و اینک تابستان
یادداشتی پر از عطر خانه مادر بزرگ

و اینک تابستان

نویسنده : sm_shekofte

تابستان که می‌آمد پر می‌شدم از عطر باغچه خانه مادربزرگ! حوضِ کوچک وسط باغچه مکانِ دنجی بود برای شلپ شلپ کردن‌های بچه‌گانه‌ام! سرِ ظهر وسط آفتابِ داغ تیرماه٬ دوچرخه قدیمی پدر بزرگ را یواشکی برمی‌داشتم و دورِ حیاطِ بزرگ‌شان تا می‌توانستم رکاب می‌زدم! آخر هم از بلندیِ زینِ دوچرخه به زمین می‌خوردم و همه می‌فهمیدند!

بعدازظهرها هم که بساطِ هندوانه و میوه‌های تازه‌ تابستانی باغِ همسایه به راه بود! من بودم و قاه‌قاهِ کودکانه و خاله بازی‌هایِ همیشگی‌ام با دخترهای همسایه. میانِ خاله بازی‌های‌مان٬ گاهی بچه می‌شدم و گاهی مادر! کفش‌هایِ مادرانه به پا می‌کردم و خوشحال از صدای پاشنه‌شان مثلا دنبال دختر کوچولوام می‌رفتم!

حالا دیگر تابستان برایم هیچ عطری ندارد! فقط مزه خواب می‌دهد و نگرانیِ نمراتِ امتحانی و رفتن به این کلاس و آن کلاس! تازه آن هم اگر حوصله‌اش را داشته باشم! تابستان شده محلِ استراحت٬ دیگر هیاهویی از کودک گونه‌هایم نیست. همه‌اش شده تکنولوژی و زندگیِ مدرن! دیگر آرزوهایم قد کشیده‌اند٬ بلندتر از پاشنه کفش مادرم شده‌اند. اما دست خودم نیست٬ دلِ کوچکم از زندگیِ بزرگانه گرفته می‌شود و به قولِ شاعری که نمی‌دانم کیست اما حس مشترکی با من دارد: چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است! چگونه هیچ نگفتم؟ چراغ در کفِ من بود! چگونه سرعت ماشین مرا زِ من دزدید؟! چقدر فاصله دارم من از شکوهِ درخت و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
من تابستان دوست ندارم!از بیکاری هایشم بدم می اید!اینکه امسال تایستانم زیادی خلوت است اذیتم میکند گرمای هوا و خانه نشینی هم رویش!!چه بچهگانه های قشنگی بود!چقدر همه ما بچگی هایمان قشنگتر از بزرگی هایمان هست!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
من خیلی تابستون رو دوست دارم1چون میتونم سماق بمکم!ازبی کاری!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
خب برای بیکاری هات میتونی برنامه بذاری٬ کلاس بری ! خلاصه پر کردنیه اما دیگه به شیرینی بچگیمون نیس ... !
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
r_jafarpour واقعا بیکاری رو دوست دارین ؟! چه جالب :دی
maede
maede
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
آره یادش بخیر تابستونای بچگیامون خیلی بهتر بود...خیلی حس بدیه که علاوه بر اینکه اون اتفاقات خوب تابستونای بچگی نیستن دیگه مادربزرگی هم نباشه..مادربزرگی که واسمون همه این خاطراتو میساخت دیگه نباشه.........
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
وای ! این دیگه خیلی بده ! عمق فاجعه س ... :(
f_vatani
f_vatani
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
تابستون بچگیم و خونه ی مادر بزرگم خیلی دوست داشتنی بود. ممنونم.
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
همیشه به یادش باشین :)
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
من که هنوز بچه ام,پاش بیافته همچین قشنگ خاله بازی میکنم:)))))))) ول کنین بابا ادم اگه خودش بخاد کسل ترین روزهارو هم میتونه به شاد ترین روزها تبدیل کنه مشکل اینجاس الان همه از درون یک غم ناپیدا که معلوم نیس از کجا اومده دارن:)))شاد باشین و هیچوقت خودتونو بزرگ نگیرین همیشه از درون بچه باشین
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
شما بله ! ولی به یه جایی میرسی که فقط باید بزرگ باشی ! بزرگ باشی و خانوم .. بعد اونجاس که کودک درونت هی سرکوب میشه ..! :(
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
هرکی بخاد کودک درون منو سرکوب کنه من میدونم بااون.:))))))))))
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام منو به کودک درونت برسون :دی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
من از تابستون بچگي هام فقط اين يادمه كه ميرفتم خونه مامان بزرگم بعد عموم با دوتا شير كاكائو از بيرون ميومد خونه منم خوشحال كه يكي از اون پاكت هاى پگاه قهوه اي رنگ مال من شده به سمتش ميدوييدم! بعد جاخالي ميداد ميگفت نگار خانوم فكرشم نكن واسه خودمه ميخاى برو بخر:| يعني اينه خاطرات بچگي من!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
بچگی هامون باهم فرق داره .. مال دوران ما پر بود از شیطنت ! ما با خود گاو بازی میکردیم خخخ نه اینکه شیرشو بخوریم :دی
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
قبول نی این کامنت جنبه تبلیغات داشت:) شیر پگاه!
سحر بانو
سحر بانو
٩٣/٠٤/٠٧
٠
٠
ولی کلا زمستون و پاییز خیلی بهترترتره :|
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
الان دیگه آره ولی تو چشمای من نیگا کن بگووو تابستون قدیما بهتر تر بود :|
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
بله بلاخره تاستون اومد ممنون ازشما
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
خوش اومد :)))
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
یادش بخیر منم میرفتم خونه مادربزرگم ،میرفتم درمغازه میوه فروشی داییم... هییی چقد زود میگذره...
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
بله... قافله ی عمره دیگه .. اومده برا گذشتن ! ممنون از شما :)
translator
translator
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
اره موافقم ولی من هنوزم بعضی وقتا میرم خونه مادربزرگم وامیستم :)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
به همون شیرینیِ گذشته ها؟! :) خدا رو شکر :)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
واقعا زیبا بود. حتی یاداوری قدیم هم شیرینه....
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
ممنون از شما :) بعله .. شیرینیِ تکرار نشدنی !
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات