غم نان اگر بگذارد...
سخن‌ها می‌توانم گفت...

غم نان اگر بگذارد...

نویسنده : هاچ

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای کودکانه‌هایش که در آتش منقل پدر می‌سوزد و تنها دودش به «اوج» می‌رسد!

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای پاهای کوچکش که اگر – از درد بی‌کفشی-  زخم نداشت، آسمان را طی می‌کرد!

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای او که سطل‌های سرد زباله، جایگزین «کانون گرم خانواده»اش شده‌اند!

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای بنزهایی که تنها آینه بغل آن‌ها، 100 تای‌شان را لباس می‌پوشاند!

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای آینده‌ای که به فحشا ختم شد؛ از غمِ نان!

می‌نویسم! برای خودم. نه؛ برای تو. نه...

برای فال‌های حافظ و نرگس‌هایی که در سوزِ سرما، «فواره خواهشِ» او می‌شود! او دیگر احساس حافظ و رایحه نرگس‌ها را نمی‌فهمد! در پایان روز هرچه بیشتر حافظ و نرگس روی دستش بماند، بیشتر از آن‌ها متنفر می‌شود!

می‌دانی چرا؟ فال و گل برایش آب نمی‌شود، نان نمی‌شود، حافظ برایش بابا نمی‌شود، نرگس برایش مامان نمی‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٢
٢
٠
تو خونه ایی رشد کرد که عشق نبود/جای عشق فحش.مشت.زیر چشم کبود/و پدری که جلوی مشکلات مختلف ضعیفه/ فقط زورش میرسه به دختر ضعیفش... بسیار زیبا نوشتید. فوق العاده بود... لذت بردیم
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
اوفففففففففففففففف..... نگو حاج خانوم .... نگو .... هعیییییی .....بنویس ! برای من !!!!
maede
maede
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
برای کودکانی که کودکیشان هنگام گلکاری وسط میدان های شهر..زیر آفتاب میسوزد...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
برای کودکانی که رویاهایشان مانند واکسی که می زنند سیاه است...
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
عجب !!
Sara-amd
Sara-amd
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
قسمت حافظ و نرگسش واقعا خوب بود - _ -
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
درد داشت :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
سلام
متشكرم جالب بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
سلام:کاش هیچکس غم نان نداشت.متشکرم
Em Ad
Em Ad
٩٣/٠٤/٠٢
١
٠
متن قشنگی بود ، مرسی ...
Paeez
Paeez
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
می نویسم ؛ برای او که مردانه کودکی کرد ..هـاچ جان ممنون ؛ روزمره های خوبی بودن برای یاد آوری
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
این تکراری های دردناک!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
خيلي خوب نوشتيد!!!متاسفم براي والدين اين چنيني
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
اون بچه گناهی نداره که از اون والدین متولد شده! والدین خوب هم هستن که وضع زندگی همه ی اعضای خونوادشون اینه! اصلا بگیم تقصیره والدینه... مقصر دوم کیه؟؟؟؟؟؟ ماییم...
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
:-(
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
مرسی هاچ جان واقعا زیبا و تاثیرگذار بود.../
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
هاچ خانم هستم!
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
ها؟؟؟
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
وآآآی هــآچم متن ِ قشنگ اما دردناک و تامّل برانگیزی بود ، این روزها هر چه قدر هم دیرم شده باشه حتما از بچه ها یه شاخه گل میخرم ، آخه خودم تلخی ِ انتظار رو حس میکنم *:/ اما هاچ ِ عزیز ِ من مگه با شاخه گل خریدن درد این بچه ها التیام پیدا میکنه *:/ اشکم رو در آوردی نمی دونم ولی آرزو دارم اگه یه روزی به یه جایی رسیدم بتونم کمک ِ این بچه ها کنم ...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
عزیزی مهلا جان :) منم همین آرزو رو دارم...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
خیلی قشنگ بود پر از احساس و گاهی یه تلنگر مممنون
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
چقدر زیبا نوشتید ...ممنون :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٤/٠٣
١
٠
چی بگم وقتی نمیتونم درکشون کنم؛ به امید روزهای بهتر برای این کودکان بی گناه...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
نمیدونم چرا دولت رو مقصر میدونم!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات