ازدواج زورکی پشت در خانه
ماجرای یک زندگی عجیب و پر فراز و نشیب / قسمت دوم

ازدواج زورکی پشت در خانه

نویسنده : m_nasim

(قسمت اول را از این‌جا بخوانید)

بعد از ماجراهايي كه گذشت خانواده‌ام كه يک شك‌هايي را به ارتباط من با بهروز همان موقع كرده بودند، يك سره بهم سخت مي‌گرفتن و گاهي هم غير مستقيم تحقيرم مي‌كردند. 2 سالي را بعد از ماجراي شكست عشقي و... خيلي احساس تنهايي مي‌كردم. تا اين‌كه يك روز پسر سمج ديگري پيدا شد. من آن موقع 17سالم بود، بدون فكر كردن به عواقب اين دوستي دوباره اشتباه قبلي را تكرار كردم. اين بار با اين پسر صميمي‌تر بودم، طوري كه با هم پارك و شهربازي هم مي‌رفتيم.

من بچه درس‌خوان و شاگرد اول كلاس بودم وخانواده‌ام انتظار داشتند در كنكور سراسري يک رشته خوب در دانشگاه دولتي بياورم، كه متاسفانه نشد. به خاطر اين موضوع مجبور شدم یک سال پشت كنكور بمانم وسرزنش‌ها و تحقير من از طرف خانواده، هر روز بيشتر مي‌شد. خيلي غمگين و افسرده شدم، تازه به خودم آمدم و ديدم كه غرق گناه شدم. قاطعانه تصميم گرفتم با آن پسر قطع رابطه كنم و ديگر هيچ وقت اشتباهات گذشته را تكرار نكنم.

من براي خلاصي از دست خانواده آرزوي ازدواج داشتم، يک روز برایم خواستگاري سمجي پيدا شد. در ابتدا من به خاطر تحصيلات پايينش و اين‌كه اهل نماز و روزه نبود با ازدواج با او مخالفت كردم. اما مامانم اصرار داشت كه هر چه زودتر ازدواج كنم. بعد از رفت و آمدهاي پي در پي اين خواستگار و اصرار خانواده، راضي شدم با او ازدواج كنم. اما اين بار برادر بزرگترم كه خيلي متعصب و مذهبي بود با اين وصلت مخالفت كرد.

تنفرم از خانواده به نهاييت رسيده بود. آن‌قدر كه يك شب يواشكي در رختخواب تا صبح گريه مي‌‌كردم و از خدا خواستم هر طوري شده من را از دست خانواده‌ام نجاتم بدهد. صبح روز بعد يك خواستگار ديگر برایم آمد كه من به هيچ وجه از او خوشم نيامد. حتي فكر ازدواج با او آزارم مي‌داد.

يك طلبه 21ساله، از نظر مالي در سطح پايين‌تر از ما بودند. شب خواستگاري كه ديدمش از تيپ وقيافه‌اش، از حرف زدنش، از خانواده‌اش اصلا خوشم نيامد، حتي فرهنگ و طرز فكر خانواده‌های‌مان با هم فرق مي‌كرد. من به او جواب منفي دادم اما خانواده‌ام مي‌خواستند من با آن طلبه ازدواج كنم. مي‌گفتند عشق بعد از ازدواج به وجود مي‌آید و...

من را خيلي تحت فشار قرار دادند، تهديدم كردند كه نمي‌گذارند ادامه تحصيل بدهم و... بالاخره من از روي اكراه و ناچاري با آن طلبه ازدواج كردم.

=========

به نظر شما ازدواج اين دختر با آن طلبه درست بود؟!

سرانجام اين دختر و ادامه داستان را در قسمت آخر دنبال كنيد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
به نظر من فکر میکنم خانوادش زود تصمیم گرفتن ممنون منتظر بقیش میمونم ای روزگارررررررررررررررررررر
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
ممنون ازنظرتون.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
میتونه درست باشه...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
بله ،شاید...
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
خب باید بگم از این دست اتفاقا برای اطرافیان منم افتاده ... کسی که تو دبیرستان درساش بسیار خوب بود و پابه پای منو شادوخت درس می خوند و نمره میاورد یهو همینجوری شد و از کنکور جاموند و خلاصه.... هنوزم بهش میگم که تو حیف بودی برای این کارا... خیلی راحت می تونستی یه دانشگاه خوب رشته خوب قبول شی ولی نشدی.
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
ممنون از شما.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
کار درستی پدر مادرش نکردن،اما تقصیر خود دختره که باعث شده پدر مادرش این تصمیمو بگیرند تا بتونن جلوی دخترشونو بگیرن
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
بله کاملا با شما موافقم،ممنون.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام:رفتاراشتباه دختر موجب برخورداشتباه تر پدرو مادر شده است.آن طلبۀ جوان چه گناهی کرده است؟ متشکرم
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
درسته حق با شماست؛ممنون ازشما.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٩
٠
٠
سلام: متشکرم
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خیلی خوب میشد که از تجربه هامون درس عبرت بگیریم...
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
بله واقعا همین طوره..
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠