ماجرای جیلی و مرگ بع‌بع
داستان کوتاهی نوشته خودم / قسمت اول

ماجرای جیلی و مرگ بع‌بع

نویسنده : m_mahnik

نه ساله که بودم، یک داستان کوتاه نوشتم. نوشتم که یک خرگوش خیلی باهوش که روزی سه تا هویج می‌خورد، یک روز تصمیم گرفت که بهترین هویجش را به خورشید هدیه کند. چون شنیده بود صد سال آینده نور چشم‌های خورشید خیلی کم می‌شود. نام خرگوش داستانم «جیلی» بود که برداشتی آزاد از کارتون مورد علاقه‌ام جکی و جیل بود. داستان را در سه صفحه نوشتم که از وسط دفتر مشقم کنده بودم و با مداد مشکی مدرسه‌ام که مجبور می‌شدم مرتب آن را با مداد تراش تیزکنم، نوشته بودم.

پدرم وقتی دیده بود که تراش‌های کوچک من مرتب گم می‌شوند و یا می‌شکنند یک تراش بزرگ خریده بود که به نظر من بسیار پیچیده و تکنولوژیزه می‌آمد. تراش جدید یک دستگاه بزرگ، اندازه یک لیوان بود که یک دسته داشت و آن دسته‌اش پشت سرش می‌چرخید و یک محفظه شیشه‌ای جلویش داشت که می‌شد با بیرون کشیدن آن کشوی شیشه‌ای، آشغال‌هایش را بیرون ریخت. آن دستگاه مداد تراش ظرفیت تراشیدن بیست مداد را داشت. با دیدن این تراش همیشه به وجد می‌آمدم و دوست داشتم، خودم مدادم را با آن بتراشم. پدرم درست حدس زده بود و اگر آن دستگاه را جایی در برابر چشم‌های ما می‌گذاشت که دسترسی ما به آن آسان بود، احتمال داشت که من به علت سرمستی و شعف فراوانی که از تراشیدن مداد بهم دست می‌داد، دلم بخواهد حتی مدادهای بی‌نیاز را مرتب بتراشم و این نوعی از ضرر محسوب می‌شد.

جیلی بهترین هویجش را برداشت و به توصیه همه حیوانات مزرعه، جاده باریکی که از وسط بیابان می‌گذشت را در پیش گرفت و رفت تا به خورشید برسد.

خط بسیار بدی داشتم. معلم مدرسه‌ام خانم وکیلیان مرتبا آخر همه مشق‌های کلاسی‌ام یک یادداشت برای والدینم می‌نوشت و از زحمات آن‌ها تشکر می‌کرد و از آفرین تا هزار و سیصد آفرین هم یک عدد برای من می‌نوشت. به انضمام جمله همیشگی‌اش: «دخترم خوش خط بنویس». معمولا عدد من نُه آفرین بود و نُه هزار و سیصد آفرین. چیزی کم‌تر از صد آفرین و بیشتر از هزار و سیصد آفرین. مثل همین الان. که اگر چه خانه و زندگی‌ام همیشه تمیز و مرتب نیست، اما شلوغ و شلخته و به هم ریخته هم نیست. و اگرچه مهندس نشدم و دکتر هم نشدم و فوق لیسانس هم نگرفتم، اما رتبه سه رقمی گرفتم و دانشگاه دولتی قبول شدم.

تمام حیوانات مزرعه به جیلی گفته بودند که تا خورشید راه زیادی در پیش است. لاک پشت سبزی که از دوستان صمیمی و همیشگی جیلی بود، به او گفته بود که شنیده است انسان‌ها برای رسیدن به خورشید، باید سه کورس سفینه سوار شوند و بلیط هر کورس هم به اندازه فروختن هزار و سیصد کیلو هویج است. اما بَبَ که مرتب علف می‌خورد و شیر خوبی می‌داد و خیلی هم با جیلی دوست نبود، به او گفته بود همین جاده را بگیر و برو. ته ته آن جاده خورشید است. جیلی خورشید را در انتهای جاده می‌دید. روشن و آن‌قدر پر نور که چشم‌هایش را خیلی آزار می‌داد. جیلی با همه وسواسی که برای رسیدن به خورشید به خرج داده بود، فرموده بَبَ را نصب العین خویش ساخت و همان جاده باریک درازی را در پیش گرفت که کم از جاده‌ای که لوک خوش شانس همیشه آن را بیهوده می‌پیمود، نداشت.

بَبَ اسم گوسفند دایی‌ام بود. البته گوسفند خانوادگی ما بود. سه روز هم بیشتر گوسفندمان نبود. چون مُرد. پدر بزرگم آن را خریده بود تا بکشد. می‌خواست روز عید قربان که آن سال‌ها وسط تابستان افتاده بود، آن را قربانی کند و همه فامیل را یک قرمه حسابی مهمان کند. بَبَ چاق و پشمالو و قهوه‌ای بود و انتهای دنبه‌اش همیشه کثیف بود! دنبه‌اش آویزان بود و من با دقت بسیار در دنبه بَبَ دریافته بودم که وقتی می‌دود، دنبه‌اش پشت سرش تلو تلو می‌خورد. حقیقتش هنوز هم نفهمیده‌ام آن یک تکه چربی اضافه که پشت سر ببعی‌ها تلو تلو می‌خورد به چه کار گوسفند‌ها می‌آید.

نمی‌خواهم مثل بعضی‌ها که به شاخ گاو مش حسن گیر داده بودند، به دنبه بَبَ گیر بدهم. شب عید، من دور تا دور بَبَ راه رفتم و با بدجنسی به او گفتم که بَبَ جان! فردا تو را می‌کشیم و می‌خوریم. مادربزرگم که صدای مرا شنید دنبال سرم کرد و مرا بابت گفتن این حرف ناشایست به بَبَ دعوا کرد. صبح روز عید وقتی که مردها برای کشتن گوسفند رفته بودند، متاسفانه بَبَ مرده بود!

ادامه دارد.....

نویسنده: منصوره لسان طوسی

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
خخخخخ طفلی رو کشتی دیگه از بس گفتی فردا میکشیمت ..... مر30 عالی بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
بله :)))) موفق باشين ....
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
خخخخخخخخخخ چ جالب ممنون
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
خخخخخخ بسیار جالب
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
قشنگ بود خانمی. منتظر ادامه اش هستم..... :)
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
جالب بود :)))
zohreh
zohreh
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
بسیار عالی
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
جالب بود.ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
جالب بود و خوندنی منتظر بقیشیم........اون بب بدبخت رو هم سکته ش دادین
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
سلام:قشنگ بود ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٢٧
٠
٠
چه سبک نوشتاری جالبی بود .... خوشم اومد .... ندیده بودم قبلا .... موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠