اصلاح نژاد
داستان کوتاهی نوشته خودم

اصلاح نژاد

نویسنده : مــــ

گاو در حالی که سر بزرگ و ابلقش را بالا می‌آورد با صدایی بم ماع کشید و با چشم‌های معصوم درشت‌اش به جوان متفکر چشم دوخت. بعد از لحظه‌ای که متوجه شد از علوفه خبری نیست زبان بزرگش را بیرون آورد و درون حفره‌های بزرگ و مرطوب بینی‌اش را لیسید و دم جنبان دور شد.

صورت براق و عرق کرده حاج خانم از پشت شیشه پنجره فیروزه‌ای با هر رفت و برگشت بادبزن می‌جنبید و گاهی لب‌هایش بی‌حالت و خونسردانه برای صحبت حرکت می‌کرد. بعد از ساعتی که بدین منوال گذشت. حاج خانم لولای پنجره را با دست گوشتالویش روی پاشنه چرخاند و پسرش را که به حصار طویله تکیه داده و به گاوها خیره شده بود صدا زد.

ضمن این‌که یادش نرفت من باب درد دل کردن بگوید: این جوان‌ها را توی دانشگاه‌ها چیز خورشان می‌کنند. از وقتی که شنیده می‌خواهم برایش زن بگیرم به گاوها خیره شده. انگار که می‌خواهم یک گاو برایش به زنی بگیرم.

راوی زیر لب خندید و سر تکان داد. و دفتر بزرگی را که مقابلش روی فرش دستباف ریز نقش گذاشته بود ورق زد. گاو نر آمریکایی که حاج آقا از یکی از تجار خریده بود در طویله وسیع سرپوشیده ماع می‌کشید و سم به زمین می‌کوبید. عضله‌هایش قوی بود و بدن ستبری داشت. شاخ‌هایش را بریده بودند. حاج آقا می‌گفت گوساله‌هایی که از این گاو به عمل می‌آیند. جثه درشت‌تر، گوشت بیشتر و شیر چرب‌تری دارند.

گاوهای ماده‌ای که در فضای باز، پشت حصار چوبی توی تپاله‌های خیس، شلپ شلپ سم بر زمین می‌گذاشتند با بی‌تفاوتی به سمت طویله و گاو دیوانه نگاه می‌کردند و هر از گاهی روبروی جوان در انتظار علف صف می‌بستند.

همکلاسی‌اش آخرین بیت شعرش را خواند و با صدای تشویق حضار از روی سن بدرقه شد. همان لحظه به او دلبسته بود. اما چشم‌هایش به آن درشتی که حاج خانم می‌خواست نبود. سبزه بود. حاج خانم حتما عصبانی می‌شد و زندگی را به کامش تلخ می‌کرد. اما شاعر و تحصیل کرده بود. صدایش آن‌قدر خوب و دلنشین بود که با کار در رادیو طرفداران زیادی در دانشگاه پیدا کرده بود. حاج خانم همیشه دست‌هایش را باز می‌‌کرد و با لحن کش‌داری می‌گفت: عرووووس من باید خوشگل باشه، باید قد بلند باشه، باید سفید باشه، باید سنش از پسرم خیلی کمتر باشه. باید...

حاج خانم حتما عصبانی می‌شد. در کمتر از چند ثانیه روی افکارش بزاقی گرم کشیده شد. با دیدن سر بزرگ گاو که روبه‌روش قرار گرفته بود یکه خورد. بینی و گونه‌اش را با پشت دست پاک کرد و با شنیدن صدای نعره حاج خانم که از عصبانیت به خود می‌پیچید، کفش‌های پاشنه خوابیده‌اش را روی زمین خاکی کشید و به سمت خانه حرکت کرد.

زن راوی چادر گلدار تیره‌اش را دور خود پیچانده بود و کف اتاق چهارزانو و منتظر نشسته بود. حاج خانم روی صندلی وا رفته بود و بعد از چشم غره‌ای طولانی به پسرش، بادبزن را که ثابت مانده بود به حرکت درآورد. پسر بین چارچوب در ایستاد و به دفتر راوی خیره ماند. کسی تعارف به نشستن نکرد. راوی گفت: خانم این عروس خودتونه؛ قد بلند، چهارشانه، خوشگل و خانم، باباش هم خیلی پولداره، دو تا دختر هم بیشتر نداره.

حاج خانم غرید: آدرسش رو برام بنویس. پسر به مادرش نگاه کرد. چیزی برای گفتن باقی نمانده بود. حاج خانم وقتی می‌گفت: آدرس بنویس یعنی انتخاب کردم همه لال مانی بگیرند. پسر از اتاق بیرون آمد. کفش‌هایش را به پا کشید و به حصارها تکیه داد. گاو نر آمریکایی می‌غرید و عضله بیرون می‌انداخت. حاج آقا می‌خواست با این گاو قوی و زیبا نژاد گاوهای مزرعه را اصلاح کند. حاج خانم می‌خواست نژاد خانواده‌شان را اصلاح کند. نوه‌های زیباتر و گوساله‌های رعناتر.

م-دال

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
مدال جان من حقیقتا در کف قلمت موندم !!! آینده درخشانی داری و همین الانم مطمئنم حسابی می درخشی:)) واقعا بی نظیر بود :)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
ممنون عزیزم. شما لطف دارید.
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
منم با همتا موافقم آینده ی درخشانی در عرصه نویسندگی داری....
mahsa-s
mahsa-s
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
جمله اخرش باحال بود#ادامه بده داستان نویسیتو!عالی بود
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
واقعا ادم نمیدونه چی بگه. خیلی خوب بود. پایان داستانتون که دیگه حرف نداشت. شما اینقدر خوب مینویسید که انتظار ادم از داستانای دیگه ی سایت خیلی بالا میره.... موفق باشید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
خیلی ممنون. آواتارتون مبارک. :)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
ممنون. جالب نیست اما گفتم فعلا بذارم همینو
hamid_kh
hamid_kh
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
هوووووووووووفففففففف ... ما هنوز اندر کف این داستانیم :) ... خیلی خیلی زیبا توصیف شده بود ... ایشالا ادامه بدین کتابتون رو بخونیم :))
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
انشاالله. البته وقتی به رشد کامل عقل، درک، نگارش، دید باز، قدرت انتقادپذیری بالا رسیدم. از شما هم سپاسگذارم.
hamid_kh
hamid_kh
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
درسته همه اینا باید باشه ولی شما هم دیگه خیلی سخت نگیرین :)) ... این قلم واقعا ارزش منتظر شدن تو یه کتاب رو داره :))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
بیسار عالی موفق باشی ابجی گلم
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
مرسی زیبا بود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
مدال جان شما باعث افتخار سایتی :)) افرین
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
مدال 0_0
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
خوب بود
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
خیلی خوب بود :) داستانتون فدایی داشت !!!!! ممنون
admincheh
admincheh
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
قد بلند، چهارشانه حاج خانوم عروس می خواسته یا دوماد:|:)))))مرسی مدال جـان ایشالا روز به روز پیشرفت کنی:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
این از بهترین کارهای شما بود...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨