سمیرا و  سه کوتوله ...
بچه‌های خود را به غریبه نسپارید

سمیرا و سه کوتوله ...

نویسنده : Samira

بعد از خوردن خروارها آبگوشتِ ظهرِ مادر، در اتاق ولو افتاده بودیم و به جلد کتاب‌های‌مان نگاه می‌کردیم و به این فکر که از کی شروع به خواندن صفحاتش کنیم که خواهرم دم در اتاق ظاهر شد وگفت: سمی ما داریم می‌ریم بیرون تو هم میای؟ گفتم: نه من حال ندارم، گفت پس حواست به بچه‌ها باشه. همان‌طور که پخش زمین بودم با بی‌حوصلگی گفتم: بچه‌ها رو به من نسپرید، حوصلشونو ...

که محکم یک چیزی خورد در سرم و سیستر گفت: می‌گم فقط حواست باشه تو کوچه نرن، بهشون کتاب قصه دادم، اونام از تو خوششون نمیاد!

گفتم: خیلی خب چرا برزخ می‌شی، برین من حواسم هست.

 

سیسترها روانه خیابان شدند و من ماندم و 3 بچه. تا ده دقیقه‌ای همه چیز طبق روال عادی بود که کم‌کم صدای این سه کوتوله بلند شد و شروع کردند با صدای بلند شعرهای کتاب را خواندن. هر چه منتظر ماندم صدای‌شان فروکش کند، خبری نشد؛ داد زدم: آروم‌تر شعر بخونین.

تا یک دقیقه آرام؛ دوباره صدای بلند. مانده بودم چه کنم که چیزی مثل ماشین van disel از ذهنم عبور کرد. صدا زدم فاطمه، یسنا، عسل بیاین خاله جون. چند دقیقه در سکوت گذشت و نیامدند دوباره گفتم: بچه‌ها یه دقیقه بیاین.

آمدند و فاطمه که چوپان گله محسوب می‌شد گفت: چیه خاله؟ خودمون داریم کتاب می‌خونیم. گفتم: بیاین یه بازی خوب می‌خوایم بکنیم.

چسب کتاب را برداشتم و گفتم: ما بچه که بودیم چسب بازی می‌کردیم؛ دهنمون رو چسب می‌زدیم، هر کسی دیرتر چسب رو بکنه برنده می‌شه. طفلک عسل که هنوز سه سالش هم تمام نشده بود، زودتر از بقیه جلو آمد و من دهانش راچسب زدم. این بچه هنوز به حرف هم نیافتاده بود ولی چون من خاله خوبی بودم، نمی‌خواستم بین آن‌ها فرق بگذارم. به فاطمه که رسید (این بچه چقدر حرف می‌زند خدا) گفت: خاله دهن خودتم چسب می‌زنی؟ گفتم: نه دیگه من داورم. کارم که با آن‌ها تمام شد یک مشت اسباب بازی جلوی‌شان ریختم و حواسم هم بود که صدای در را شنیدم جلدیی بپرم و چسب‌ها را بکنم.

با خرسندی رفتم کتاب‌هایم را بر اساس زیبایی مرتب کنم که بعد از چند دقیقه دل پیچه‌ای عظیم مثل طوفان کاترینا مرا در بر گرفت و بعد از کش و قوس‌های فراوان رفتم جایی، در این زمان سیسترها از خیابان آمده بودند و با صحنه مواجه شده و فاطمه سخنگوی وزارت خانواده قضیه را تعریف کرده بود.

 

خواهر ثانی که شمه‌ای از ورزش‌های رزمی داشت در کمین بنده نشسته بود و وقتی که با رنگ و رویی باز و قلبی آسوده به سمت اتاق طی طریق می‌ردم چند فن فیل‌انداز بر شکم و پهلوی من حواله کرد به همراه حرف‌های بوق. من دو روز است که دست به کمر راه می‌روم و به گمانم تحالم سوراخ شده.

نتیجه گیری اخلاقی: بچه‌های خود را به غریبه نسپارید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
عجب !!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
این قافله عمر عجب می گذرد....خخخخخخ ممنون امین خان
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
عجب خاله ی بیرحمی دارن مردم، زمان ما بچه هاشونو تحویل من میدادن میرفتندو برمیگشتن بچه ها از بغل داییشون جدا نمیشودن، متاسفم براتون خخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٢
٠
در هر صورت من دارم مهد کودکی به اسم (بچه باید مرد باشه ) میزنم خواستین بچه های خواهراتونو بیارین مرد تحویل بگیرین خخخخخخخخخخخ
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
بچه ی ابجیم الان سربازی میره ،اونجا مرد تر میشه فک کنم ،ممنون از شما،شما به بچه های خودتون رحم نمیکنین وای به بقیه .خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
:(
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
شوخی بود خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
فقط اون چندتا سیلی که همراه شوخیتون زدین جاش درد میکنه :|
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
ا وا، منو دست ب زن،برو ابجی ،اینجا امار مارو خراب نکن خخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
اوهوک بالاخره دعوا شد خخخخخ اخجون خخخخخخخخخخ همون تفنگ منو بیارین خخخخخخخ
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
الفرار..... :-)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سمیرا درسته که بچه های الان خیلی حرف می زنن و کلا اعصاب خورد کنن و همش دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار بتنی!! ولی خب نمی گی شاید اتفاقی واسشون میفتاد با این کار؟! بدبختا که خوب بودن داشتن کتاب می خوندن! 0_0
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
زنبوری عزیزم جدا حواسم بود اگه داشتن خفه میشدن زنگ بزنم به اورژانس خخخخخخخخخ
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ ....واااای سمیرا چطور دلت اومد اینطوری اذیتشون کی؟؟؟ بیرحم .... اصن بهت نمیاد .... سمیرای من عاشق بچه است ....
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
جانبرکف جوننننننننننننننننننننننننننن (ایکون ذوق مرگی) کی اومدی من دیروز همش تو سایت بودم ندیدمت.کی امتحانات تموم میشه من دارم از دست میرم:) (زودتر بیا احساس میکنم یکی باید بالا سرم باشه نه که سنم کمه خخخخ).......خانوم خانوما جو نده من حاضرم سرنگ سیانور مستقیم بره تو قلبم ولی بچه دورو برم نباشه :))))
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خخخخخخخخخخ.... 4 تیر تِموم مِره .... خخخخخخ ... منظورم از " سمیرای من " رفیقم بود ...خخخخ ...بد برداشت کردی ... آخه من نه خاله میشم نه عمه ...بد بختی عمو و دائی هم نمیشم ...هرچند میدونم افتخار نیست ....خخخخخ .... سعی کن یه کم مهربون تر باشی ... همون از بچه ها بدت میاد که حقوق میخونی .... خخخخخ...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
عمو و دایی و خوب اومدی جانبری خخخخخخخخخخخخخخخخخ
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
شانس آوردیم سمیراخانوم خاله‌ی مهد نیستید، وگرنــــــــــــــه///// بله //// ممنونــــــــ:ـــ)ــــم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
اقا رضا طبق نظر بالا دارم مهد میزنم بچه خواهری برادری داشتی بفرست سمت ما جا غریبه نبری هر چی نباشه من اشنام خخخخخخخخخخخخ
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بچه تا زممانی خوبه که بخنده ورو اعصاب ادم فوتبال بازی نکنه در غیر این صورت بادشمن فرقی نداره. یه فامیل داریم بچش هر وقت من میبینه سر بزیر میشه از کنار مامانش تکون نمیخوره
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
بزن قدش :)))))))))
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من که میدونم دلتون قنج میره واسه بچه حالا هی جو بدید
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخ اورین! تو از همین لحظه الگوی زندگی منی ... :) .. قلمت عالی بود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
واقعا در خودم نمیبینم الگوی کسی باشم ولی یه جووونم نمیتونم نا امید کنم :)حقوقم ماهی 1500000تومنه بریز به حسابم :)))))))))))
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
کاملا بجا و درست بوده کارتون !!!!! خواهرزاده ی من با توجه به اینکه پسر هستش اگه خدای نکرده با من تنهاش بذارن حتما باید از چسب دوقلو استفاده کنم... خخخخخ. عالی بود. موفق باشید
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
فقط اشتباهی چسب و نریزی تو سوراخای دماغش خفه بشه خخخخخخخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام:جالب بود متشکرم.تا حدامکان صبر خوبه.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
اقای حسنی اصن به من میگن سمیرا صبری ولی تو این یه مورد شرمنده:)ممنون اومدین خوندین
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
سلام:خواهش میکنم.ممنون
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ شما خیلی بامزه اید.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
کی من؟؟؟؟؟شما اصن دیدی من تو سایت بخندم یا نظری بزارم که بقیه بخندن؟اصن دیدی من تو سایت نظر بزارم خخخخخخخخ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
نه. کامنت رو اشتباه گذاشتم. شما و خنده و بازیگوشی. استغفرااله....:)))))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
نه بابا سمیرا این حرفا محاله محاله
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
نه بابا اصن اینطور نیست !!!فقط نمیدونم اون کیه هر روز 6صبح کرکره سایت رو میده بالا 2.5 شبم میارش .
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
اقای نادری:)))))))))))))))))
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ای روزگارررررررررررر خاله هم خاله های قدیم قربونت سمیرا موفق باشی ابجی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
قربانت پری قصه ها :)دیگه از من قدیمی تر خخخخخخ
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
شما از خاله به مادربزرگ باید تغییر کاربری بدی!!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
یه نگاهی به پروفایلت بنداز سنتو ببین :))))))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
از اونجایی که اخلاق وخوب و خوش و مهربونت دستمه علی اقا ناراحت نشدم ولی اون زبون تیزت اخ اخ دلم میخواد با اره برقی نصفت کنم :)))))جدا
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
مگه رفتی تو تاپیک بغلی نظر منو خوندی؟؟؟؟؟؟؟راست گفتم ،مگه دروغه!!!!!!اره برقی درد داره ،چاقو بهتره!!!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
شما باید زجر کش بشی...حالا یکم فکر کنم شاید به شیوهای جدید قتل که اومده انجام بشه :)
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
آخی چرا ؟؟؟؟؟پوستم آسیب میبینه با اره برقی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
زمان دانشگاه یه دو واحد داشتیم به اسم پزشکی قانونی، استاد میومد عکس جنازه و سوختگی و خودکشی و برق گرفتگی و از این جور چیزا نشون میداد.یکی از اینا خیلی بامزه بود یه مردرو تو خونش با چاقو کشته بودن بدنش فاسد شده بود باد کرده بود اما گوشت و پوست سرش نبود گربش (عکس گربه رو هم گرفته بودن انقد چاق شده بود) اومده بود پوست و گوشت سر این اقارو در طی چند روز خورده بود:))))بچه ها حالشون بد شده بود پنجره هارو باز کردن میگفتن بوی این جنازه میاد تو کلاس خخخخخ حالا شمارو هم اگه میخواین با چاقو خلاص کنیم یه گربه ول کنیم تو خونه سرو صورتتو بخوره اییییییییییییش مامانم اینا پوستم اسیب میبینه :)
mahziar
mahziar
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
خوشمان آمد ، ایول گربه خوش خور!!!!!
گل پری
گل پری
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
سمیرا منم کمکت میکنم هر چی باشه ما دوتاییم علی آقا از بس مهربونه من موندم چرا هنوز زن نگرفتم خخخ
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
اسپند برا مهربونی و اخلاق و خوب و خوش یادتون نره!!!!!!!!!
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من یه بازی با بچه های داییم میکنم بنام قفل بازی !!!!! دستاشون و یا پاهاشون رو با دست میگیرم و تلویزیون نگاه میکنم یا روزنامه میخونم ، تا وقتی گریه نکنن ولشون نمیکنم. اینجوری میشه که بعدش برا نیم ساعتم شده دوروبرم تاب نمیخورن یا سرو صدا نمیکنن .
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
فقط مواظب باش کلیدارو گم نکنی بچه ها بهم گره بخورن:)))))
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
سمیرا خدا نکشتت چه بلایی سر بچه های طفلکی اوردی من ارزومه که خاله یا عمه بشم اونوقت تو قدرشونو نمیدونی خخخخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من زخم خورده ام طنین جون همون فاطمه یه بار داشت مداد رنگیاشو تراش میکرد منم عجله داشتم میخواستم برم بیرون پام رفت روی یکی شکست با همون مداد دستش کوبید رو پام به چی قسم بخورم که هنوز جاش هست:))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
سلام
متشكرم جالب بود
ضمنا بازي خوبي ياد داديد.
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون امیدوارم که کارساز باشه:)
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
نوش جانتان.کاش خواهر دیگتونم رزمی کار بود:)جالب بود.ممنون
t_gh
t_gh
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
نوش جانتان.کاش خواهر دیگتونم رزمی کار بود:)جالب بود.ممنون
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
من نمیدونم این همه لطف و مهربونی شما رو کجای دلم بزارم خخخخخ
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
بسیار جالب بود
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
ممنون:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخ ایول کلی خندیدم دمت گرم ولی من عشق بچه ام برعکس تو همیشه به خواهرم میگم پاشو برو ازدواج کن من میخوام خاله بشم
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
چی بگم والا پس قدر این ازادی که داریو بدون چون بعدا دیگه معلوم نیست چی بشه :)))))مرسی فاطمه جون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٣/٣٠
٠
٠
ای جاااااااانم ....خوش به حاااالت .... من برام حسرت شده مراسم خواستگاری خواهرم و مجلس عروسیش و بغل کردن خواهر زاده و برادر زاده و .... خیلی چیزای دیگه ....:((( من آبجی و داداشی میخوااااااااااااااااااااااااااام .....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
اي اي اي ايــــــــــــــــــــــــــي....طرفاي ماكه بچه ها هيچ رقمه گول نميخورن...تنها راه كار اينه كه خودتم باهاشون همراه شي و جيغ جيغ كني....آيييي كيف ميده...آيـــــــي كيف ميده....آخرين بار همين 2روز پيش بودش....كلي مهمون داشتيم وكلي بچه ريزو درشت هم بين دست وپا بودن...اينقدر اينا از پله هابالا پايين رفتن كه اعصاب همه رو خرد كردن...اين حقير به صورت داوطلبانه يه اقدام سازنده برا يه جا نگه داشتنشون انجام دادم....لباساي رنگي رنگي تنشون بود...همه رو يه جا جمع كردم..گفتم شما جوجه رنگياي منين جيك جيك كنيد بيايين دنبالم..... خلاصه جيك جيك كنان بردمشون پاركينگو يه سري وسيله دادم بهشونو يه2ساعتي موفق شدم يه جا نگهشون دارم :))))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
اگه تو این راه از بین میرفتی شهید محسوب می شدی خخخخخخخخخخ عجب دلی داری ایول
neyosha
neyosha
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ....من بچه دوست دارم:)))
samira_h
samira_h
٩٣/٠٤/٠٨
٠
٠
ان شاالله نصیب بشه خخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨