دختر مصاحبه‌های سخت
ماجرای یک مصاحبه کاری عجیب

دختر مصاحبه‌های سخت

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

از وقتی فهمیده بود که باید به مصاحبه برود هیجان زیادی داشت. بارها و بارها با خودش فکر کرد که قرار است چه سوال‌هایی از او بپرسند و چه جواب‌هایی قرار است بدهد. در یکی دو مکاتبه با آقای مدیر هم، چیز زیادی از نوع مصاحبه و سوالاتش دستگیرش نشده بود.

با این‌که همیشه سر قرارهایش دیر می‌رسید ولی برای این‌که یک امتیاز منفی نگیرد چند دقیقه‌ای قبل از ساعت مصاحبه آن‌جا بود و شروع کرد به کند وکاو کردن در مورد محیط.

آقای مدیر چند دقیقه‌ای دیر رسید و این فرصت مناسبی بود که کمی با فضا آشنا شود. مصاحبه کنندگان دو نفر بودند آقای مدیر و یک نفر دیگر.

اتاق مصاحبه از یک میز چهار نفره و چهار صندلی تشکیل شده که شبیه به اتاق‌های بازجویی ساواکی‌ها بود! (تقصیر را گردن مخ معیوب مصاحبه شونده نیاندازید که همیشه در فیلم‌ها این طور نشان داده بودند)

منتظر بود یک لامپ صد هم بالای سرش روشن کنند تا با تکان دادنش اعصاب مصاحبه شونده را به هم بریزند! ولی مثل این‌که خدا را شکر امکاناتش را نداشتند.

 

سوالات به صورت یک در میان از او پرسیده می‌شد. سوالات آقای مدیر جدی‌تر بود و بیشتر او را مجبور به فکر می‌کرد ولی سوالات آن نفر دیگر بیشتر شبیه آدم‌های اطلاعاتی بود که می‌خواهند آدم را روانکاوی کنند و به درونیات او پی‌ببرند.

بعضی سوالات او را یاد جلسات خواستگاری می‌انداخت! البته از قبل هم این زمینه برایش ایجاد شده بود، چون از او خواسته بودند که تنها برود و دوستش را که مثل دست و پا و دل و قلوه به او وصل بود با خود نبرد. دوستی را که فقط در جلسات خواستگاری همراه خودش نداشت.

وقتی از او پرسیدند که چگونه بزرگ شدی؟ تنها جوابی که به ذهنش رسید این بود که از کوچکی بزرگ شدم!

و یا وقتی از او پرسیدند چه کتاب‌هایی خوانده‌ای حواسش نبود که بگوید جاناتان مرغ دریایی آخرین کتابی بود که خوانده است.

در طول مصاحبه سعی می‌کرد لبخند ژکوند بزند ولی دندان‌هایش معلوم نشود تا طبق آخرین یافته‌های دانشمندان تاثیر مثبتی بر آن‌ها بگذارد.

ولی از آن‌جا که از کودکی جمله‌ای را که زیاد شنیده بود «نیشت را ببند» بود، نتوانست خیلی از این حرکت شنیع خودداری کند!

تنها نکته مثبت‌اش این بود که در یک اقدام خود شیرینانه سعی کرده بود یک نمونه کار با خود ببرد.

او دختر مصاحبه‌های سخت بود ...

مصاحبه‌هایی که همیشه قرار می‌شد با او تماس بگیرند و درست مثل همان خواستگاری‌های مذکور بی‌نتیجه می‌ماند و زنگ تلفن هیچ وقت به صدا در نمی‌آمد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
بله انشااله در آینده موفق شوید (شود )
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
من هم از این مصاحبه ها زیاد رفتم،هم دردم با شما هیییی
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
شما فک کنم جوابت واسه تاپیک بغلی ست ، اشتباه اومده اینجا!
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
این چرا اینجاست!!!!!!!!
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
آخ منم که میخواستم بیام چیم یه هم چی چیزی هم برام اتفاق افتاد :دییییی قلمتون مستدام
m.a.sh.a
m.a.sh.a
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
*جیم
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
واقعا ؟!!!! خاله سمیرای مهربون سایت جیم و خاله دراکولای واقعی!!!!!!!خخخخخخخخخخخخخ(ناراحت نشید!!!!!)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
وا این نظر واسه مطلبه سمیرا نبود؟!
Mahziar
Mahziar
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
چرا این اومده اینجا جلل الخالق!!!!!!!!!!!!!!!
samira_h
samira_h
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
علی اقا جهت پاسخ رجوع شود به مطلب خودم
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
من تا حالا مصاحبه نرفتم! راستی شنیدم که پارتی بازی زیاد میشه! ولی آسمانه جان ان شاء الله که به چیزی که می خوای برسی! واسه منم دعا کن اعتماد به نفسم بره بالا!
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
چی شدددد؟؟؟
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ب امید یه کار خوب :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام: مهمترین مسئله درمصاحبه آرامش است.امیدوارم که درتمام آزمونهای زندگی سربلندباشید.ممنون
باران
باران
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
:((((((((((((((
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
:-)
s_sali
s_sali
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ایشالا مصاحبه با مطبوعات به عنوان یه ادم موفق...
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنون موف باشید و باشن
hamid_kh
hamid_kh
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
این نشد ایشالا مصاحبه بعدی ... به قول یه بنده خدایی ما تو کشورمون گرسنه و بی کار نداریم !!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠