جیلی و جاده‌ای که به خورشید نرسید
داستان کوتاهی نوشته خودم / قسمت دوم

جیلی و جاده‌ای که به خورشید نرسید

نویسنده : m_mahnik

(قسمت اول را از این‌جا بخوانید)

سال اول دانشگاه بودم که خانه‌مان را عوض کردیم. مادرم همه وسایل را در کارتون پیچید. اما زحمت بیشتر وسایل را صندوق عقب سمند بابا کشید. چون از خانه قبلی تا خانه جدید یک شهرک کوچک فاصله بود. ماه رمضان هم بود. دهان‌مان هم خشک بود. گشنه هم بودیم. خواهری بدبخت که رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود، بعد از آوردن آخرین بخش از رختخواب‌ها و جایگذاری آن‌ها در اشکاف دیواری اتاق، همان‌جا ولو شد و به خوابی بسیار عمیق فرو رفت. لحظه‌های آخر ما نشسته بودیم و نق نق می‌زدیم. مادرم به من امر کرد که بروم بالای کمدها، زیر کابینت‌ها و همه جاهای این‌طوری که کمی بیشتر از چشم پنهان هستند را خوب بگردم تا نکند چیزی مانده باشد. من یک چهارپایه بزرگ آوردم که خودش داستان‌های زیادی دارد. آن چهارپایه را جلوی بوفه دیواری گذاشتم و بالا رفتم. دستم را در میان خاک‌های بسیار بالای طاق بوفه کشیدم. دستم در میان آن ناخوشایندی کثیف یعنی خاک، به تکه‌ای کاغذ برخورد کرد. آن را برداشتم برای خودم و بعد از بالای همان چهارپایه روی زمین سقوط کردم. متاسفانه هیچ چیزی نشدم و مجبور شدم روزه جانکاه را نگهداری کنم.

«جیلی» جاده را برای روزهای متوالی رفته بود و رفته بود اما با این‌که دیده بود به خورشید نمی‌رسد، ناامید نشده بود. تا این‌که شب شده بود و خورشید غروب کرده بود. جیلی هم تِپّی وسط جاده خوابیده بود. صبح روز بعد بیدار شده بود و دوباره شروع کرده بود به پیمودن آن جاده دراز و باریک که به نظرم این‌طوری که دارد پیش می‌رود این جاده چیزی نزدیک به ششصد، هفتصد هزار کیلومتری باشد و یک دوری دور کره زمین بزند.

خلاصه جیلی در میانه نورخورشید به سمت خورشید پیش می‌رفت و من تلاش می‌کردم که خوش خط بنویسم. با همه تلاش‌هایی که می‌کردم یک جای کارم عیب داشت که آن روزها نمی‌فهمیدم و آن مشکل عدم رعایت خط زمینه بود که هیچ‌کس به من نگفته بود. حتی همین الان هم هر از گاهی خط زمینه را رعایت نمی‌کنم و بعد می‌‌بینم خیلی اتفاق‌های بدی می‌افتد. مثلا خط زمینه را رعایت نمی‌کنم و قورمه سبزی‌ام پرآب می‌شود و یا برنجم کمی خمیر. در هر صورت رعایت کردن خط زمینه در هر کاری بسیار مهم است. من به خاطر رعایت نکردن خط زمینه مجازات بدی شدم. البته آن زمان نفهمیدم که مجازات شده‌ام و آن از همه بدتر بود. سال اول دانشگاه که بودم، فهمیدم که مجازات شده‌ام. چون بعد از این که من داستان جیلی را تحویل بابا دادم و بابا آن را خواند، از نبوغ ادبی من بسیار خوشش آمد و داستان جیلی را از من گرفت و به من قول داد که آن را بزودی توی یک روزنامه چاپ می‌کند. من تا مدت‌ها هی می‌رفتم و می‌آمدم و پاچه شلوار بابا را می‌گرفتم و می‌کشیدم و از او می‌خواستم که اگر داستانم چاپ شده است، آن را به من هم بدهد، چون می‌خواستم به آوا دختر خاله‌ام نشان و در حقیقت «پُز» بدهم و بابا به من قول می‌داد که «حتما».

اما با مطرح شدن قضیه «جشن تکلیف» و حواشی آن‌که شامل سرود و دوخته شدن چادرهای جشن و گردهمایی‌های مادران بچه‌های کلاس سومی و هدیه دخترهای به سن تکلیف رسیده بود، آن مساله بطور کلی یادم رفت و اصلا دیگر یادم نیامد که خرگوش بیچاره‌ای در زندگی من بوده است.

ما از آن خانه رفتیم. خانه‌ای که خاطرات بسیار زیادی در آن داشتم. خاطرات همه دوران تحصیل من. اگر چه کمی رفتنم دلگیر بود و نمی‌توانستم از درخت شاتوت بزرگ وسط باغچه دل بکنم که سالی ده کیلو یا بیشتر شاتوت می‌داد و همه بچه پسرهای همسایه، تابستان‌ها خودشان را برای خوردن شاتوت از روی دیوار به خانه ما می‌رساندند و یواشکی شاتوت می‌خوردند. اما واقعا دیگر آن خانه کوچک بود و رنگ رویی نداشت و در محله‌مان هم مرتب داشت ساخت و ساز می‌شد و همه خانه‌های اطراف و همسایه‌های قدیمی فروخته بودند و رفته بودند و به جای آن‌ها آپارتمان‌های بلند داشتند رشد می‌کردند.

آن کاغذی که حواس مرا به خودش پرت کرد و باعث شد از روی چهارپایه بیافتم، داستان جیلی بود که احتمالا بابا که آن روزها خیلی قد بلند به نظرم می‌رسید آن را بالای کمد گذاشته بوده تا فرصت مناسب برای چاپ در یک روزنامه پیش بیاید. اما چون اصولا وقتی چیزی را یک جایی می‌گذاریم که به نوعی از آن حفاظت کرده باشیم، معمولا از آن چیز برای همیشه یادمان می‌رود، یادش رفته بود که من یک نویسنده موفق و مهم هستم.

من خودم وقتی داستان جیلی را آن بالا پیدا کردم، اول تصمیم گرفتم که خودم کارهای مربوط به چاپ این اثر ارزشمند را انجام دهم، اما باز با مطرح شدن بحث شیرین ازدواج و حواشی آن، که شامل خواستگار آمدن و نشستن و با مادر پیرامون شخصیت‌ خواستگارها صحبت کردن و بررسی مورد ایده آل از میان موارد متعدد بود، دیگر از جیلی یادم رفت.

اما الآن مشکل بسیار بزرگتری هست که نمی‌توانم داستان جیلی را به چاپ برسانم و آن این است که اصلا یادم نمی‌آید که جیلی آخرش چکار شد! مطمئنا می‌شود حدس زد که به خورشید رسیده است و آن هویجِ نارنجی ِکپک زده مانده ابلهش را تحویل خورشید داده است و مکالماتی هم با او داشته است. اما من تصور دقیقی از کیفیت رسیدن او ندارم و نمی‌توانم آن را ارائه بدهم؛ ضمن این‌که جیلی بدبخت که داستانش خیلی هم مصور بود و به انواع رنگ‌ها مزین، احتمالا تا الآن باید سه، چهار باری بازیافت شده باشد، چون من خودم جیلی را همراه با جزوه‌های درس‌های دانشگاهم که اصلا موقع امتحان هم به دردم نخورد، بعد از پایان امتحانات در یک کارتون مقوایی بزرگ ریختم و خدمت آقای بازیافتی دادم و به جایش مقادیری کتابچه تبلیغاتی گرفتم که در آن تبلیغ یک فقره پیتزا فروشی کرده بود!

نویسنده:منصوره لسان طوسی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٤/٠١
٠
٠
عالی بود مرسی/ایشالا موفق میشید که ادامه داستان را بنویسید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام: خیلی خوب بود متشکرم
s_sali
s_sali
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
خیلی زیبا مینویسید. موفق باشید
amin20
amin20
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
بسیار عالی !!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
بسیار عالی موفق باشید
m_mahnik
m_mahnik
٩٣/٠٤/٠٣
٠
٠
از اظهار نظرهای شما دوستان خیلی ممنونم.کاش در کنار این همه لطف،اشکالات قلمم را هم می گفتید تا به پیشرفت من کمک کنید.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
واقعا زیبا بود خانم. به نظر من که اشکالی نداشت. یاهو ندارید با یک نویسنده توانا به عنوان یک دوست مکالمه کنم؟ :)))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥