تاب
هوا گرم شده است، مردم خوابیده‌اند

تاب

نویسنده : h-hidarpoor

شعبان به نیمه رسیده است. خیابان‌ها شلوغ است. ذهن‌ها هم. زن با همان چادر گل گلی و یک دختر بچه در بغل نشسته گوشه پیاده‌رو و پایش را تقریباً دراز کرده است. پای راستش را، پای چپش را هم گذاشته زیرش. هوا گرم شده است، خیلی. دخترکش توی بغل چشمانش را بسته و آرام خوابیده، عرق کرده است، خیلی.

زن جلویش کوه قهوه‌ای و کوچکی از زیره درست کرده و یک لیوان استیل کوچک هم رویش گذاشته. یک جام نقره‌ای روی یک کوه قهوه‌ای! حیف که جامش مثل جام کشور قهوه‌ای(!) خریدار ندارد. این را می‌شود از چشمان ملتمسش موقعی که داد می‌زند: «خانوم زیره خوب بدم، خانوم زیره» فهمید...

خیابان‌ها شلوغ است. ذهن‌ها هم. زن‌ها هم گاهی فقط نگاه زیرچشمی به زیره‌ها و جام نقره‌ای می‌کنند و می‌روند. گاهی هم می‌ایستند و خم می‌شوند و مشتی بر می‌دارند و باز خالی می‌کنند و می‌روند، سراغ شیرینی و شربت عید! زن اما چیزی نمی‌گوید. شاید به فکر مریضی دخترک چهار ساله‌اش است یا فکر جور کردن  کرایه خانه یا فکر جای خواب.

هوا گرم شده است، خیلی...

زن همچنان داد می‌زند، زیره خوب بدم خانوم. هر چند دقیقه یک بار هم دستش را می‌برد روی روسری رنگ و رفته‌اش و درستش می‌کند، بعد آرام عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند، بعد دوباره داد می‌زند، بعد کودک از خواب می‌پرد، مردم اما نه! تازه متوجه چشمانش می‌شوم، لوچ است، تاب دارد انگار.

همین هم هست که وقتی به بالا نگاه می‌کند، خیابان را شلوغ‌تر می‌بیند، ذهن‌ها را هم. پایش را کمی جا به جا می‌کند، پای راستش را، بعد دوباره داد می‌زند، این بار اما نمی‌گوید زیره، داد می زند پایم...

که زیرِ پای کسی مانده است، که لگد شده است انگار، که کودک از خواب می‌پرد،  که مردم باز نه، که مردمِ شیرینی و شربت نمی‌پرند از خواب!

چشمان زن تاب دارد، من اما تاب ندارم آقا جان. بی‌تابم. شب نیمه شعبان است. خیابان‌ها شلوغ است، ذهن‌ها هم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
جالب تموم شد ... متن اش و نوع قالب اش هم خیلی خاص بود چون این اولین بار بود که متنی می خوندم که فعل هاش اولش باشه یا قیدش آخرش باشه.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
بسیار زیبا نوشتید و تاثیر گذار...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
من اما تاب ندارم آقا جان. ..خیلی هم خوب:) تشکرات(:
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٣١
١
٠
آره ذهنمون شلوغه...خیلی هم شلوغه :( اینقدر شلوغه که همه از دم مستغرق شدیم توش! دلم یه دنیای آروم می خواد... بی هیچ رنجی...
admincheh
admincheh
٩٣/٠٤/٠١
١
٠
یه دنیای آروم که چشمها بی تاب باشن..
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
:(
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
خیلی زیبا بود ممنون.
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
قشنگ بود. ;-)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
سلام بر همه بزرگواران/ ممنون از لطف همگی ...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
هیییی... ذهن ها مون رو خیلی شلوغ کردیم با دنیامون...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات