عشق باطل / قسمت آخر
یک داستان نوشته خودم

عشق باطل / قسمت آخر

نویسنده : HAF

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید.

 

خانم الهی به شهاب شک کرده بود و احساس می‌کرد شهاب مشکلی دارد؛ برای همین به دنبال دلایل و گفت‌وگو با بقیه همکارانش گشت.

چند هفته بعد:

نگین در خیابان راه می‌رفت که یک دفعه شهاب از پشت سرش با او حرف زد: دنبالم بیا.

نگین: چی؟!

شهاب از نگین سبقت گرفت و جلوتر رفت و نگین پشت سرش به دنبال او. به آرامی موبایلش را از کیفش درآورد و به خانم الهی پیامک زد: (من تو خیابون احمد آبادم چند دقیقه دیگه بهت زنگ می‌زنم و فقط گوش کن)

شهاب به سمت کوچه پیچید و به داخل پارکینگ یک آپارتمان مسکونی 15 طبقه می‌رود. رو به روی نگین می‌ایستد. نگین شماره خانم الهی را فشار می‌گیرد.

نگین: چیکار داری؟

ـ می‌خوام حرف آخرم رو بهت بزنم.

ـ گوش می‌دم.

ـ این‌جا نه یه جای دیگه.

ـ مثلا کجا؟

(در همان لحظه به خانم الهی وصل می‌شود)

ـ بریم بالای پشت بوم.

ـ چی اول منو کشوندی توی یک ساختمون پونزده طبقه توی کوچه یاس، حالا می‌گی بریم بالای پشت بوم. من نمیام.

ـ با زبون خوش میای یا...

ـ یا چی؟

 

(خانم الهی گوشی را قطع می‌کند و با عجله به سمت آدرس می‌رود)

ـ نمیای؟

ـ نه

ـ باشه خودت خواستی.

(شهاب تفنگش را در آورد و به سمت نگین نشانه گرفت)

نگین (باترس): تو می‌خوای منو بکشی. نمی تونی. تو دیوونه‌ای

ـ آره من دیوونم. عشق تو منو دیوونه کرده، کارای مادرم منو دیوونه کرده. راه بیوفت.

نگین چرخید و در حالی که شهاب تفنگش را روی سرش گذاشته بود به سمت آسانسور حرکت کرد.

شهاب: کلید رو فشار بده.

نگین کلید آسانسور را فشار داد. در حالی که خانم الهی در راه بود، آسانسور از طبقه سوم به پایین رسید. درِ آسانسور باز شد. یک آقا داخل بود.

شهاب: بیا بیرون، زود باش.

مرد: باشه باشه، اومدم

(مرد به بیرون رفت وآن دو سوار شدند.) شهاب با حالت عصبانی و ناراحتی گفت: من که تو رو دوست دارم، من که همه چیز دارم، نمی‌دونم چرا... تو هم که منو دوست داری دیگه چرا چه مشکلی هست؟

(آسانسور به پشت بام رسید)

شهاب (با حالت دعوا): پیاده شو

(نگین پیاده شد و شهاب پس از پیاده شد در پشت بام چرخی زد و روی بلندی پشت بام ایستاد. نگین ترسید)

نگین: آ آروم بیا پایین. میوفتی‌ها

شهاب نیش خندی زد وگفت: دوسم داری نه؟

نگین ساکت سرش را انداخت پایین.

ـ تو که دوسم داری چرا با من ازدواج نمی‌کنی؟

شهاب داد زد: خوب بگو دیگه؟

ـ بـ ببین من وتو به درد هم نمی‌خوریم

ـ به همین سادگی؛ دلیل قانع کنندت همین بود. من که پول دارم، درس خوندم، مرد زندگیم، عاشقتم که هستم، پس دیگه چی می‌خوای؟

ـ هیچی (اشک هایش سرازیر شد) نمی‌تونم، نمی‌تونم...

ـ تو دو راه بیشتر نداری (تفنگش را بطرفش گرفت) یا تا سه می‌شمارم جوابت آره است یا اَم که اگه نه بود می‌کشمت. جدی می‌گم...یک... (خانم الهی به پایین ساختمان رسید) دو...سه

ـ شهاب منو ببخش، من نمی تونم.

ـ چرا؟

ـ می‌خوای منو بکشی بکش.

ـ آخه چرا؟

نگین حلقه درون جیبش را دستش کرد دستش را بالا آورد وگفت: به خاطر این، من قبل از اینکه بیام این‌جا ازداج کردم. من بهت دروغ گفتم، خانواده من تو شیرازن

شهاب با بی حالی گفت: ازدواج...

ـ درست شنیدی. حالا اگه می‌خوای می‌تونی منو بکشی.

 

نگین چشم‌هایش را بست و بعد از چند لحظه صدای شلیک را شنید؛ چشم‌هایش را باز کرد. به خود نگاهی انداخت اما او هیچ تیری نخورده بود. نگاهش به شهاب افتاد. اسلحه‌ای که تیری به اتمام زندگی شهاب داد از دستش رها شد. نگین بر زمین افتاد.

ـ نهههههههههههههههههه

شهاب به طرف عقب بر روی زمین پرت شد. نگین به سمت لبه ساختمان دوید.

ـ دروغ گفتم. غلط کردم. به خدا ازدواج نکردم. شهاب.

خانم الهی از راه رسید و نگین که قطرات اشک بر روی گونه‌های خیسش سرازیر می‌شد را بلند کرد.

نگین: همش تقصیر من بود. حرفی که نباید رو زدم. گفتم که... گفتم که ازدواج کردم.

ـ نه تقصیر تو نبود. شک من درست بود

ـ شک؟!

ـ اون توی سیزده سالگی بخاطر جدایی پدر و مادرش و بی‌توجهی‌های بعد طلاق دچار افسردگی می‌شه و وقتی می‌خواد کمبوداش رو با تو پر کنه، تو به خاطر حرف‌های مادرش تَرکش می‌کنی و دست به چنین کاری می‌زنه.

نگین گریه می‌کند و می‌گوید: اما دیگه هیچ وقت برنمی‌گرده.

 

چند ماه بعد:

نگین گل رزی را بر روی قبر شهاب می‌گذارد و بلند می‌شود و تا دور دست‌ها چشم از مزارش بر نمی‌دارد.

نگین در خیابان پرسه می‌زد بی‌آن‌که دیگر کسی با پورشه مشکی دنبالش کند.

(این قسمت دیگر ادامه ندارد)

نویسنده: حانیه عسکرنیا فعال

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Negar_k
Negar_k
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
الهی بمیرم اسم اون نامرد دگ مادر نیست اه اه اه کجاست برم لهش کنم
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ها!یعنی چه؟
amin20
amin20
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
عجب چه قدر تخ تموم شد !!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
اخ خدا مرگم بده شهاب مرد وای پسر خوبی بود خدارحمتت کنه شهاب جون
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
شهااااااااااب کجا رفتی بیا نررو که نگینت بی تو میمیره شهاب کجا رفتی کجا رفتی اََََََ .خخخخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من از طرفدارای شهاب بودن خخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
دیدی گفتم این یه مرضی چیزی داره خخخ ولی خیلی خوب نوشتی ولی من درست حدس زدم حتما موفق میشی حتما حتما
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
بله شما خوب حدس زدی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
سلام: خیلی خوب بود متشکرم ولی غمناک تمام شد.
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
چه پایانه تلخی داشت،یکی یه برگ دستمال کاغذی بده :(
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
من خودم وقتی نوشتم اشکم در اومد چه برسه به شما.بفرما دسمال:(
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
ایییی، اینکه مصرف شده است، یه دستمال تمیز بدین :-)
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
بیا اینم جعبه خودت بردار[____]
MILAD
MILAD
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنون :-)
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
غم انگیز ولی زیبا،ممنون
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خواهش میکنم
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
از این که تا آخر دنبال کردید بسیار خوشحالم.به پیشنهاد دنیادیده اگر دوست دارید تصویری از بازیگرها که بیشتر به نظرتون شبیه هر کدام از شخصیت هابوده را می تونید برام آپلود کنید. چجوری آپلودشو دیگه نمیدونم!هر کی میدونه باید چجوری عکس رو برام آپلود کنه دستش بالا
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
همون اسم بازیگرا کافیه:مثلا خودم: مهرداد صدیقیان رو در نقش شهاب تصور کردم.
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
خب خسته نباشی......چند تا نظر که گذاشته بودم آخر بهت بگم...داستانت خوب شروع شد و البته کشش زیادی هم داشت رو دیالوگا خوب کار کرده بودی که البته جای کار بیشتر از این هم داشت چون داستانت بیشتر تو دیالوگا تعریف میشد و اشخاص داستانا رو واسه خواننده تعریف میکردن......اما یه انتقاد این که به نظر میرسه وقت کافی رو قسمتای آخر نذاشتی....یعنی به نظر من قسمت های اول داستان رو که منتشر کردی فوق العاده جذابیت بیشتر و ایده های بهتری داشت و میشد داستان انتهای بهتری هم داشته باشه.....به هر حال ممنون و به امید پیشرفتت
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنون از نظرت.باید بگم چون کش زیادی داشت وخواننده ها خسته شده بودند ومن هم امتحان داشتم داستانم تو دو قسمت آخر بعضی از تکه هاش رو که قبلا نوشته بودم در سایت نذاشتم مثلا جستجوی روانشناس که بدنبال مدارک شهاب میگشت.به هر حال از انتقادت مچکرم
fahime72
fahime72
٩٣/٠٣/٢٢
٠
٠
عجب پایان غم انگیزی ولی درکل داستان خوبی بود موفق باشی
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
مرسی.شما هم موفق باشی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
شرمنده من از قسمت اول دنبال نکردم واس همین این رو هم نخوندم
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
زحمت کشیدی!میتونی اگه دلت خواست توی جستجو سایت عشق باطل رو در اختصاصی سایت جستجو کنی همه قسمت هاش میاد.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٣
٠
٠
هيـــــــــــــــــــــع.....دیگه هرچی بود تموم شد ، زیر خاک خوابیده آروووم/دیگه پاشو نمیذاره حتی یک لحظه کنارت/رفته واسه ی همیشه ، دیگه دستاشو نداری/اگه شاخه گلی داری ، وقتشه الان بیاری.......دیگه یکبارم چشاشو توی چشمات نمیدوزه/ولی آرزو به دل موند ، داره زیر خاک میسوزه/اونکه از غم نبودت ، همه ی عمر غصه خورده/تو مسیر هم انگار یکبار اسمتو به لب آورده/گفته تو دنیا یه دل داشت که اونو به تو سپرده/بی تو خیلی غصه خورده......آرزوشه قبل اینکه بدنش تو خاک بپوسه/سنگ قبرشو لب تو یه دفعه فقط ببوسه....
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٤
٠
٠
وای خیلی قشنگ بود انگار مال خود داستان بوده...اینه خودت گفتی یا از جایی کش رفتی؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
:) منم ديدم بي ربط نيست اينجا گذاشتمش ديگه.... نه بابا مارو چه به شعر گفتن....متن يكي از ترانه هاي پلي ليست گوشيمه...منتهي نميدونم كي خوندتش (^_^)
soghand
soghand
٩٣/٠٣/٢٥
٠
٠
سلام دختر خاله عزیزم خوبی؟داستانت حرف نداشت بااینکه یک بار دیگه تو خونتون برام خوندی بازم خوندم وتوگوشیم ریختم از اون صحنه ای که شهاب دستشو به دیوار گذاشت و خودمون صحنه اجرا کردیم خیلی خوشم امد راستی یک خبر خوب قرار توی یک فیلم بازی کنم شیرینیشو میارم برات دوست دارم گلم دختر خاله گلت سوگند
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
خوبم از اینکه نظر دادی ممنون.تو که آبرو مارو بردی!
afson_62
afson_62
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
زیبا ولی تلخ ...
HAF
HAF
٩٣/٠٣/٢٦
٠
٠
مچکرم خواهرم...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٣/٣١
٠
٠
من گذاشتم وقتی همهشو یکجا گذاشتی بخونم که خوندم:) اخرش تلخ بود!!!!! ولی خیلی خوب مینویسی:) موفق باشی:)) تشکرات(:
HAF
HAF
٩٣/٠٤/٠٤
٠
٠
متچکرات:))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠