من اروندم و سرگرم غزلخوانی خویشم
افسرده دل از موج، و بی سروسامانی خویشم
دربزم عمق خود، نگویم زکم و بیش
چون آوینی خوکرده به حیرانی خویشم
خواهم که با جوهرموجم بنویسم
ای آب در این شوق قربانی خویشم
درساحل آرام خدا از سر مستی
شرمنده یاران زگران کاوی خویشم
تا سربگذارم به ندیدن غم دوست
بی‌تاب‌تر از رود خروشانی خویشم
من قطره ناچیزم و در چشم شهادت
ماتم زده از رود خروشانی خویشم
گر قسمت من عشق شهادت نشد اما
سرگرم همین بی‌سر وسامانی خویشم
تو یار امین هستی و من بنده تو
تو همانی که سرودی «دلبسته یاران خراسانی خویشم»
فهیمه صفائی
 
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٠/١٠
٢
٠
فهیمه جون ممنون.
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/١٠
٠
٠
سنگین بود نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم امیدوارم در آینده بهتر بشه ! البته به نظر من ... بازم عذر میخوام
mahshid
mahshid
٩١/١٠/١١
٠
٠
بد نبود..........
f_safaii
f_safaii
٩١/١٠/١٧
٠
٠
متشکرم بزرگواران خیر سبک است انقدر که مارا به اسمانها میبرد فقط کمی تامل میخواهد ازمایش کن اجرکم عندالله
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠