چند قدم تا خوشبختی
ما دیگر بچه نیستیم...

چند قدم تا خوشبختی

نویسنده : m_heydarpoor

بعد از امتحان از دانشگاه به سمت خانه می‌آیم خسته و بی‌حوصله‌ام و در تلاش برای هر چه سریع‌تر رسیدن به خانه می‌خواهم تاکسی بگیرم. دستم را بالا می‌برم، تاکسی خطی چند متر جلوتر نگه می‌دارد. در حین رفتن به سمت تاکسی دستم در جست‌وجوی پول خرد به سمت جیب شلوارم لیز می‌خورد، اما  پس از چند لحظه در جا خشکم می‌زند و این‌بار جدی‌تر به واکاوی جیب‌هایم می‌پردازم. دو اسکناس صد تومانی حاصل جست‌وجوی دستی من است. کمی فکر می‌کنم و به شلوارم نگاهی می‌اندازم. متوجه می‌شوم که صبح از ترس دیر رسیدن به امتحان، اشتباهی شلوار برادرم را پوشیده‌ام  و حالا با دویست تومان تنها مانده‌ام.

راننده ی تاکسی از آینه روبه‌روی کوچکش به من زل زده و کماکان منتظر است. با خودم می‌گویم: «حالا به این چی باید بگم؟!»

که صدای بوق تاکسی بلند می‌شود.

سعی می‌کنم از همان دور با ایما و اشاره بهش حالی کنم که برود. اما مثل این‌که ول کن نیست. دنده عقب می‌گیرد، آب دهنم را قورت می‌دهم و سعی می‌کنم کمی خونسرد باشم. که پسر جوان دیگری دستی برایش تکان می‌دهد و صندلی کنار راننده را تصاحب می‌کند - تاکسی می‌رود-  و حتما راننده هم تا آخر مسیر با گلایه‌هایش از عابرا ن مزاحم و علاف گوش پسرک را کر خواهد کرد. کمی معذب می‌شوم. اما خب چه می‌شد کرد؟! حالا به مسیر نسبتا طولانی دانشگاه تا خانه که به ناچار باید پیاده گز کنم فکر می‌کنم. بلاخره دل به دریا زده و حرکت می‌کنم. هوا هنوز کمی سرمای صبح را در خود دارد.

پیاده روی چندان بد هم به نظر نمی‌رسد. تا به حال هیچ وقت این مسیر را پیاده نیامده بودم، در راه از کنار درخت‌ها، ماشین‌ها و البته آدم‌ها می‌گذرم. چند بچه دبیرستانی که شلنگ انداز راه می‌روند و گهگاهی بلند بلند می‌خندند، توجهم را جلب می‌کنند. بی‌اختیار حس نوستالژی‌ام گل می‌کند و نقبی به خاطرات گذشته می‌زنم. به روزهای سرخوشی دبیرستان و خنده‌های الکی و روزهای بی‌دغدغه آن روز، با دلواپسی نمره امتحان‌های نهایی، یاد بعضی بچه بازی‌هایم می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد. فهرست تلفن همراهم را چک می‌کنم. هنوز اسم چند تا دوست از آن دوران را در گوشی دارم. به خودم قول می‌دهم با آن‌ها قراری بگذارم تا هم تجدید دیداری کرده باشیم و هم به یاد گذشته‌ها قدمی بزنیم. کم‌کم دارم به فواید پیاده روی پی می‌برم.

نمی‌دانم اما گاهی فکر می‌کنم خوشبختی یعنی همین لحظه‌های ساده اما پر از حس زندگی و امید، که خوشبختی یعنی یک پیاده روی ساده و یاد کردن گذشته با چند دوست قدیمی، حتی وقتی کم‌کم آفتاب پس کله‌ات را می‌خاراند و تنها سرمایه‌ات دو اسکناس صد تومانی باشد.

اما نمی‌شود چون ما دیگر بچه نیستیم، مدت‌ها پیش کودک درون‌مان را دفن کرده‌ایم، بزرگ و مثلا عاقل شده‌ایم. حالا دیگر زود هیجان زده نمی‌شویم و احساسات‌مان را زیر رفتارهای مصنوعی پنهان می‌کنیم. گاهی آن‌قدر حساب و کتاب می‌کنیم  که خود هم در معادلات زندگی غرق می‌شویم، چرا که همیشه یک وجود بی‌همتا را در حساب و کتاب‌هایمان جا می‌اندازیم. او که می‌تواند هر مجهولی را معلوم و هر معلولی را علت باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنون ازمطلب جالب وقشنگتون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم. ممنون از به خاطر نظرتون.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام:بسیار عالی بود.متشکرم
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم.
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
پیاده روی آنچنان هم بد به نظر نمیرسد ^_^
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
گاهی وقتا خوب به نظر می رسد.
Paeez
Paeez
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
البته من هنوز گـاهی زود هیجـان زده میشم ؛ جیغ می زنم ؛ از ملخ و سوسک می ترسم:|
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
!!!!!!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
ولی من هر چی فک می کنم ملخ و سوسک ترس ندارنا!!!
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
دقیقا / منم باهات موافقم : m_bidmajnoon
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنونم زيبا بود!!!منم ديگه بزرگ شدم مرررررررد شدم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خیلی زیبا بود.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون.
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
منم یه بار از مرکز شعر تا خونم پیاده رفتم کیف پولم رو تو ماشین دوستم جا گذاشتم و آقا رفت و منم به قول شما گز کردم و اومدم یه ساعت تو رته بودم ولی خیلی باحال بود.../مرسی از مطلب زیبات...
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم. ممنون
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
هه چقد سوتی دادم من تو این کامنت...!!
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
نــَـــع میشه اگه بخواین میشه *:) میشه هنوز هم برین زیر بارون و دهنتون رو باز کنین و قطره های بـــآرون رو بخورین میشه میشه میشه *:)
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
واقعا می شه آیا؟!!!!
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
بلیــــآ *:)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
چه قدر قشنگ. دید متفاوت به بعضی مسائل اونها رو جذاب و هیجان انگیز می کنند.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون البته هر چه قدر قشنگ هم باشه به پای داستان های شما نمی رسه!!!
mahsa-s
mahsa-s
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
حتی یه ادم 40سالم میتونه کودک درونش زنده باشه!ربطی به بزرگ یاکوچیک بودن نداره...مطلب قشنگی بود.مررررررررسی
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
بله نظر شما درسته. ممنان
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
خیلی هم قشنگ مخصوصا قسمت معلوم مجهولش:)
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
بسیار عالی ممنونم
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
خواهش می شود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
خوب شد که پول نداشتین :) من خیلی پیاده روی میکنم واقعا لذت بخشه :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
خيلــــــــــــــــــــي هم خوب(^_^) من كه اينجور مواقع به شدت حرصم ميگيره...تا خود خونه ،خودمو حواس پرتمو لعنت ميكنم....ولي در كل وقتي پياده رو با مردم همراه ميشم....مسكوت به صدا وحركات مردم گوش ميدم....اينكه چقد دغدغه هاشون شبيه به منه و خودشون چقدر متفاوت از من....
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠