روزهای ابری بدون باران...
چهار ساعت در اتاق شیمی درمانی

روزهای ابری بدون باران...

نویسنده : asadzadeh_s

جلوی در اورژانس از ماشین پیاده می‌شوم و کمک می‌کنم بابا هم پیاده شود، باید به طرف ساختمان زرد رادیوتراپی برویم، بابا به زور نایلون سرم‌ها را از دستم می‌گیرد. بعد از چند دقیقه که راه می‌رویم خودم نایلون‌ها را می‌گیرم و بابا مداوم زیر لب غرولند می‌کند. وارد ساختمان رادیوتراپی که می‌شویم با تعداد زیادی مراجعه کننده روبه‌رو می‌شویم؛ همه هم دردمند.

بابا با خانم لاغری سلام و احوال پرسی می‌کند و روبه من می‌گوید: خانم همشهریه!

لبخند می‌زنم و کارت سفید ترابی را به او می‌دهم. با خنده از ما می‌خواهد تا منتظر بمانیم تا صدای‌مان بزند. بار اول است که برای شیمی درمانی آمدیم، هنوز وارد نیستیم! همه در رفت و آمدند، نایلون سرم‌ها را می‌گذارم زمین و کنار بابا می‌نشینم.

روی در روبه‌رو نوشته «ورود همراهی به داخل ممنوع». صدای همهمه آرامی به گوش می‌رسد، بابا با آقای کناری مشغول صحبت شده، خیالم راحت می‌شود، وقتی بابا حرف می‌زند یعنی آروم شده.

آقایی از داخل اتاق می‌آید بیرون و اسم شش نفر را صدا می‌زند که ما هم جز آن‌ها هستیم، فقط داروها را می‌گیرد و روی نایلون اسم‌مان را می‌نویسد و می‌برد داخل.

بعد از ده دقیقه، دوبار اسم‌مان را صدا می‌زند و به بابا کمک می‌کنم تا برویم داخل اتاق. خود هم برمیگردم بیرون. بیرون که می‌آیم شلوغ‌تر شده، روی صندلی می‌نشینم و هر چند بار یک دفعه از لای در سرک می‌کشم. از حرف‌های اطرافیان متوجه می‌شوم روز اول شیمی درمانی طولانی‌ترین روز است. حدودا سه ساعت طول می‌کشد؛ دارم صحبت می‌کنم که متوجه می‌شوم کار بابا تمام شده.

می‌روم کمکش، داروهای باقیمانده را به‌مان می‌دهند و می‌گویند از فردا لازم نیست تمام سرم‌ها را بیاورید و فقط آنی که بر چسب دارد را فردا بیاورید.

دست بابا را می‌گیرم و با هم به طرف در می‌رویم تا سوار ماشین شویم. حس می‌کنم بابا تلو تلو می‌خورد، احساس بدی به من دست داده، اشک چشمانم را به زور نگه داشتم.

سوار ماشین می‌شویم و در دلم از خدا می‌خواهم که پای هیچ‌کس را به این‌جا باز نکند.

=============

پ.ن: حرف‌هایی که از مامانم و خاله‌ام در این روزها می‌شنیدم باعث شد دراین‌باره بنویسم، بیشتر این داستان از زبان مامانم و خاله‌ام بوده و من فقط یک شنونده‌ام که بعد از مدت طولانی تصمیم گرفتم بنویسم، بنابراین ممکن است باز ادامه بدهم و شاید هم نه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hamta
hamta
٩٣/٠٣/٢٤
٢
٠
یعنی فقط دلم می خواد گریه کنم.... هیچ چی تو زندگی سخت تر از بیمار بودن پدر آدم نیست... چون پدر همیشه نماد استواریه... من 2سال پیش پدرم پاش شکست وقتی می دیدم داره درد میکشه ولی آخ نمی گه آرزوی مرگ می کردم.... خدا برای هیچ کی نیاره .....
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
ممنون از شما قطعا همین طوره ...هیچ چیز تو دینا سخت تر از ناراحتی عزیزان آدم نیست ولی این داستان بیشترش از زبان مامانم بود و اون فرد پدر بزرگم در هر صورت ممنون از وقتتون
Mohammad JAVAD Ghandehari
Mohammad JAVAD Ghandehari
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
واقعا ناراحت شدم/ ایشالا که پای هیچ کس به اینجور جاها باز نشه و همه هم وطن هام سالم و سلامت باشن
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
امیدورام :)
vesal
vesal
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
عزیزم...ادم واقعا تو اینجور موقعیت ها نمیدونه چی باید بگه..انشاالله زودتر خوب بشن...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
ممنونم ...امیدوارم که پای هیچ کس به این جور جاها باز نشه :(
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
:( ...خیلی ناراحت کننده است. میفهمم. خدا به حق محمد و آل محمد صلوات الله اجمعین همه ی مریض ها، بخصوص پدر شما رو شفا بده....آمین :(
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
ممنونم از شما و وقتی که گذاشتین ....:)
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
آخییی..می دونم چقدر دردناکه ...خودم هم رفتم این جور جاها ..(البته نه برای خودم ) بیمارای اون جارو که می بینی هر کدوم یه سرم بهشون وصله و چندین ساعت روی تخت می شینن و با حوصله صبر می کنند ، اشک تو چشات جمع میشه واقعن .
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
من چون خاطره بدی دارم هیچ وقت نرفتم با پدر بزرگم ا...خیلی سخته ...ممنونم از وقتتون
seyed_mohammad
seyed_mohammad
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
ایشالا خوب میشن...:(
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٣/٢٤
١
٠
سلام
امیدواریم و دعا می کنیم پدر گرامی شما و دیگر بیماران شفا یابند و روزی خوش خبر باشید. منتظر ادامه مطالب شما هستیم
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
شما لطف دارین ...این داستان در مورد پدر بزرگ بود ...ببخشید اگه خوب نتونستم بنویسم :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٣/٠٣/٢٤
٢
٠
خدا ایشالا همه مریضارو شفا بده...متن غمگینی بود خیلی ناراحتم کرد...با آروزوی سلامتی :)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
انشالله:)سلامت و خوب باشید
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
انشاءالله پدر بزرگتون هرچه زود تر شفا پیدا کنند
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:)سلامت باشید
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
انشاالله که پدربزرگتون و همه بیماران سلامتی شون رو بدست بیارن و ما هم قدر سلامتی مون رو بدونیم...
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
امیدوارم هممون قدر سلامتیمون رو بیشتر بدونیم :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
انشاالله زود تر خوب میشن صبور باش
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:)ممنونم
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
پدر بزرگ منم همين مشكلو داشتن/ خدا شفا بده
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
امیدوارم هممون قدر سلامتیمون رو بیشتر بدونیم
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
من از اون چيزي كه اون خانوم/ اقا دست شه خيلي ميترسم واسه همين نميخونمش با اجازه خداسعدي
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
هر جور صلاحه ....:دی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
من 9 ماه درگیر بودم برای عزیزترین آدم زندگیم هر روز بیمارستان و شیمی درمانی ؛امیدوارم سلامتی شون رو تمام بیماران به دست بیارن به همین زودی ..
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:(من دومین بار که این شرایط رو تجربه میکنم و دعا میکنم که هیچ فردی تجربه اش نکنه ....یه بار موقعی که سوم دبستان بودم و دومین بار هم که ..... در جواب دعای تو هم فقط میتونم بگم آمین آمین
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:(...انشاء الله سلاتیشونو به دست بیارن
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
ممنونم:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات