مرگ يک عقب مانده
یک داستان با پایان تلخ

مرگ يک عقب مانده

نویسنده : اشکمهر آتشروان

با موش‌ها و گنجشک‌ها حرف مي‌زد

و در شانزده سالگی موهايش سفيد بود.

پدرش او را هر روز کتک مي‌زد

و مادرش هر شب با شمعی روشن برایش دعا مي‌کرد.

مادر بزرگش زمانی به ديدنش می‌آمد که خواب بود

و آرزو مي‌کرد که از دست شيطان نجات پيدا کند.

مادرش گوش مي‌داد و کتاب مقدس در دست مي‌گريست.

به نظر مي‌آمد که

توجهی به دخترهای جوان

و به بازی پسرها

و توجهی به چيز زيادی نداشت،

به نظر مي‌آمد که

علاقه‌ای به چيزی نداشت.

دهانش بسيار بزرگ بود و زشت

با دندان‌های بيرون زده

و چشم‌هايش بسيار کوچک بود و بی‌فروغ.

شانه‌هايش فرورفته

و کمرش خميده

مانند مردهای پير.

در همسايگی ما زندگي مي‌كرد.

حوصله‌مان که سر مي‌رفت

از او مي‌گفتيم

و بعد به مطالب جالب‌تر مي‌پرداختيم.

كم از خانه بيرون مي‌آمد

و ما دلمان مي‌خواست که او را اذيت کنيم

ولی پدرش که مرد تنومند و وحشتناکي بود

به جای ما او را آزار مي‌داد.

يک روز پسر مرد.

در هفده سالگی؛ هنوز يک کودک بود.

مرگی در محله‌ای کوچک

همه را به سرعت سرگرم خود مي‌کند

و پس از سه يا چهار روز فراموش مي‌شود.

ولی به نظر مي‌آمد

که مرگ اين پسر با ما مانده بود.

ما با صداهای آرام درباره آن حرف مي‌زديم

در ساعت شش عصر

پيش از تاريکی

پيش از شام.

و حال هرگاه که از آن محله مي‌گذرم

ده‌ها سال پس از آن

هم چنان

به مرگ او فکر مي‌کنم

در حالي که مرگ‌های ديگر

و پيش آمدهای ديگر بعد از آن را

به فراموشی سپرده‌ام.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
morteza_t.kh
morteza_t.kh
٩٣/٠٤/١٠
١
٠
چرا امروز همه مطالبشون غمگینه اتفاقی افتاده؟
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
متاسفانه بعضی از خانواده هایی که بچه ی عقب مونده ی ذهنی یا سندروم دان دارن نمیدونن چطور باید برخورد کنن با بچه هاشون. بسیار زیبا نوشتین. عالی بود. موفق باشید
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
زیبا...مثل همیشه.......موفق باوشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
سلام: موضوعی واشاره ای لازم بود.خیلی ممنونم استاداشکمهر.
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
وااااى خيلي غم انگيز بود اخــــــــــي بي شك جاش تو بهشته
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
وااااى خيلي غم انگيز بود اخــــــــــي بي شك جاش تو بهشته
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
چ غمگین بیچاره .............. ممنون
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
نمیشود جای آنها بود!من حتی تصورش را هم نمیتوانم بکنم!
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
زیبا بود!آقای آتشروان هنوزم دلخورین شما؟...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
ا ممنون قشنگ بودین بچه ها امتحان الهین باید خلیم مواظبشون باشیم
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/١٠
٠
٠
آآآخههههههه.....:( خیلی قشنگ نوشته بودید:) تشکرات(:
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
نمیدونم واقعا چرا بعضی افراد و بعضی اتفاق ها هیچ وقت از ذهن ادم نمی رن فک کنم تا اخر عمر با ما هستن
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
طفلکییییی.مرسی بابت مطلب غم انگیزتون
blue girl
blue girl
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
مرسی خیلی خوب بود
رادمهر
رادمهر
٩٣/٠٤/١١
٠
٠
میخواستم یه چیزی بنویسم اما مثله همیشه دچار خودسانسوری شدم.فقط میتونم بگم خیلی زیبا بود:)
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/١٢
٠
٠
مثل همیشه زیبا نوشته بودید...ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات