سرنوشت نامعلوم
داستان کوتاه نوشته خودم

سرنوشت نامعلوم

نویسنده : مــــ

حوالی ظهر بود و خورشید در وسط آسمان، کوچه خاکی و درختان تنومند را تفت می‌داد. دو کودک با هراس می‌دویدند. هر دو ترسیده بودند. دختر بزرگ‌تر بود و لباسی پیچازی و قرمز به تن داشت. رنگ انگشتان پسرک که محکم در دست فشرده بود به کبودی می‌زد. موهای تیره‌شان به پیشانی خیس و کوچک‌شان چسبیده بود. در حالی که هوای داغ را از گرد و خاک حاصل از دویدن‌شان پر می‌کردند، هر از گاهی با نگرانی بر می‌گشتند و به عقب نگاه می‌کردند. از داخل کوچه عریض به یک کوچه بن بست پیچیدند و خود را با مشت و لگد به جان آخرین در دوختند. صاحبخانه وحشت زده که از صدای در سراسیمه شده بود، زنی جوان بود. به محض باز کردن در، بچه‌ها از زیر دستان زن به داخل حیاط خانه خزیدند. زن در را بست و متحیر در پی خواهرزاده‌هایش به طرف در بسته زیر زمین رفت. بچه‌ها در کنجی از قسمت پشتی در زیر زمین کز کرده بودند و در آغوش یکدیگر گره خورده بودند.

« خاله جان، تو رو به خدا به مادرمان نگو ما این‌جا قایم شدیم. او می‌خواد ما رو پیش مادربزرگ و پدربزرگ بد اخلاقمان بگذاره.» هق هق گریه بچه‌ها در زیر زمین پیچید. دخترک که صدایش می‌لرزید گفت: «به خدا خاله ما می‌میریم. آن‌ها خیلی خسیس‌اند. بابای‌مان هم که به فکر خوش گذرانی خودش است، وقتی هم که به خانه آن‌ها می‌آید ما را بی‌جهت کتک می‌زند. به مادرمان گفتیم ما عید لباس نو نمی‌خواهیم. از این به بعد غذا کمتر می‌خوریم. ما رو پیش خودت نگهدار. مادرمان قبول نمی‌کند. می‌گوید شش سال است که از پدر معتاد و به درد نخورتان جدا شده‌ام و همیشه خرج‌تان را خودم تنها و با حقوق بخور و نمیر داده‌ام، حالا نوبت آن‌ها ست. خاله جان بگذار همین جا بمانیم هیچ وقت شما را اذیت نمی‌کنیم.»

زن با صدای در، بغضش را فرو خورد. هیچ چیز نگفت. همه چیز را می‌دانست. خواهرش دیروز با او صحبت کرده بود. از زمانی که از همسرش جدا شده بود خیلی عصبی و تند مزاج شده بود و برای او جای هیچ گونه اعتراضی را باقی نگذاشت. وقتی در را باز کرد نتوانست بگوید که بچه‌ها آن‌جا نیستند، آن‌ها آن‌جا بودند. بچه‌ها در راه از دستش گریخته بودند و حالا کاملا عصبانی بود. او بچه‌های گریان را با تهدید بیرون کشید و کشان کشان از آن‌جا برد. زن کف حیاط نشست و به سرنوشت نامعلوم آن بچه‌های معصوم، های های گریه سر داد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_homauni
m_homauni
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
دست مریزاد خیلی قشنگ و احساسی بود مرسی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
و:|ای خدا خیلی غم انگیزه البته خدا با اینجور. افراد همراهه ولی چرا اون زن گفت که بچه ها اونجان خیلی بد جنسه دوسش ندارم اه
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
تولدتون مبارک دیره ولی پیداتون نکردم خخ موفق باشی ابجی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون عزیزم اره دیروز درگیر بودم نتونستم زیاد بیام
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون عزیزم اره دیروز درگیر بودم نتونستم زیاد بیام
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون عسسسیسسسسسسسسسم اره دیروز کلی کار داشتم نتونستم بیام سایت=)))))))))
سهره
سهره
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
آخرش خیلی جالب نبود به نظرم .....بی:
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
چي بگم خب؟!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
اما اونا بچه هاشن چرا آخه :((
hamta
hamta
٩٣/٠٤/٠٤
١
٠
مدال جان هم چنان قشنگ می نویسی... توصیفاتت عالین و من قشنگ می تونم صحنه رومجسم کنم ... آخرشو کاش یه کم با ضربه تموم می کردی مثلا : زن کف حیاط نشست. هنوز گرد و خاک دویدن بچه ها توی هوا بود . ... این جمله آخر های های گریه سر داد یه کم به داستان نمی اومد... البته ببخشین جسارت کردم :) ولی اینو بگم که مطمئنم در آینده شاهد موفقیت بیشترت هستم !! :)) بازم پوزش:)
s_a
s_a
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
یه چی بگم؟ این داستانتو خوندم چون حجمش کمتر بود...... میدونم مشکل از منه..... تنبلم یا هر چی! :)))))))))))) ببخشید! :))) هععععععععععی.... آخه به اونم میگن مادر؟؟؟؟؟؟؟ بعدم درک نمیکنم چرا خالهه کمکی نمیکنه...... بالاخره یه کاری کنه...... هومممممممممم مرسی از داستانت :)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
ههههههههههیییییییییییییییییییی واقعا از این بچه ها حتی وضعیت از این بدتر هم زیاده متاسفانه.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
هيـــــــــــــــع....تلخ بود....قشنگ مينويسي.... به اميد موفقيت بيشتر :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
واقعا زیبا نوشتید افرین ..ولی تلخ و ناراحت کننده بود ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٤/٠٤
١
٠
سلام
اگر بر اساس واقعيت نوشته شده است كه از خدا ميخواهم سرنوشت آنها را آنگونه كه شايسته انسانهاست قرار دهد . واگر برداشتي از واقعيت مي‌باشد اميدواريم اينگونه اتفاقات روزي افسانه شود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام:امیدکه در دنیا هیچ زشتی نباشد.متشکرم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
واقعا تاثیر گذار نوشتید. خوندن داستانای شما خیلی لذت بخشه. چون واقعیت رو به زیبایی هرچه تمامتر به تصویر میکشید. امیدوارم همه ی پدر مادرا قدر فرزنداشونو بدونن. به خصوص فرزندان صالح!!!!!!!!
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
عجب !! ممنون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
خیلی ممنون از همه دوستان. این داستان رو تقریبا یک سال پیش نوشتم. شاید کمی ضعیف باشه. داستان های احترام سیاه سرها و اصلاح نژاد جدیدتر هستند.
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
طفلی این بچه ها *:/ خدا کمکشون کنه ... هعیییییییییی
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
هییییییییییییییییی..چه مادری.....:||| تشکرات بابت داستانتون(:
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
وای که انتخاب سوژه های شما بی نقص، عالی، استثنایی و کمیاب هستند. زاویه دید شما به موضوعات اجتماعی قابل ستایشه. فقط همون مساله قبلی: استفاده از لغات بیشتر و متنوع تر. در این رابطه(استفاده ار دایره لغات) اموزشهای خاصی وجود داره. اگر حوصله دارید پیام بذارید براتون توضیح بدم. نگرانم که توضیحات اضافه من براتون جذاب نباشن. موفق باشید و قدر قلم تون رو بدونید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧