشود و تاثیر بگذارد؛ امیدوارم با حس كردن این مكتوب دردهایتان را بهتر بشناسید...............همین جمله نشون میده که دنیا رو تو ظواهر فریبندش نمی بینید.......منم چند وقتیه چشم و گوشم باز نشده......نــــــــه......فکر بد نکنین:)...........به هر حال دنیای بزرگ ما یه عالمه چیزای باحال داره که باس ازشون درس عبرت گرفت......موفق باوشید:)
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
خیلی جذاب و تاثیر گذار بود.ممنون از مطلبتون
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
اهوم...واقعا هستن این کسایی که از این بدترم باشن:(...هی...خدا یا شکرت:))))
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
داستان هایی که نوشتم واقعی هستن فقط از زبون یکی دیگه منم شنیدم؛ داستان هایی هم برام تعریف کرد که آدم های توش فوق العاده از اینا وضعشون بدتر بوده ولی به خاطر یک یکسری مسائل نمیشه توضیحشون داد.
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
بدنم واقعا لرزید خودم از دسته ادم هایی هستم که هیچ وقت قدر موقعیتمو ندونستم نمیدونم چی بگم واقعا.....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
سلام: انشاءا... که هیچ دردی نداشته باشید و در عوض شاکر نعمتهای خدای کریم باشیم.متشکرم
m_arefi
m_arefi
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
چند جمله ی اول متنتون مخصوصا خیلی عالی بود.ممنون
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ولی خودم آخرشو بیشتر دوست دارم.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
شبکه تهران هم بعداز افطار یه همچین برنامه ای داره، همیشه میگن ادم باید خودشو با پایین دستاش مقایسه کنه ، اینجوری قدر زندگیشو بیشتر میدونه
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
من تلویزیون کم نگاه میکنم احتمالا اونا از روی دست من کپی برداری کردن...
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
عاااااااالی بود مرسیییییی اصلا یه جوری شدم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
هیچ چیز ارزش شکر نداره.زندگی تلخ و بی انصاف و نامرده.
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
همین قدر که زنده ای و میتونی نفس بکشی خودش کلی جای شکر داره؛ نمیدونم چرا این حرفا رو میگین ولی اینا همش یه جور امتحانه.
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ولى من همچنان توق طلا ميخام اييييش
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
داشتن هدف جرم نیست مهم اینه که وقتی داری برای رسیدن به هدف تلاش میکنی روی بدن دیگران نیایستی تا به هدفت برسی.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
من اینارو قبول دارم... قبول دارم که باید قدر بدونیم.. قبول دارم که اونا هم مثل ما آدمن اما اوضاع زندگیشون اینقدر سخته...قبول دارم که ما باید به نوبه ی خودمون بهشون کمک کنیم... ولی آدم وقتی پول داره خب باید خرجش کنه دیگه!
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
خرج کنین اما درست و به جا...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
من که ندارم منظورم اونایی بود که دارن! :دی
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
راستی درد واقعی کدام است ؟؟؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ممنون احساسی بود تشکر فراوان
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ممنون از مطلب خوبتون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
واقعا میشد درد رو احساس کردد هیییییییی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
سلام

«خدایا به حق این شب و روز های عزیز توفیق داشتن درکی واقعی را به ما عنایت كن» آمین.

سايه
سايه
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
ممنون زيبا بود مخصوصأ خط آخر ، خيلى از مسائل مادى هست كه واقعأ ارزش اينو ندارن كه بهشون اهميت بديم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣