یه دونه انار دو دونه انار...
گزارشی از یک قرار دانشجویی در خانه سالمندان

یه دونه انار دو دونه انار...

نویسنده : شاهدخت

یکی از بچه‌های کلاس گفت: با مسئولش حرف زدم. بین ساعت 10تا 12 میشه رفت بازدید. قرارمون نیم ساعت دیگه جلوی در دانشگاه. این نیم ساعت نیز صرف این شد که پسرها بروند تا نزدیک‌ترین شیرینی فروشی و کمی کیک یزدی بخرند. کیک یزدی، چون راحت‌تر خورده می‌شد و شاید نسبت به بقیه شیرینی‌ها نیاز کمتری به جویدن داشت.

حوالی ساعت10 در جلوی در آسایشگاه بودیم. حیاط باصفایی داشت و پر از دار و درخت. بعدا شنیدیم که پیرمردی آن‌جا هست که تمام روز را زیر یکی ازهمین درختان می‌شیند و به قولی با همین درختان خو گرفته؛ می‌گویند قبل‌ترها کشاورز بوده است.

شیرینی‌ها دو دسته شد. پیرزن‌ها را ما پخش می‌کردیم و پیرمردها را پسرها. اولین چیزی که بغض را مهمان گلوهای‌مان کرد یکی از همین پیرمردها بود. آن‌قدر ناتوان بود که حتی نمی‌توانست کیک را از توی جعبه بلند کند. بچه‌ها کیک را پوست کندند و گذاشتند دهانش. بقیه‌شان خوب بودند. برای‌مان دعا کردند و خیلی هم تشکر می‌کردند. به هرکدام‌شان عید را تبریک می‌گفتیم کلی ذوق می‌کردند. نزدیک روز پدر بود.

رفتیم داخل آسایشگاه و دعوت شدیم به اتاقی که این بار چشم همه را خیس کرد. فضای دلگیر اتاق، تنهایی و احساس تلخی که در هوای اتاق موج می‌زد، غیر قابل انکار بود. دو پیرمرد مهربان میزبان‌مان بودند. برای‌مان مشاعره کردند و یک نفرشان شروع کرد به خاطره گفتن. به اسم زنش که رسید زد زیر گریه؛ «قسمت نشد کربلا ببرمش».

میزبان بعدی پیرمردهایی بودند که دل‌شان به پنج، شش قاب عکسی خوش بود که توی راهرو نصب کرده بودند. اکثرا عکس‌هایی بود که در اردوهای آسایشگاه گرفته بودند و تک و توک عکسی از جوانی‌های‌شان هم به چشم می‌خورد. با چه ذوقی عکس‌ها را نشان‌مان دادند. محبوب‌ترین عکس‌شان انگار عکسی بود که در سفر به مشهد پیش یکی از عکاسی‌های دم حرم گرفته بودند. همه‌شان دور هم و تصویری از ضریح پشت سر.

به اقامتگاه خانم‌ها وارد شدیم. بی‌بی فاطمه مهربان، گوشه چادر دخترها را گرفته بود و می‌بوسید. نزدیکش که رفتیم اسم تک تکمان را پرسید. «من فاطمه ام‌«، «من جوادم»، «من الهه‌ام»  و او بی‌مهابا قربان صدقه‌مان می‌رفت. پیرزنی آن‌جا بود که انگار خیلی از این دنیا شکایت داشت. رفتیم پیشش، می‌گفت بچه‌ای ندارد. مسئول آسایشگاه گفت: بی‌بی یکم برامون اجرا نمی‌کنی؟!  گفت: چرا که نه؟!

بلند شد و شروع کرد به حساب خودش به رقصیدن، دست می‌زدیم و اشک می‌ریختیم. غمی در چهره پیر زن بود که وصف ناشدنی بود و با این وجود داشت می‌رقصید. بچه‌ها به خوش صدای کلاس اشاره کردند بخواند. بنده خدا با دست به پیشانی‌اش می‌کوبید تا یک بیت شعر یادش بیاید. همه چیز انگار از ذهنش پریده بود.

- یه دونه انار دو دونه انار، و پیر زن می‌رقصید، می رقصید و نمی‌شنید لرزش صدای خواننده را. و نمی‌دید آن‌هایی که برایش دست می‌زنند چگونه پنهان از او گریه می‌کنند.

آن چندساعت چطور بر همه ما گذشت نمی‌دانم. شاید اگر دفعه بعدی قسمت شد و رفتیم دیدن‌شان دیگر اشک نریزم. شاید آن‌قدر خوب و خوشحال خودم را جلوه دهم که هیچ کدام‌شان نفهمند در درونم چه می‌گذرد. اما می‌دانم هرگاه چشمم به دیوار آجری کوتاه خانه سالمندان بیفتد، به یاد می‌آورم که با وجود همین چشم‌های خیس و اشک بار و با وجود تمام اندوهی که در چهره‌مان موج می‌زد، همان پیرمردی که زیر درخت‌ها می‌نشست، هنگام رفتن‌مان به گریه افتاد....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_karimi
f_karimi
٩٣/٠٤/١٧
١
٠
واقعا رفتی با اینکه شاید گذرم اونجا بیفته اما دلم طاقت دیدن رنج کسی رو که نمیتونم بهش کمک کنم رو نداره
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
همين كه شما برى ديدنشون اونا تا قسمتى خوشحال ميكنه
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
چقدر تلخ...ممنون از مطلبتون
hamta
hamta
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
منم همچین حسیو تجربه کردم ... و بدترینش وقتی بود که اون پیرمرد نابینا دستای من و دوستمو گرفته بود و می گفت من دختر ندارم ! ... ولی عجیب بود که وقتی اومدم بیرون سبک سبک بودم...
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
افرین همه ثوابا که به نماز تو مسجد خلاصه نمیشه اینم یه کار خوبه و حتما پیش خدا پاداش داره
salar >:
salar >:
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
طفلک پدر بزرگ که از درد خسته است...در انتظار مژده ي مرگش نشسته است....طفلک، پدر بزرگ تر از روزهاي قبل امشب ركورد پير شدن را شكسته است ميخواهد از فشار، سرُم را در آورد....اما به جرم اين حركت دست بسته است...يک دست جام اشهد و يک دست زلف مرگ...يعني كه از جهان فنا دل گسسته است
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
؛((((
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
آخیییییییییی ممنون
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
دمتون گرم ...
translator
translator
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
ایولا چه کار خوبی :) کاش بچه ها قدر این نعمات رو بدونن و بجای خانه سالمندان از لحظه لحظه وجودشون استفاده کنن...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
سلام:به امید روزی که تمام فرزندان قدر گوهروجود والدین را بدانند.ازشما هم سپاسگزارم
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
خیلی خواستم برم... نتونستم...نتونستم شاهدخت می فهمی نتونستم :(( :(( :((
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
آره می فهمم......برای رفتن باید دل شیر داشته باشی :)
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
چرا بعضى ها اينقدر بى رحم باشن كه اينكارو با پدر مادرشون بكنن.... اونا همه عمرشونو واسه ما صرف ميكنن بعد ما به اين راحتى اشكاشونو بفروشيم؟؟ خدا كنه دل هيچكس اينقد سنگى نشه...
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:(( بعضیاشون واقعا تنها بودن.....
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
شاید خود مام وقتی پا تو سن بذاریم اینجوری دلسنگ شیم .... خدا نیاره همچین روزی رو
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
مامان بزرگا و بابا بزرگا رو دوست دارم....حتی بداخلاقاشونم خیلی دلنشینن.........ممنون:)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٧
٠
٠
هم درود به این کار خوبتون هم درود به قلمتون که اینقدر خوب اتفاقات رو توصیف کردید. ما که احساساتی شدیم... واقعا عالی بود. موفق باشید
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ممنون لطف دارین :)
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٤/١٨
١
٠
ههعععی چشای منو هم بگی نگی خیس کردین... کاش منم بودم همراه بچه هاتون. جالب توصیف کردید ممنون
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
وقتی تمومش کردم چشمام خیس بود |:
hamta
hamta
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:)))
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
اخى چقد غم انگيز:(
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:(
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:'( چقدر خوب توصیف کرده بودید که میرقصید و گریه میکردین، حس کردم منم اونجا بودم!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
:) ممنون از نظرتون...ولی باید میبودین اون لحظه تو جمع ما تا بفهمین چه حالی داشتیم :(((
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٤/١٨
٠
٠
ممنون از همه عزیزانی که نظر گذاشتند...امیدوارم دفعه بعد بی تفاوت از کنار خونه شون عبور نکنیم :)))
Mehrnaz_T
Mehrnaz_T
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
ببخشید که دیر کامنت میزارم...واقعا چه کار خوبی کردین که رفتین...من اگه برم میترسم گریه کنم و اونها رو ناراحت کنم...دلم طاقت نداره تنهایی و غم کسی رو ببینم
bahareh22
bahareh22
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
هعی!شاید پیرمرد ها و پیرزن ها تنها خواسته شون تو این سن این باشه که دور و برشون شلوغ باشه و پیش نوه هاشون باشن و احساس تنهایی نکنن!:(عالی بود شادوخت!عالی عالی:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠