وقتی کلاف زندگی پاره می‌شود
ماجرای یک زندگی عجیب و پر فراز و نشیب / قسمت سوم

وقتی کلاف زندگی پاره می‌شود

نویسنده : m_nasim

(قسمت دوم را از این‌جا بخوانید)

من با يك طلبه ازدواج كردم. شب جشن نامزدي من خيلي غمگين بودم و همش آه مي‌كشيدم. تا اين‌كه نامزدم دليل غمگين بودنم را پرسيد؛ من هم صريح و صادقانه گفتم كه هيچ علاقه‌اي به او ندارم و به اجبار خانواده با او ازدواج كردم. وقتي اين را گفتم نامزدم گريه كرد و گفت كه من بايد اين موضوع را قبل از عقدمان به او مي‌گفتم؛ من يکهو پشتم خالي شد و به غم‌هایم اضافه شد، اما روحيه خودم را حفظ كردم و نامزدم را دلداري دادم.

در دوران نامزدي متوجه شدم كه او اصلا استقلال ندارد و همیشه از خانواده‌اش تبعيت مي‌كند، حتي به اصرار خانواده و به خاطر كمبود مادي به طلبگي رفته. من و نامزدم در هيچ موردي با هم تفاهم نداشتيم و هميشه در مورد كوچكترين مسائل با هم بحث مي‌كرديم. من هر روز در نمازم و دعاهایم از خدا مي‌خواستم كه عشق و محبت بين من و همسرم قرار دهد.

بعد از 7 ماه نامزدي، هنوز هيچ علاقه‌اي بين ما ايجاد نشده بود. اما من خودم را راضي كرده بودم و در روياهایم برای زندگي آينده‌ام طرح و نقشه مي‌ريختم.

ناگهان يك روز به من خبر دادند كه نامزدم همراه با پدر ومادرش به دادگستري رفته و تقاضاي طلاق داده‌اند. بعدش متوجه شدم كه در تمام دوران نامزدي همسرم با من صادق نبوده و دنبال بهانه‌اي مي‌گشته تا به آن طريق بتواند من را طلاق دهد. وقتي ديد كه تقاضاي طلاق از طرف او به ضررش تمام مي‌شود و مهريه من را نمي‌تواند پرداخت كند و بعد از اين‌كه من مهريه را اجرا گذاشتم، دادخواستش را پس گرفت اما به همه مي‌گفت كه نمي‌خواهد با من زندگي كند.

تقريبا 2سالي را من به تنهايي و بدون حمايت خانواده‌ام به دادگاه مي‌رفتم تا از حقم دفاع كنم. تا اين‌كه بالاخره راضي شدم مهريه‌ام را ببخشم و در عوض طلاق بگيرم. دوباره تحقيرها و سرزنش‌هاي خانواده شروع شد. من براي اين‌كه افسرده نشوم يک مدت سركار مي‌رفتم، باشگاه مي‌رفتم و... اما هيچ كدام از اين‌ها درد تنهايي من را نتوانست تسكين بدهد.

بعد از آن ماجرا يك روز در دانشگاه چشمم به يك پسر محجوب و مذهبي افتاد و بعد از يک مدت متوجه علاقه خودم به او شدم. من پيوسته به ازدواج به او فكر مي‌كردم با اين‌كه مي‌دانستم ازدواج من با او غير ممكن است. زيرا من قبلا يك ازدواج ناموفق داشتم. حتي نمي‌دانم او هم به من علاقه دارد يانه! شايد هم او هيچ علاقه‌اي به من ندارد.

من هنوز هم به آن پسر فكر مي‌كنم با اين‌كه مي‌دانم اشتباست. از اشتباهات گذشته‌ام بسيار پشيمانم اما انگار چاره‌اي جز زندگي در روياهایم ندارم. حالا يكسره در نمازهاي جماعت و دعاهاي كميل، توسل و... شركت مي‌كنم و اشك مي‌ريزم تا دردهایم خالي شوند. خيلي خسته و نا اميدم، زندگي مي‌كنم چون نفس مي‌كشم!

خدايا! تو از همه اسرار نهان من آگاهي، من را تنها نگذار و به راه راست هدايتم كن، تا لااقل آخرت خوبي داشته باشم!

===============

چه راه حلي براي اين دوست ارائه مي‌دهيد تا به زندگي در دنيا اميدوار باشد؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
سلام: بهترین کار همان ایمان وعبادت خداست چون غیر ازاو محرم و قادری نیست.متشکرم
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنون از نظرتون ومتشکرم که داستان را دنبال کردید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.ممنون
مخاطب
مخاطب
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
زندگی کن و به محالات فکر نکن استقلال تورا از شر سرزنش ها رها نمیکند اما عزت نفسی به تو میدهد که به حرف دیگران کمتر توجه نشان دهی.
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
تشکر ازجمله زیباتون.
کاربرناشناس-
کاربرناشناس-
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
زمان...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنونم ازنظرتون.
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
منم با اقای حسنی موافقم....باید ایمانش و از دست نده و... تا خدا خودش کمکش کنه...انشاالله خداوند خودش بهش کمک میکنه....و من ک ب این جمله معتقدم* همیشه اخر همه چیز خوب است اگر نبود بدان هنوز ب اخر نرسیده است* پس یعنی اخر زندگی ایشون نیست و خوبی ها و زندگی خوش فرا میرسد:)
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
شاید همینطوره، ممنون از نظرتون.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
توکل به خدا ، تولدتونم مبارک :-)
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
بسیار متشکرم ازشما.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
از اون بالایی کلید مشکلات را بخوای ، دستت رو پس نمی زنه ، فقط باید مردونه بخوای :) ممنون
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
درسته،ممنون.
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
و توکل علی الحی الذی لا یموت...حسبنا الله و نعم الوکیل...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
متشکرم..
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
من واقعا الان مخم هنگه نمی دونم چی بگم :/
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنون که داستان رو خوندید؛انشاالله پند وعبرتی واسه بقیه باشه.
kafshdozak
kafshdozak
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
هیچی باید دلت بشکنه...دل که بشکنه صداشو خدا میشنوه...دیر یا زود میشنوه...بسپاربه خدا ایشالا درست میشه....دل منم شکسته !!!!!!!!!!!!!!!!
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
متشکرم از همدردیتون با دوستم وممنون که داستان رو خوندید.
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
دعا بخونه!!واسه سلامتي خانوم اشتون و آقاي ظريف هم دعا كنه!!همين
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنون از نظرحکیمانتون.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
نفس عمیق
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
واسه چی؟؟؟؟؟؟؟
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
فکر ادم باز میشه دیگه..!
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
تشکر ازشما.
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
آقا اون موقع این نظر نداشت چه زود پر شد!
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
امیدوارم این داستان پندی باشه واسه همه.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
خدا بزرگه .............. فقط خدا امیدوارم همه چیز زود حل بشه
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٤/٠٢
٠
٠
باهاتون موافقم ؛ممنون.
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
کارای دختر قبل ازدواج یه بحث جداس که باید خدا ببخشه، اما شب عقد نباید به اون صراحت عنوان میکرد که نامزدش رو دوس نداره! یا قبل عقد متقاعد میکرد که منصرف شه و یا حالا که نگفته بود بعدش هم نمیگفت تا حداقل تصور پسر خراب نشه و بتونه با خیال راحت به خانومش عش بورزه.تا شاید مهر پسر به دلش می افتاد. اما الآن بهترین کار همین راهیه که در پیش گرفته. براش آرزوی موفقیت میکنم و از شما دوست خوب و پر ذوقم تشکر. بازم دلتنگتم عزیزم...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
سلام ممنون از نظرت دوست خوبم، منم باهات موافقم واینکه باید بگم اگه یه نگاه کلی به زندگی هامون بندازیم میبینیم زندگی همه ومسائلی که براشون پیش میاد شبیه به هم هست باکمی تفوت توافکاروعکس العملهاشون. بازم میخوام از این نوع داستانها اما کوتاهتربنویسم تا بقیه استفاده کنن.وقتی این جور داستانها رو میخونم دلم میگیره ومیگم زندگی چقدر پوچ وبی ارزش هست..
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
کاش عبرتی واسه ماها به خصوص همه جیمی ها که مطالبم رو میخونن باشه تا اشتباهات بقیه رو تکرار نکنیم..
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
سلام ممنون از نظرت واینکه داستان منو خو ندی،میبینمت.
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات